نظام ما مثل یه قطاره !

این فیلم کوتاه گرچه طنزه اما به نظر من حکایت از یک اتفاق واقعی و چند گانگی قدرت در ایران می دهد طیف احمدی نژاد و بی کله گی اش و طیف هاشمی و ایادی اش که دنبال قدرت و البته نجات این سیستم هستند و یا محسن رضایی که بقول معروف قاطی کرده و نهایت اون اصلاح طلبها و امثال میر حسین موسوی که نشستند و فقط سر تکون می دهند و تئوری خلق می کنند .

رفیق روزهای خوب ! امیر عزیزم ...

امروز درست شد یکسال که خموشی برادر جان ! قفل و بست کرده ای این دنیا را و رفتی و دریچه ی کلام را به روی محرم و نا محرم بستی و حالا پس از یکسال که نگاه میکنم می بینم البته حق داری در این وانفسای انسان و خدا، اعتماد چیزی خنده داری است که آن اندک ایمان نداشته را هم به باد می دهد، یکسال هست برادر جان که تو سکوت کردی اما من امشب دلم بیش از اینها گرفته که با کسی حرف نزنم و دست کم دلم خوش باشد که مخاطبی هست هرچند همیشه خموش ،گفتم دلم گرفته اما می دانم که مشکل من دلتنگی نیست بیش از آنکه دلتنگ باشم، خسته ام، خسته از نزاری ساعت و روز و تکرار کشنده ی صدای تیک تاکی که مرگ شمار تمامت امید های از دست رفته است و بگذار برایت فاش کنم که مدتی است عطای خدا را به لقایش بخشیدم و حالا مانده بود نان و شرابی که به یاد یاران گم شده در این برهوت تنهایی که آنهم به شوکران رسید و زهر شد ! من اما سقراط نبودم. چاره ای نبود باید در چهار دیواری امیدی تنگ قدم میزدم، قدم میزدم تا تمامتم از این اندوه بارور شود تا جان نداشته بگریزد و نگریخت ... نگریخت برادر جان انگار طلسم شده ام، هر روز خبر ناگوار و ناخوشایندی از ناخوشی ام می رسد و من همچنان در چنگال این دنیای سرطانی دست و پا می زنم در رویای آزادی ناب ! انگار آزادی تنها بهانه ای است برای به مذبح بردن خدایانی خاکی که ساده اند، بی پیرایه اند و پابرهنه به کشف جهان برآمدند افسوس که هنوز سفرم به آخر نرسید ه و عابران حیرت زده در پشت هیاهوی شب گم شدند. و تو رفتی و بی نان و شراب و تحمل آخر شد کار تو اما من چی ؟ باز مثل همیشه تو رفتی و من ایستادم و رفتنت را می شمارم ، یک ماه ، دو ماه ، سه ماه ، شش ماه ، ده ماه ، یکسال و ... و بدینسان همه چیز عادی می شود ، آنقدر عادی که ماه پیش که از مقابل خانه ات در پاریس می گذشتم فقط گفتم :آره این خانه امیر بود ! حالا فهمیدی که انسانها و این دنیا چقدر بی وفایند ؟ خوشا به سعات که رفتی !

حمایت سراسری وبلاگ نویسان از آزادی دانشجویان دربند

نیست تردید زمستان می گذرد وز پی اش پیک بهار با هزاران گل سرخ بی گمان می آید... بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند. آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)- سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)- انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)- ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)- مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)- نادر احسنی( دانشگاه مازندران)- بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)- نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) - علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)- محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)- روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)- یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)- علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)- امیر مهرزاد ( دانش آموز)- هادی سالاری (دانشگاه رجایی)- فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)- امیر آقایی (دانشگاه رجایی)- میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)-کیوان امیری الیاسی (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)-٬ سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )- فرشاد دوستی پور- سهراب کریمی - جواد علی زاده- محمدصالح ایومن - مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)- بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) سعید آقاخانی - مجید اشرف نژاد- پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)-عابد توانچه (پلی تکنیک)-سروش دشتستانی-امین قضائی-بیژن صباغ (دانشگاه مازندران)-آناهیتا حسینی (دانشگاه تهران)-مرتضی خدمتلو-محمد پور عبدالله (دانشگاه تهران)-بیتا صمیمی زاد (دانشگاه پلی تکنیک)-بهزاد باقری( دانشگاه تهران)-سروش ثابت (دانشگاه شریف)-مرتضی اصلاحچی( دانشگاه علامه)-مصطفی شیروانی طی یک ماه و نیم گذشته تعداد زیادی از دانشجویان در شهرها و دانشگاههای مختلف به خاطر برگزاری یا شرکت در مراسم 16 آذر دستگیر شده و در زندان نگهداری می شوند. در این مدت به خانواده های این دانشجویان اجازه ملاقات با فرزندانشان داده نشده و تنها تماسهای کوتاه تلفنی انجام شده است. این خانواده ها که تحت فشارهای روحی و نگرانی شدید به سر می برند٬ بارها به دستگیری فرزندان خود اعتراض کرده و خواهان آزادی دانشجویان زندانی شده اند. علیرغم تلاشهای بسیاری که برای آزادی این دانشجویان صورت گرفته تا کنون همچنان تعداد زیاد ی از این عزیزان در زندان به سر میبرند و حتی هنوز به تعدادی از این دانشجویان اجازه مکالمه تلفنی هم داده نشده است. ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان به احترام فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهیم. به اميد آزادي تمامي یارانمان

این محموده !

البته شاید برای کسی که خالق سخنرانیهای جالب هاله نور و حتی پلک نزدن حاضران و یا وجود نداشتن یک همجنسگرا در ایران هست این سخنرانی و یا بقول خودش خاطره گویی چیز عجیب و غریبی نباشد ! اما واقعا خیلی دوست دارم یک روان شناسی بیاید این فیلم را ببینید و نوع بیماری ایشان را دقیقا توضیح بدهد که واقعا چرا اینقدر دوست دارد این طفلی خودش را محبوب و البته مقتدر نشان بدهد ؟ ! . ما که ضد انقلابیم و البته تکلیفمان معلوم هست ولی آیا برای هواداران پروپاقرص محمود جون بعد ازدیدن این فیلم این چند سئوال ایجاد نمی شود : من حالا اصلا کاری به زنبیل گذاشتن یکی از مسئولین درجه یک شرق آسیا ندارم!! اما این برایم سئواله که محمود چطور تونسته از توی اون ماشینهای سیاه که وحشت می اندازه تو دل مردم حرفهای اون بچه که بغل باباش بوده و طبیعتا در کنار خیابون هم ایستاده بوده را بشنوه ؟! و از همه مهمتر اینکه ظاهرا محمود مردم آمریکا و سازمان ملل در آمریکا را با مردم ونزوئلا و کاخ ریاست جمهوری ونزوئلا قاطی کرده چون مردم آمریکا انگلیسی صحبت می کنند نه اسپانیایی ! و اصلا اسپانیایی صحبت می کنند آیا محمود جون زبان اسپانیایی اش اینقدر خوب شده که تونسته دقیق و کامل این حرفها رو بفهمه که یارو به رفیقش چی میگه و اون بچه چی میگه ؟ و البته چطور همه این اتفاقات در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاده !

نتیجه گیری !

الان نزدیک شش سال می شود که من از کشور خارج شدم چهار سال اولش که به درس خوندن گذشت و خوب مشغول درس و دانشگاه بودم و الان احساس می کنم کم کم دارم منم میشم یک ایرانی عین هزاران ایرانی دیگر که در خارج از کشور مشغول زندگی /مبارزه بی امان با جمهوری اسلامی / بیزینس / الواتی / تبلیغ برای نظام ولایی و نورانی جمهوری اسلامی ! / بی تفاوت / والبته طیفی هم در رفت و آمد بین ایران و خارج هستند . اما در کل که بخواهیم نگاه کنیم ، ما اینجا یک عده ایرانی روشنفکر/ فعال سیاسی/نویسنده/ روزنامه نگار/تبعیدی / دانشجو هستیم و آنچه که در این مدت برایم مشخص شده این است که همه با هم دشمن هستند که البته این در باطن / ظاهر / و یا اینکه کاری به کار هم ندارند اما به خون یکدیگر تشنه هستند ! البته اوضاع زیاد هم بد نیست هستند، اشخاص / احزاب و گروههای اپوزیسیون / محافل روشنفکری /طرفدار سرنگونی جمهوری اسلامی /طرفدار جمهوری اسلامی /سیب زمینی صفت / و همچنین مبارزین کثیر اینترنتی با جمهوری اسلامی در پال تاک / گروههای یاهو/ اورکات / و ... اینها هم همه با هم دشمن / دوست / رقیب و یا اینکه افشاگر هم هستند ! .همه همدیگر را نفوذی جمهوری اسلامی / سلطنت طلب / توده ای ورشکسته / سمپات کیهان شریعتمداری / بی عارو درد نسبت به جنایات جمهوری اسلامی / و البته مزد بگیر آمریکا و سازمان سیا می دانند . البته وضع به این شکل هم نیست هستند گروههایی هم که با هم دوستند و رفاقت دارند و با هم نشست دارند ومی گویند و می خندند و رفاقت دارند اینها با هم یا دوست/هم کلاسی/همکار/همسایه / هم دانشگاهی /همشهری ... هستند این دوستان معمولا در هر شرایطی به هم کمک می کنند ، و اغلب به بهانه درس/کار/دیدار/تعطیلات/دلتنگی و احیانا ًفضولی در کار یکدیگر مدام دور هم جمع می شوند این دوستان هردفعه در مورد اینکه در خارج بهتر است از ایرانی ها فاصله بگیرند حرف میزنند و تصمیم نهایی خود را مبنی بر قطع ارتباط خود با دیگر ایرانیان به یکدیگر صریحاَ اعلام کرده ، از معایب معاشرت با ایرانیها و خاطرات بدشان برای هم دیگر تعریف کرده و همدیگررا خوب ارشاد می کنند و اینکه تا حد امکان از مصاحبت با ایرانی ها پرهیز کرده و نیز از معایب فرهنگی و شخصیتی و گاها ملیتی هموطنانشان چند مثال عینی سوم شخص غایب آورده تا همدیگر را خوب قانع کنند ! این دوستان در انتها از دیدار یکدیگر و در کنار هم بودن ابراز خوشوقتی و خوشنودی می کنند و تا دیدار بعدی یکدیگر را به دست خدای بزرگ می سپاریم و در آخر هم همه یکصدا با هم می گویند پاینده ایران و بدرود ! .

خداحافظ رفیق !

خبربد همیشه زود می رسد ، محمد برایم پیغام گذاشته که انگاری ساعتی پیش مهران برای همیشه رفت ! اول فکر می کنم که شوخی احمقانه ای هست سریع از دوستی در ایران می پرسم که صحت دارد ؟ و ای کاش نداشت ! و یکباره احساس می کنم که چقدر دلم برایت تنگ شده ، در ذهنم جستجو می کنم که آخرین بار ترا کی دیدم ؟ و می رسم به روزهای تلخ و شیرین " یاس نو " ، لعنت بر این دوری از ایران لعنت ! چه روزهایی بود... هر کس که ترا می دید می فهمید که از جنس دیگری هستی جنسی که کمتر پیدا می شود این روزها ، کلامت ، نگاهت و قلمت ... همه چیزت با دیگران فرق داشت وحالا همه آن جسارت و علم و دانش و شهامت خاطره ای بیاد ماندنی شد از تو ! لجم می گیرد از این دنیای لعنتی که به یکباره همه چیز تمام می شود ، مرگ دوستان و عزیزان همیشه سخت است اما سخت تر آن است که کاری نمی توانی بکنی و دور باشی ، اکبر از پیکر بی جانت در خانه ات می گوید و سارا از روزهای بی تو بودن می نالد و من نمی دانم چکار کنم جز اینکه بنشینم و عکست را نگاه کنم و فقط بگویم تو رفتی و زمستان آمد ، خدا حافظ رفیق !
سوگواران:

موش و گربه بازی کیهان و رادیو زمانه

سال پیش که روزنامه کیهان درباره رادیو زمانه مطلبی نوشت با نام " هم فحشاء هم اندیشه " من به مهدی جامی که فکر می کردم واقعا دلش می خواهد سر پلهای مطلب را بداند گفتم که این مطلب را جدی نگیر و نه در زمانه و نه حتی در سیبستان چیزی درباره اش ننویس این مطلب و این کیهان دیگر جدی نیست ! و حتی گفتم اگر واقعا طبق ادعای خودت روزنامه نگار باشی و چند بار این مطلب را بخوانی متوجه می شوی که مال شریعتمداری نیست و این شروع نسل دومی های کیهان هست ،من مدتها بود فهمیده بودم کیهان کیهان قدیم نیست و آنروز گفتم که این مطلب را بی شک کسی نوشته همچون "پیام فضلی نژاد " خیلی ها خندیدند و باور نکردند اما جامی اصرارهای عجیب و غریب که نه باید نوشت و اصلا تو خودت در این باره بنویس ، من نوشتم و لابی بخصوص و کذایی در زمانه به جامی هشدار دادند که آنرا منتشر نکن ، البته بعدها آن مطلب در گویا نیوز منتشر شد و دست بر قضا تا مدتها خواننده داشت و در بخش ویژه بود و هنوز هم در وبلاگم کامنت میگیرد و مورد بحث است ، آنجا اعلام کردم که اولا؛ کیهان دیگر کیهان قدیم نیست و از دور و بازی خارج شده و دوما ؛ کیهان امروز شده بقول ما نظام قدیمی ها " طرح کاد " روزنامه نگاران حکومتی . امروز درست یکسال از آن روزها میگذرد ! پیام فضلی نژاد دیگر آنقدر خودی شده است که بی نقاب بیاید جلو و علنا برای حسین شریعتمداری خوش رقصی کند ! متهم کند بگیرد و ببندد . پیام فضلی نژاد امسال دوباره بیاد رادیو زمانه افتاده و درباره آن نوشته ، اما دست بر قضا این افشاگری تنها چیزی که نداشت ضرر به رادیو زمانه و مدیرانتصابی اش بود، در آن مقاله دو چیز نشانه گرفته شده بود حمله بیر حمانه به رادیو زمانه و کارکنان او ، حدسش درست است صبح روز انتشار مقاله کیهان ، مهدی جامی خوشحال و کیفور مقاله را ترجمه کرده و سریع برای پرس ناو و بعدا وزارت امور خارجه هلند فرستاده و مظلوم نمائی کرده که آنچنان که گزارشگران فولکس کرانت هم گفته اند ما وابسته به رژیم ایران نیستیم ! ببینید کیهان که با امضای نماینده رهبری منتشر می شود چه چیزها که پشت سر ما نگفته است . امروز که به یکسال پیش نگاه می کنم می فهمم که چرا جامی می خواست آن مطلب در بوق و کرنا بشود ، به هر حال بودجه رادیو تصویب نشده بود و زمانه به یک دشمن قدر وزن از نوع حکومتی اش همچون کیهان احتیاج داشت ! . اما کیهان ، پیام فضلی نژاد می نویسد و می پرسد : چرا «راديو زمانه»، همواره در پشت صحنه بازي امنيتي- رسانه اي هلندي ها خوش رقصي مي كند؟! و ضمن دادن آدرس اشتباهی وابستگی رادیو زمانه به طیف اصلاح طلب داخل کشور این اخطار را اعلام میکند که : قاضي نمي تواند (شرعا و قانونا) از پيگرد قضايي ماموران شبكه ناتوي فرهنگي در ايران شانه خالي كند . و این باز دقیقا همان چیزی هست که مهدی جامی دقیقا روی آن مانور می دهد " جان چند خبرنگار ما در ایران در خطر است " ! و ما با اصلاح طلبان و طیف گسترده ای از دانشجویان و جوانان در ایران در ارتباطیم ! باید بدانیم که کیهان و البته مشخصا شریعتمداری هالو نیست ! حسین شریعتمداری اکنون ضمن آنکه از معتمدان بیت رهبری هست آنقدر در وزارت اطلاعات و اینجا و آنجا یارغار دارد که بداند در این مملکت چه خبر هست و اگر همه اینها را منکر بشویم کسی منکر ارتباط صفار هرندی با حسین شریعتمداری نیست ! صفار هرندی که زمانی عضو شورای سردبیری روزنامه کیهان بود وبعدها با روی کار آمدن دولت آقای احمدی نژاد به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی رسید اکنون یکی ازاصلی ترین وزرای دولت احمدی نژاد است . اما بگذارید داستان در همین جا متوقف بشود تا دوباره برسیم به این نقطه !. نیمه دوم سال 1385 در ایامی که بحث راه اندازی رادیو زمانه جدی و حتمی شده بود ، رادیویی که با بودجه علنی و مستقیم اختصاص داده شده پارلمان هلند به وزارت امورخارجه و مبادی ذی ربط در جهت بسط و گسترش دموکراسی در ایران راه اندازی می شد ، رادیویی که قرار بوده تا سیاست حکومتی سانسور در جمهوری اسلامی را به زیر سئوال برده و بدون رعایت خط قرمز و مرز به حامیان پیدا و پنهان دموکراسی در ایران تریبون بدهد و ... درست در همان روزها به یکباره خبر رسید که مهدی جامی مدیر رادیو به ایران سفر کرده است ! ، آنچه مسلم بود دست کم با خوشبینی بسیار حداقل می بایست بلایی که بر سر خانم فرح کریمی دیپلمات پارلمان هلند در فرودگاه مهرآباد آمد نیز برای وی تکرار شود در حالیکه خانم کریمی نماینده هلند بود و البته مصونیت سیاسی نیز داشت چند ساعت در فرودگاه مهرآباد مورد تفتیش و بازجویی قرار گرفت اما مهدی جامی رفت و آمد و کسی هم نازک تر از گل به او نگفت به او که قرار بود با راه اندازی یک رادیوی فارسی زبان به جنگ رسانه ای با خط قرمزهای جمهوری اسلامی برود ! دنیای عجیبی است نه ؟ مهدی جامی خود البته در همه جا با نهایت تواضع و خشوع اعلام میکرد که من به ایران رفتم با مسئولان وزارت ارشاد گفتگو کردم ( توجه داشته باشید که وزارت ارشاد همان صفار هرندی هست!) و حتی یکبار هم اعلام کرد که من در دیداری که با مسئولان سایت بازتاب و محسن رضایی داشتم ( جهت یادآوری این حرف را در برلین در ایام برگزاری نشست جمهوری خواهان زدند و نوارش هم موجود است )اما هیچ وقت به محتوای جلسات اشاره نمی کنند و صرفا می گویند می خواستم دفترنمایندگی در آنجا بزنم ! البته ایشان شاید هم ندانند که جلساتشان در وزارت ارشاد با محوریت وزارت اطلاعات انجام میگرفته است اما نیک می دانند که هدفشان از رفتن به ایران چه بوده است . اکنون به سر خط این مطلب و غلطهای آشکار کیهان برگردیم : این روزها رادیو زمانه به علت گزارش فولکس کرانت به شدت در هلند زیر فشار هست ، در سایت زمانه دست کم هفته ای دوبار درباره غلط بودن گزارش فولکس کرانت مطلب نوشته می شود ، نشستهای توجیهی و تکذیبی رادیو زمانه در هلند پی در پی انجام میگردد ، وزارت امورخارجه هلند در گزارشی بلند بالا که در دیدار با بیش از چهل منتقد ایرانی و هلندی داشته است ابهاماتی را به پارلمان هلند نسبت به ادامه فعالیت رادیو زمانه اعلام کرده است . لابی منتقدان رادیو زمانه اعم از چپ و راست و سلطنت طلب و جمهوری خواه بشدت سیاستهای حمایتی رادیو زمانه از جمهوری اسلامی را نشانه گرفته اند و می گویند و می نویسند ، و درست در همین فضا به یکباره در روزنامه کیهان با مطلبی پر سوز و گداز و افشاگرانه بر علیه رادیو زمانه جان میگیرد ، نکته بسیار جالبی که در آن گزارش کیهان وجود دارد این است که گزارشی که حتی به همسر سابق یکی از کارکنان رادیو زمانه می پردازد و بیش از ده خط درباره آن می نویسد هیچ اشاره ای به مدیر رادیو زمانه یعنی مهدی جامی نمی کند ، که مبادا جریانهای موازی اطلاعاتی که در بازی کیهان – ارشاد – رادیو زمانه نیستند نسبت به مهدی جامی حساس بشوند ؟ اما شاید سئوال نمائید که با چه دلیل و برهانی کیهان و زمانه را در یک سو می دانم ؟ در تاریخ 23/9/1385 آقای مهدی جامی با مراجعه به وزارت ارشاد از وزارت ارشاد و ادارات تابعه آن درخواست همکاری و مساعدت برای ادامه راه رادیو زمانه می نماید . متعاقبا بدستور وزیر ارشاد آقای صفار هرندی در تاریخ 24/9/1385 معاونت حراست وزارت ارشاد نامه ای به معاون وزیر اطلاعات ارسال نموده و در آن اعلام می نماید که مهدی جامی به این وزارتخانه مراجعه و "درخواست همکاری و هماهنگی لازم " نموده اند ، (عکسی از آن نامه موجود است و به زودی در یک سایت هلندی زبان منتشر خواهد شد) . و بعد از آن جلسات با محوریت وزارت اطلاعات برگزار میگردیده البته در بعد از ظهرها هم ایشان به رسم قدیم انگلیسی شان لاسی با محسن رضایی و بازتابی ها و بعضا لابی رفسنجانیستها به صرف چای و کیک زده است . حالا شما فقط کافی است پازلهای موجود را کنار هم بگذارید : وزارت اطلاعات - صفار هرندی وزیرارشاد – شریعتمداری مدیر کیهان – فشارهای نهادهای سیاسی و مطبوعاتی هلندی مبنی بر آبکی و بی خاصیت بودن رادیو زمانه – انتشار مطلب افشاگرانه پر طمطراق و کاملا جهت دار کیهان - انعکاس سریع آن توسط مهدی جامی به روسایش در پرس ناو و وزارت امور خارجه ! شما از این دانه های پازل چه نتیجه ای میگیرد ؟

چقدر این عکس آشناست !

بیست سال پیش درست همانروزی که همسر دکتر سامی در مسجد حجت ابن الحسن تهران ضجه می زد و می گفت: " من می دانم چه کسی شوهرم را کشته" و دکتر بازرگان و داریوش فروهر و خیلی های دیگر از کسانی که یک روز در همین جمهوری اسلامی دولتی بودند و اولین دولت جمهوری اسلامی را می گرداندند در جلوی در ایستاده و صاحب عزا بودند تنها کاری که می توانستند در برابر آن ضجه ها بکنند این بود که، فقط گریه می کردند برای دوستی که از دست دادند ، دوستی که خود یکروز اولین وزیر بهداری جمهوری اسلامی بود و در مطبش با ضربات چاقو تکه تکه شد البته به زودی همه فراموش کردند و کسی هم جرات نکرد از همسر دکتر سامی بپرسد آن قاتل آشنا که بوده؟ ، دکتر بازرگان آنقدر تهمت شنید و جفا دید تا در انزوا مرد و اکنون دیگر حتی بازماندگانش جرات و اجازه ندارند تا برای وی یک مراسم یادبود و سالگرد در خور شانش بگیرند برای کسی که روزگاری سخنگو و مفسر دینی بود و حتی دولت "ستم شاهی " هم مانع برگزاری جلسات مذهبی و تفسیر قرآنش نمی شد ! . فروهر نیز به عاقبت دکتر سامی گرفتار شد اولین وزیر کار دولت جمهوری اسلامی به همراه همسرش پروانه فروهر با ضربات چاقو تکه تکه شدند و اکنون با گذشت کمتر از نه سال دختر دردمند او حتی اجازه ندارد در منزل فروهرها و یا همان قتلگاهشان برای پدر و مادرش که بدست باندی که خود کارگزاران جمهوری اسلامی اعتراف کرده اند "خودسر بوده اند " و "جنایت انجام می داده اند " مراسم یادبود بگیرند ! آن ور ماجرا هم عجیب هست ، نزدیک نه سال پیش در مسجد جامع سه راه ضرابخانه وقتی که برای سعید امامی دوستانش ختم گرفتند و روح الله حسینیان بر بالای منبر امامی را شهید خطاب کرد آنور پرده در قسمت زنانه همسر سعید امامی درست همانی را گفت که روزگاری همسر دکتر سامی می گفت ! ضجه می زد و می گفت : سعید مظلوم بود ، سعید رو تو زندان کشتند ، من می دانم چه کسی سعید را کشته ! "و اگر باز هم بخواهیم در این ور بازار بگردیم چند سالی بعد فوت آیه الله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی فرزندش سید احمد خمینی به یکباره تمام سیستمهای گوارشی و اعصاب و خونش از کار افتاد و درست بیست و چهار ساعت بعد از سخنرانی اش فوت کرد جمعیت میلیونی وی را تشعیع کردند و در کنار پدرش به خاک سپردند اما بعدها همان دست کم یک میلیون نفر در بعد قتلهای زنجیره ای شنیدند که سید احمد خمینی هم یکی از حذف شدگان بوده و به فرمان رهبر و بدست سعید امامی و عمالش کشته شده اما همه یا نشنیده گرفتند و به روی خودشان هم نیاوردند یا خیلی زود فراموش کردند... دنیای عجیبی هست و همه ما دچار گیجی و فراموشی شده ایم ، بیست سال پیش که سامی کشته شد تنها وزارت اطلاعات در اطلاعیه ای کوتاه اعلام کرد که قاتل دکتر سامی در تعقیب گام به گام سربازان امام زمان شناسایی شده اما لحظاتی پیش از دستگیری در حمامی در شهر اهواز اقدام به خود کشی نموده . تا اینکه بعدها در جدال قدرت جناح چپ و راست درست وقتی که یک چهره گمنام به مقام شهرداری تهران رسید به یکباره نجواها بلند شد که چرا قاتل دکتر سامی را شهردار کردید ؟ اما همه زود فراموش کردند و عجیب تر که بعدها همان فرد شد رئیس جمهور بله اکنون ما همه دکتر محمود احمدی نژاد را می شناسیم اما فراموش کردیم ضجه های همسر سامی را ، فراموش کرده ایم که روزگاری وی چکاره بوده است ! سعید امامی هر چه که بود جانی بود یا قاتل زنجیره ای به هر حال در زندان با دسیسه های هاشمی رفسنجانی از ترس اعترافات و بازجوئی های امامی که گفته بود بدون اذن روسای خود ( یعنی رئیس جمهور ؛ هاشمی رفسنجانی و وزیر اطلاعات ؛ فلاحیان ) آب هم نمی خوردم کشته شد و ما فراموش کردیم ماجرای مرگ امامی را و امروز همه در تلاشند که دوباره هاشمی رفسنجانی را میانه رو بنامند و دوباره اورا بر سر کار بیاورند ! هاشمی ای که در هشت سال دولتش امنیتی ترین دولت را داشت و برگترین جنایات و سرکوبها در دامن دولت وی انجام می شد و امروز همه او را میانه رو می خوانیم ! ما فراموش کاریم ! حالا همین دیروز پریروزها بود که کاظم دارابی نیز آزاد شد راستی کاظم دارابی که بود ؟ نه هنوز خیلی ها فراموش نکردند که کاظم دارابی و چند لبنانی دیگر، صادق شرفکندی، فتاح عبدلی و همایون اردلان و نورمحمد پور دهکردی را پانزده سال پیش در رستوران میکونوس در شهر برلین ترور کرده اند . حالا همین آقای قاتل که قرار بوده مابقی حبس ابد خود را در ایران بگذراند به ایران فرستاده شده است در پلکان هواپیما معاون وزیر امورخارجه و تعدادی از نمایندگان مجلس به استقبالش می روند و حلقه گل برگردنش می اندازند و برایش نشست و مصاحبه مطبوعاتی در پاویون دولت در فرودگاه برگزار می کنند ، عجیب است نه ؟ اما این عکس بالا را خوب نگاه کنید ، خوب نگاه کنید که تا چند سال دیگر که اگر این آقا البته به درد سعید امامی گرفتار نشود وقتی شد وزیر و وکیل آنوقت هم بشناسیدش و فقط نگوئیم " چقدر این اسم و این عکس آشناست " آخر می دانید ما ایرانی ها خیلی فراموشکاریم !

رجب بابات مرد !

داستانی بود که خدا رحمت کنه پدر بزرگم همیشه برایم تعریف میکرد که : " جمعی از اهل روستائی يك شب سرزده رفتند به خانه يكی از اهالی ده و كدخدا شروع كرد به نقل داستان نوح که خدا چه صبری بهش داد و... که یکهو بعد از اون خادم مسجد شروع میکنه به تعریف کردن كه يكی از چوپانان را پارسال تو سیاهه زمستان خرس خورد و زن و بچه اش که اتفاقا سه چهار تا بچه کوچک هم داشته یتیم شدند و خدا رحمتش کنه چقدر بده بچه بی سایه پدر مادر بزرگ بشه و ... بعد از آن مرد قهوه چی از گذشته ها و سرگذشت آن روستایی گفت که مریضی لاعلاجی داشت و سالها خودش و خانواده اش چه زجری کشیدند تا همین پارسال که فوت کرد و بردنش امامزاده ده دفنش کردند ، حرف امامزاده ده که می شود یکی از حاضران از امامزاده گفت و نذر و نيازها را به ياد آورد و نهایت مرد همسایه رشته کلام را در دست گرفت و به جانوری رسيد كه چند سال پيش در بالای كوه ظاهر شده بود؛ و خلاصه پاسی از شب گذشت و جمع نشسته بودند و پشت سر هم داستان می گفتند و زن خانه هم كه در پشت پرده هی چای می ريخت و به داخل اتاق می فرستاد، ديگر خسته شده بود، دست آخر، از همان پشت پرده گفت "رجب بابات مرد ! اين ها آمده اند اين را بگويند...". حالا حكايت ماست ، این روزها اخبار ایران و اتفاقات مربوط به ایران را که میشنویم درست شده ماجرای مرگ پدر رجب همه دارند تلاششان را می کنند ولی از اصل ماجرا هم دارند دور می شوند البرادعی پی در پی داستانهای پر آب و تاب تعریف می کند و وزيران اروپائی می آيند و می روند ، سفيران جمهوری اسلامی را به وزارت خارجه ها احضار می كنند و هی پيام درپنهان می رسد و احمدی نژاد هم این معجزه هزاره سوم هی می رود این ور و آور یکروز دست عربها رو می فشارد و روز دیگر دست اروپائی ها و از آن طرف عده ای هم دلخوشند به حذف نظارت استصوابی و انتخابات آزاد کمیته راه انداخته اند و دلخوشند که با امضاهایشان شورای نگهبان باد بشود برود هوا و وااسفا که به غیر از مجنونان همیشه حاضر به امضا عقلای بسیاری هم بر پای آن امضاء زده اند ، به یکباره مجموعه سازمانهای جاسوسی آمریکا دست در دست ام آی شش بریتانیا و سازمان اطلاعات آلمان اعلام می کنند ایرانی که اینقدر ازش می ترسند از سال 2003 فعالیت برای ساخت بمب اتم را کنار گذاشته ، از آن طرف خبر می رسد که آمریکا و عراق از ایران تشکر می کنند که تلاش در راه امنیت عراق انجام میدهد و در بحرین میگویند بیائید "سنتو" را دوباره راه بیندازیم ، كيهان مثل معمول تهمت می زند و اینبار جنبش زنان و کمپین یک میلیون امضاء را جاده صاف کن پژاک می داند !! هاشمی در نقش یک مصلح و عاشق صلح و صفا و ضد خشونت برای بار دهم وضعیت را بحرانی می داند ، اما خامنه ای در آخرین شب نشینی نمایندگانش در باغ لواسان یا همان مجتمع فرهنگی ورزشی امام خمینی خبر از این می دهد که بچه ها گفته اند با اولین حمله آمریکا 313 سفارت خانه و مرکز آمریکایی را در دنیا به عدد سربازان امام زمان منفجر خواهیم کرد ، فرمانده موشکی سپاه هم می گوید با اولین حمله آمریکا یازده هزار موشک در دقیقه اول شلیک می کنیم ، اما دقیقه دوم را خدا عالمه چه می شود ؟! عده ای دارند خودشون رو جر می دهند که خاتمی و اصلاح طلبها رو برگردونند یه جماعت عاشق جنگند و دلشون برای سربند و خمپاره و آرپی جی لک زده یه عده دیگر هم دلشون برای بارکشی از این اسب نیمه جون جمهوری اسلامی لک زده و کمیته صلح راه می اندازند یه لگد به جمهوری اسلامی می زنند و یه لگد به آمریکا که هم خدا رو داشته باشند و هم خرما ... داستان به اینجا که می رسد بحث طولانی تر میشود ولی به باور من، ماجرا همان است كه آن زن صاف و ساده از پشت پرده گفت...