قتل فریدون فرخزاد و حواشی آن !
چندی پیش پیکر فریدون فرخزاد از محل موقت دفن شده اش با تشریفاتی به گورستانی در شهر بن آلمان با حضور جمعی از ایرانیان و هنر دوستان و علاقه مندانش مجددا تشییع شد و به خاک سپرده شد و باردیگر ماجرای قتل محتوم فرخزاد بر سر زبانها افتاد ، و بسیاری قتل فرخزاد را به تیمهای عملیاتی ترور جمهوری اسلامی نسبت داده و آنرا ناشی از خشم و نفرت این رژیم از برنامه های هنری وی دانسته که در آنها صریح ترین انتقادات را از جمهوری اسلامی و رهبرانش در قالب شعر و یا طنز می دانند ، اما فرخزاد فقط یک شومن و برنامه گردان طنز نبوده است ! فرخزاد در ایام جنگ هشت ساله ایران و عراق بارها و بارها به عراق سفر کرده بود و با توجه به ارتباطات نسبتا خوبی که با مسئولان وقت رژیم عراق برقرار نموده بود ضمن برگزاری برنامه های هنری برای اسرای ایرانی در اردوگاههای عراق به شفاعت بسیاری از اسرا پرداخته و زمینه را برای آزادی آنهافراهم می نمود و بارها و بارها پیش آمده بود که پس از هر بار رجعت از عراق تعدادی از اسرا را همراه خود به اروپا می آورد که تعدادی از آنها هنوز به عنوان پناهنده در کشورهای آلمان و هلند اقامت دارند . فرخزاد که هنرمند مردمی بود از همین رو مورد اعتماد و رجوع بسیاری از ایرانیان بود و گاها با توجه به اینکه در اغلب برنامه های هنری اش موضوعیت ضدیت با جمهوری اسلامی و سرانش را رعایت می کرد بعضا ایرانیان اروپایی و آمریکایی چنانچه به اطلاعاتی هم در این مورد دست می یافتند او را در جریان می گذاشتند تا اینکه در یکی از برنامه های هنری اش در شهر بروکسل بلژیک وی برای اولین بار بود که مسئله "آقازادگان " در جمهوری اسلامی را مطرح کرد و شجاعانه اعلام کرد همین الان که جوانان ایرانی در جبهه ها در حال مبارزه و جان دادن هستند آقای محسن هاشمی فرزند اکبر هاشمی رفسنجانی در همین بلژیک مشغول عیش و نوش و به قول خودش درس خواندن است ! این برنامه که نیک به خاطر دارم ویدئو آن در ایران دست به دست می گشت و همگان را نسبت به آن روی خاندان قدرت در جمهوری اسلامی آگاه میکرد خونبهای فرخزاد شد و باعث شد تا پدر خوانده جمهوری اسلامی هاشمی رفسنجانی فرمان قتل وی را به تیمهای عملیاتی در خارج از کشور و یا به قول سعید امامی به "فرنگی کاران" بدهد !
فرخزاد دقیقا مشابه دیگرانی همچون بختیار ، برومند و یا محمدی به ضرب چاقو و آنهم با ضربات مکرر به قتل رسید ، اکبر گنجی شاید از اولین افرادی بود که در بعد از قتلهای پائیز 1378 به این مسئله اشاره نمود و نام فریدون فرخزاد را هم به لیست بلند و طویل کشته شدگان زنجیره ای مخالفان توسط باند سعید امامی اضافه نمود ، گنجی البته در این باره نظر دیگری هم داشت ، وی فاش ساخت که :" ده روز بعد از قتل فرخزاد ضارب وی که به ایران برگشته بوده در جلسه ای در حالیکه می گریسته اظهار میدارد که هاشمی خود فرمان قتل فرخزاد را به وی داده بوده و حالا به وی گفته است که یک گزارش درباره علل قتل او تهیه کن ! ، نیروی عملیاتی اضافه کرده است که من دلیل حکم قتل وی را نمی دانم اما حالا که با مسئولین پرونده صحبت کرده ام آنها اظهار داشتند که فرخزاد اصلا عامل ما بوده است و با ما همکاری داشته است و کشتن وی بر خلاف برنامه های ما بوده است ! "
به هر روی فرخزاد کشته شده است و من البته بر خلاف اظهار و نقل قول اکبر گنجی در کتاب «عالیجناب سرخ پوش و عالیجنابان خاکستری » تا کنون به سند و مدرکی دال بر همکاری فرخزاد با جمهوری اسلامی دست نیافته ام ( البته پر واضح است که همکاری صرفا همکاری مستقیم نمی باشد و در سیستمهای امنیتی گاها به افرادی که گرچه با سیستم مشکل دارند و مخالف وی می باشند اما از آن جهت که چه بسا وی دشمن دشمنان آنها باشد وی را دوست و همکار می نامند ) و این مسئله از آنجا که فرخزاد روحیه ای به شدت ضد مجاهدین خلق و جریانات چپ داشته شاید قابل تامل در آن راستا به نظر آید .
اما با نگاهی دقیق به قتلهای زنجیره ای و وابستگی آنها به محفل حذف و سرکوب هاشمی رفسنجانی برایمان مشخص می شود که اظهارات و نقل قول اکبر گنجی میتواند درست باشد چرا که فرمان قتل سیامک سنجری نیز به عنوان مثال در دستور کار باند سعید امامی نبوده و سنجری همکاری امین برای وزارت اطلاعات بود و درست در ایامی به قتل رسید که حتی سعید امامی در لیست مدعوین عروسی وی بودند اما بخاطر خطرناک شدن وی برای خانواده علی فلاحیان و هاشمی رفسنجانی به قتل رسید آنسان که بانوی مومنه اشرف السادات برقعی به طرز بسیار فجیعی به قتل رسید ، وی نیز که همسر پسر عموی مصطفی پور محمدی معاون وقت وزیر اطلاعات و وزیر فعلی کشور و همچنین شوهر وی برادر زن آقای پور محمدی بوده تنها به آن دلیل به قتل رسید که نسبت به رویه هاشمی و خانواده وی در بین علمای قم و خاندان قدرت بد گویی می نموده و بشدت در موضع منتقد آنها عمل می نموده .
هیچ کدام از این قتلها نه قتل سنجری و نه قتل برقعی و نه قتل فرخزاد مورد نظر تیمهای ثابت عملیاتی وزارت اطلاعات نبوده و فرمان قتلشان مستقیما و بدون انجام روال همیشگی از سوی هاشمی به علی فلاحیان دستور داده شده و فلاحیان نیز به جوخه های قتل زیر نظر خود محول نموده است ، جرم فرخزاد آن بوده که به افشای عیش نوش محسن هاشمی فرزند فرمانده جنگ پرداخته و ایجاد این سئوال که چطور است جنگ برای فرزندان آقایان نیست و برای ملت ایران است و جرم برقعی اعتراض به ریخت و پاش و ثروت اندوزی هاشمی و خانواده اش بوده و جرم سنجری نیز اینکه گفته بوده " کسی جرات ندارد با من برخورد کند اگر روزی روزگاری سراغم بیایند رابطه خود را با محسن فلاحیان و فائزه هاشمی را فاش می کنم !"
نمی دانم هاشمی رفسنجانی اکنون که برای خود شخصیتی اصلاح طلب و میانه رو وحق به جانب ساخته است شب که سر بر بالین می گذارد چگونه وجدان خود را قانع می کند که روزگاری انسانهای بیگناه را که این سه تن بی شک قطره ای از دریا می باشند را به قتل رسانده است ؟!
افسون ببرهای آسیا
مطلبی نوشته ام در باره ببرهای آسیا و یا بهتر بگویم افسونی که غربی ها برای شرق پدید آورده اند
این مطلب را در اخبار روز می توانید بخوانید
روایتی دیگراز اعدامهای زندانیان سیاسی
همه ما اعدامهای زندانیان سیاسی را در سالهای 66 و 67 بخاطر داریم و یا لااقل چیزهایی را از آن شنیده ایم این روزها سالگرد آن قتل عامهای حکومتی است و بسیاری از مخالفان و منتقدان سیاسی جمهوری اسلامی این موضوع را مورد بازگویی و تذکر قرار می دهند . موضوعی که به زعم من هیچگاه تا عاملان مستقیم و موثر آن لب به سخن نگشایند پرده گشایی از آن عملی نخواهد بود . این جنایت که بی اغراق تمام ایرانیان زخم دیده از آن هستند و دست کم هر خانواده ای یکی از بستگان و آشنایان دور و نزدیک خود را در آن از دست داده است موضوعی است که هر گز نباید از ذهن دور کرد و دور کردنی هم نیست .
بسیاری بر این باورند که آیت الله خمینی به عنوان رهبر حکومت ایران مسئول این جنایت هست و فرمان و یا فتوای آن قتل عامها را صادر کرده است ، من نمی خواهم در این روایت که بسیاری از مسئولان ارشد و زمامداران آن زمان آنرا نیز تائید کرده اند نقش و مسئولیت آیت الله خمینی را کمرنگ کنم ، نه به هر روی ایشان مسئول حکومت بوده اند و نقش اول را داشته اند اما در این میان در این کشاکش احساس می کنم نقش خیلی های دیگرهم همچون سید احمد خمینی – اکبر هاشمی رفسنجانی و اسدالله لاجوردی و ... هم که کمتر از خمینی نبوده است در حال فراموشی و یا کتمان است .
اگر بیاد داشته باشید در هنگام ترور اسدالله لاجوردی درسال 1377 توسط سازمان مجاهدین خلق در بازار تهران زمزمه هایی در نشریات و محافل سیاسی آن روزها از سوی جریان دوم خرداد و از جمله سعید حجاریان و مجید انصاری پیچید که لاجوردی یکبار
در آستانه بازداشت و غضب آیت الله خمینی قرار گرفته بود ، همان زمان از سوی نیروهای خط امامی سابق که آن روزها جماعتی شان به دوم خردادی مشهور شده بودند ماجرایی را در جلسات خصوصی و محافلشان بازگویی می کردند که البته با نگاهی دوباره به اسناد و اطلاعات موجود صداقت آن به یقین معلوم می شود که گوشه هایی از آن را با هم مرور می کنیم .
آیت الله خمینی در خلال سالهای 1365 و 1366 دو حمله شدید قلبی را متحمل شده بود ، دکتر فاضل و دکتر افشار و همچنین دکتر ناصر سیم فروش اطبای مخصوص ایشان هر گونه استرس و فشار و همچنین صحبت کردن طولانی را برای وی خطرناک توصیف کرده بودند و البته ایشان توان انجام آنرا هم نداشتند ، شما کتاب صحیفه نور (مجموعه سخنرانی ها و پیامهای آیت الله خمینی) را نگاه که بکنید می بینید که تمام سخنرانی های ایشان هم در بعد از حمله توام مغزی و قلبی ایشان در نیمه 1366بیشتر از پنج تا ده دقیقه نبوده است . در بعد از این اتفاق اکبر هاشمی رفسنجانی وسید احمد خمینی هر دو در جماران در دفتر امام مانع از هرگونه دیدار و یا جلسه مستقیمی با وی می شدند و حتی نزدیکترین اعضای دفتر نیز از جمله مجید انصاری و یا آیت الله موسوی خوئینی ها برای دیدار با خمینی با مشکل مواجه بودند ، سید احمد و رفسنجانی با ایجاد آن سد اعلام می داشتند که کارتان را بگوئید ما خلاصه شده اش را به امام می گوئیم و نتیجه را به شما اعلام می کنیم .اینگونه بود که خمینی عملا از بسیاری از حواث آن روزها دور بود و یا اصلا اطلاعی نداشته است و به واقع رهبر ایران در دو سال آخر عمر خمینی این دو بودند ، در خلال قتل عامهای زندانیان که اوجش با ماجرای آیت الله منتظری نیز توام بود ری شهری نیز وارد گود می شود و مانع از انتقال هر گونه ارتباط منتظری با خمینی می شود و زمینه را هر سه نفری با حذف منتظری از حکومت آغاز می کنند که البته موفق هم می شوند که اینرا نیز در کتاب خاطرات آیت الله منتظری نیز به تفصیل و مستند می توانیم ببینیم ، در ایام آن قتل عامها و اعتراض آیت الله منتظری و همچنین تعدادی از نیروهای خط امامی همچون مجید انصاری به عملکرد لاجوردی در زندان اوین که گاها حتی در یک شبانه روز تعداد اعدامها به صد تن میرسید مجید انصاری مصمم می شود موضوع را به اطلاع خمینی برساند به جماران می رود که سید احمد و رفسنجانی مانع دیدار می شوند و می گویند به امام اطلاع می دهیم (که البته از این کار نیز عملا سر باز می زنند ) ، تا اینکه نهایتا مجید انصاری در نیمه های شب هنگامیکه خمینی در ایوان جماران قصد خواندن نماز شب داشته اند از غفلت پاسداران اطراف وی استفاده می کند و موضوع را به اطلاع خمینی می رساند و می گوید همین امروز بیش از دویست نفر را لاجوردی در اوین اعدام کرده است آنهم به بدترین وجه ممکن و ماجرای کشتن یک زن را شرح می دهد که شیلنگ آب را به پشت وی فرو کرده اند و پس از ترکیدن روده هایش او کشته شده است مجید انصاری می گوید در بعد از این گفتگو خمینی سجاده نماز را جمع می کند و به انصاری می گوید قلم و کاغذ بیاور این از نماز شب هم واجب تر است و فرمان تحقیق از زندان اوین و بازداشت لاجوردی و محاکمه وی را می نویسد .
انصاری فردایش به اوین می رود و به فرمان خمینی تحقیق از کمیت و کیفیت اعدامها را آغاز می کند و حکم بازداشت لاجوردی را از سوی خمینی به اطلاع وی می رساند ، پس از این ماجرا ری شهری ، رفسنجانی و خامنه ای و محسن رفیقدوست به جماران می روند وسید احمد و ری شهری ، رفسنجانی و خامنه ای عمامه هایشان را بر می دارند و جلوی خمینی می گذارند و می گویند با این کار دیگر آبرویی برای ما و نظام نمی ماند و ما کنار می کشیم ، رفیقدوست اعلام می کند که این کار شکاف بزرگی در جبهه ها ایجاد می کند و عملا نظام ساقط می شود و خمینی را مجاب می کنند از بازداشت لاجوردی و محاکمه وی صرفنظر کنند و اعدامها را بسیار محدود می شمارند و حرفهای انصاری و موسوی خوئینی ها و ... را توطئه منتظری و باند مهدی هاشمی می خوانند برای سرنگون کردن وی می خوانند ، که با این کار و با استفاده از زود باوری و ساده لوحی خمینی و البته اعتمادی که خمینی به آنها داشته مانع از هر گونه تماس نزدیک طیف انصاری و دیگر نیروهای خط امامی با وی می شوند . خمینی حکم را پس می گیرد و البته هاشمی با ترفندهای دیگر نیز مانع از هرگونه اقدام افرادی مثل موسوی تبریزی و مجید انصاری و موسوی خوئینی ها در دستگاه قضائی و از جمله دادستانی و زندان اوین می شود .
این روایت و ماجرا را نه تنها من بلکه بسیاری از زبان آیت الله موسوی خوئینی و مجید انصاری شنیده اند و حتی تا آنجا که بیاد دارم تلطیف شده اش را یکبار در نشریه عصر ما ارگان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی هم شاهد بوده ایم .
غرض اصلی هم از این نوشتار نه پاک کردن دامان آیت الله خمینی از ماجرای قتل عامهاست که نه به هر روی ایشان به عنوان رهبر یک حکومت مسئول بوده و می بایست جدیت و جسارات لازم را انجام می دادند و به هیچ وجه از جنایات لاجوردی کوتاه نمی آمدند اما هدف اصلی ام این است که امروز که حالا کشور گرفتار دیوانه گی های محمود احمدی نژاد شده است و ما و کشورمان را دارد به گرداب جنگ و بد بختی می کشاند از حرفهای پاستوریزه و قشنگ اکبر هاشمی رفسنجانی آب از لب و لوچه مان راه نیفتد و او را تنها ناجی ایران ندانیم ! اصلاح طلبان و متاسفانه همین اپوزیسیون از اکثریتی ها گرفته تا رگه هایی در دل سلطنت طلبان که امروزه مستقیا و یا با ایماء و اشاره دارند مجیز رفسنجانی را می گویند فراموش نکنند که همین رفسنجانی روزگاری در هشت سال دولتش وزارت اطلاعات را تبدیل کرده بود به قصابی جمهوری اسلامی و بزرگترین جنایات در داخل و خارج از کشور در دامان همین میانه روی دروغین امروزی بوجود آمده است ، واقعا برایم بهت آور است که مثلا همین اتحاد جمهوری خواهان و اکثریتی ها که در برلین گرد هم می آیند امروزه از حول چاله احمدی نژاد در گودال رفسنجانی دارند می روند ، در حالیکه برای گرامیداشت قتل عام زندانیان سیاسی بیانیه می دهند و مراسم می گیرند ، از انتخاب هاشمی برای مجلس تزئیناتی و در پیت خبرگان و شکست جنتی کیفور می شوند و زیر لب برای او ایول ایول می گویند ! در حالیکه نه مجلس خبرگان تا خامنه ای زنده است به دردی می خورد و نه مجمع تشخیص مصلحت تا خامنه ای مسئله ای را معضل نظام نداند و به آنها ارجاع نکند به دردی می خورد .
من امروز بزرگترین خطر را برای ایران هاشمی می دانم ، تکلیف خامنه ای و احمدی نژاد معلوم است ، هر دو در دایره حجتیه ای ها و مشتی پاسدار وحشی جنگ طلب گرفتار هستند و نهایت ضرری هم که به ایران می رسانند شروع آتش جنگ در ایران هست که آنهم شک ندارم جنگ منجر به سقوط جمهوری اسلامی نمی شود که باعث قوام این حکومت می شود چراکه جمهوری اسلامی فقط با بحران زنده می ماند و تنها نسخه ادامه این رژیم "پروژه زیست در بحران " است . این هاشمی هست که هم شبکه های پنهانی خود را هم با اپوزیسیون واروپا حتی آمریکائی ها دارد و هم لابی های خود را در ایران روز به روز محکم تر دارد می کند .
کاش همین اصلاح طلبان و دوم خردادی های سابق مختصر عقل و شعوری هم برای ایرانیان قائل می شدند و توضیح می دادند که چطور یک شبه آن عالیجناب سرخ پوش و دجال قتلهای زنجیره ای می شود «برای مقابه با اختناق و وحشت به هاشمی رای می دهیم » ! مگر همین هاشمی ، هاشمی ای نبود که در صبح امروز و دهها نشریه و روزنامه دوم خردادی دیگر خود امپراتور وحشت بود ؟ در انتخابات پیشین ریاست جمهوری درسته که خود من هم با دلی خون به هاشمی رای دادم اما مجیز او را هم نگفتم و گفتم از شر مار غاشیه به عقرب پناه می برم ...
واقعا امروز مانده ام که چطور دارد می شود همه آن ظلم و جنایات هاشمی فراموش می شود و از اصلاح طلب و ملی مذهبی در داخل کشور و در بیرون از اکثریتی و سلطنت طلب و جبهه ملی همه افتاده اند دنبال حرفهای آبکی هاشمی و می بینم که حتی رسانه ها هم مثل رادیو فردا و زمانه و بی بی سی هم دارند برای هاشمی کف و سوت می زنند .
در همین باره در گذشته ها :
توطئه برای قدرت ( مروری بر اعمال هاشمی و یارانش در حزب جمهوری اسلامی برای حذف بنی صدر )
سلطنت طلبان دینی و لائیک (نگاهی به ارتباطات هاشمی با اپوزیسیون )
اسم رمز اکبر هاشمی (همین مقاله بود که درتهران چاپ شد و هاشمی از من شکایت کرد و بازداشت شدم )
لیلاج بازنده ( مروری بر قتلهای زنجیره ای و تلاش هاشمی برای کشتن سعید امامی در زندان )
علی فلاحیان و یارانش (کارنامه فلاحیان فردی که هاشمی او را دارای اندیشه های بلند می دانست )
من علی 56 سال سن دارم ( فیلمی از اکبر هاشمی رفسنجانی )
در آستانه بازداشت و غضب آیت الله خمینی قرار گرفته بود ، همان زمان از سوی نیروهای خط امامی سابق که آن روزها جماعتی شان به دوم خردادی مشهور شده بودند ماجرایی را در جلسات خصوصی و محافلشان بازگویی می کردند که البته با نگاهی دوباره به اسناد و اطلاعات موجود صداقت آن به یقین معلوم می شود که گوشه هایی از آن را با هم مرور می کنیم .
آیت الله خمینی در خلال سالهای 1365 و 1366 دو حمله شدید قلبی را متحمل شده بود ، دکتر فاضل و دکتر افشار و همچنین دکتر ناصر سیم فروش اطبای مخصوص ایشان هر گونه استرس و فشار و همچنین صحبت کردن طولانی را برای وی خطرناک توصیف کرده بودند و البته ایشان توان انجام آنرا هم نداشتند ، شما کتاب صحیفه نور (مجموعه سخنرانی ها و پیامهای آیت الله خمینی) را نگاه که بکنید می بینید که تمام سخنرانی های ایشان هم در بعد از حمله توام مغزی و قلبی ایشان در نیمه 1366بیشتر از پنج تا ده دقیقه نبوده است . در بعد از این اتفاق اکبر هاشمی رفسنجانی وسید احمد خمینی هر دو در جماران در دفتر امام مانع از هرگونه دیدار و یا جلسه مستقیمی با وی می شدند و حتی نزدیکترین اعضای دفتر نیز از جمله مجید انصاری و یا آیت الله موسوی خوئینی ها برای دیدار با خمینی با مشکل مواجه بودند ، سید احمد و رفسنجانی با ایجاد آن سد اعلام می داشتند که کارتان را بگوئید ما خلاصه شده اش را به امام می گوئیم و نتیجه را به شما اعلام می کنیم .اینگونه بود که خمینی عملا از بسیاری از حواث آن روزها دور بود و یا اصلا اطلاعی نداشته است و به واقع رهبر ایران در دو سال آخر عمر خمینی این دو بودند ، در خلال قتل عامهای زندانیان که اوجش با ماجرای آیت الله منتظری نیز توام بود ری شهری نیز وارد گود می شود و مانع از انتقال هر گونه ارتباط منتظری با خمینی می شود و زمینه را هر سه نفری با حذف منتظری از حکومت آغاز می کنند که البته موفق هم می شوند که اینرا نیز در کتاب خاطرات آیت الله منتظری نیز به تفصیل و مستند می توانیم ببینیم ، در ایام آن قتل عامها و اعتراض آیت الله منتظری و همچنین تعدادی از نیروهای خط امامی همچون مجید انصاری به عملکرد لاجوردی در زندان اوین که گاها حتی در یک شبانه روز تعداد اعدامها به صد تن میرسید مجید انصاری مصمم می شود موضوع را به اطلاع خمینی برساند به جماران می رود که سید احمد و رفسنجانی مانع دیدار می شوند و می گویند به امام اطلاع می دهیم (که البته از این کار نیز عملا سر باز می زنند ) ، تا اینکه نهایتا مجید انصاری در نیمه های شب هنگامیکه خمینی در ایوان جماران قصد خواندن نماز شب داشته اند از غفلت پاسداران اطراف وی استفاده می کند و موضوع را به اطلاع خمینی می رساند و می گوید همین امروز بیش از دویست نفر را لاجوردی در اوین اعدام کرده است آنهم به بدترین وجه ممکن و ماجرای کشتن یک زن را شرح می دهد که شیلنگ آب را به پشت وی فرو کرده اند و پس از ترکیدن روده هایش او کشته شده است مجید انصاری می گوید در بعد از این گفتگو خمینی سجاده نماز را جمع می کند و به انصاری می گوید قلم و کاغذ بیاور این از نماز شب هم واجب تر است و فرمان تحقیق از زندان اوین و بازداشت لاجوردی و محاکمه وی را می نویسد .
انصاری فردایش به اوین می رود و به فرمان خمینی تحقیق از کمیت و کیفیت اعدامها را آغاز می کند و حکم بازداشت لاجوردی را از سوی خمینی به اطلاع وی می رساند ، پس از این ماجرا ری شهری ، رفسنجانی و خامنه ای و محسن رفیقدوست به جماران می روند وسید احمد و ری شهری ، رفسنجانی و خامنه ای عمامه هایشان را بر می دارند و جلوی خمینی می گذارند و می گویند با این کار دیگر آبرویی برای ما و نظام نمی ماند و ما کنار می کشیم ، رفیقدوست اعلام می کند که این کار شکاف بزرگی در جبهه ها ایجاد می کند و عملا نظام ساقط می شود و خمینی را مجاب می کنند از بازداشت لاجوردی و محاکمه وی صرفنظر کنند و اعدامها را بسیار محدود می شمارند و حرفهای انصاری و موسوی خوئینی ها و ... را توطئه منتظری و باند مهدی هاشمی می خوانند برای سرنگون کردن وی می خوانند ، که با این کار و با استفاده از زود باوری و ساده لوحی خمینی و البته اعتمادی که خمینی به آنها داشته مانع از هر گونه تماس نزدیک طیف انصاری و دیگر نیروهای خط امامی با وی می شوند . خمینی حکم را پس می گیرد و البته هاشمی با ترفندهای دیگر نیز مانع از هرگونه اقدام افرادی مثل موسوی تبریزی و مجید انصاری و موسوی خوئینی ها در دستگاه قضائی و از جمله دادستانی و زندان اوین می شود .
این روایت و ماجرا را نه تنها من بلکه بسیاری از زبان آیت الله موسوی خوئینی و مجید انصاری شنیده اند و حتی تا آنجا که بیاد دارم تلطیف شده اش را یکبار در نشریه عصر ما ارگان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی هم شاهد بوده ایم .
غرض اصلی هم از این نوشتار نه پاک کردن دامان آیت الله خمینی از ماجرای قتل عامهاست که نه به هر روی ایشان به عنوان رهبر یک حکومت مسئول بوده و می بایست جدیت و جسارات لازم را انجام می دادند و به هیچ وجه از جنایات لاجوردی کوتاه نمی آمدند اما هدف اصلی ام این است که امروز که حالا کشور گرفتار دیوانه گی های محمود احمدی نژاد شده است و ما و کشورمان را دارد به گرداب جنگ و بد بختی می کشاند از حرفهای پاستوریزه و قشنگ اکبر هاشمی رفسنجانی آب از لب و لوچه مان راه نیفتد و او را تنها ناجی ایران ندانیم ! اصلاح طلبان و متاسفانه همین اپوزیسیون از اکثریتی ها گرفته تا رگه هایی در دل سلطنت طلبان که امروزه مستقیا و یا با ایماء و اشاره دارند مجیز رفسنجانی را می گویند فراموش نکنند که همین رفسنجانی روزگاری در هشت سال دولتش وزارت اطلاعات را تبدیل کرده بود به قصابی جمهوری اسلامی و بزرگترین جنایات در داخل و خارج از کشور در دامان همین میانه روی دروغین امروزی بوجود آمده است ، واقعا برایم بهت آور است که مثلا همین اتحاد جمهوری خواهان و اکثریتی ها که در برلین گرد هم می آیند امروزه از حول چاله احمدی نژاد در گودال رفسنجانی دارند می روند ، در حالیکه برای گرامیداشت قتل عام زندانیان سیاسی بیانیه می دهند و مراسم می گیرند ، از انتخاب هاشمی برای مجلس تزئیناتی و در پیت خبرگان و شکست جنتی کیفور می شوند و زیر لب برای او ایول ایول می گویند ! در حالیکه نه مجلس خبرگان تا خامنه ای زنده است به دردی می خورد و نه مجمع تشخیص مصلحت تا خامنه ای مسئله ای را معضل نظام نداند و به آنها ارجاع نکند به دردی می خورد .
من امروز بزرگترین خطر را برای ایران هاشمی می دانم ، تکلیف خامنه ای و احمدی نژاد معلوم است ، هر دو در دایره حجتیه ای ها و مشتی پاسدار وحشی جنگ طلب گرفتار هستند و نهایت ضرری هم که به ایران می رسانند شروع آتش جنگ در ایران هست که آنهم شک ندارم جنگ منجر به سقوط جمهوری اسلامی نمی شود که باعث قوام این حکومت می شود چراکه جمهوری اسلامی فقط با بحران زنده می ماند و تنها نسخه ادامه این رژیم "پروژه زیست در بحران " است . این هاشمی هست که هم شبکه های پنهانی خود را هم با اپوزیسیون واروپا حتی آمریکائی ها دارد و هم لابی های خود را در ایران روز به روز محکم تر دارد می کند .
کاش همین اصلاح طلبان و دوم خردادی های سابق مختصر عقل و شعوری هم برای ایرانیان قائل می شدند و توضیح می دادند که چطور یک شبه آن عالیجناب سرخ پوش و دجال قتلهای زنجیره ای می شود «برای مقابه با اختناق و وحشت به هاشمی رای می دهیم » ! مگر همین هاشمی ، هاشمی ای نبود که در صبح امروز و دهها نشریه و روزنامه دوم خردادی دیگر خود امپراتور وحشت بود ؟ در انتخابات پیشین ریاست جمهوری درسته که خود من هم با دلی خون به هاشمی رای دادم اما مجیز او را هم نگفتم و گفتم از شر مار غاشیه به عقرب پناه می برم ...
واقعا امروز مانده ام که چطور دارد می شود همه آن ظلم و جنایات هاشمی فراموش می شود و از اصلاح طلب و ملی مذهبی در داخل کشور و در بیرون از اکثریتی و سلطنت طلب و جبهه ملی همه افتاده اند دنبال حرفهای آبکی هاشمی و می بینم که حتی رسانه ها هم مثل رادیو فردا و زمانه و بی بی سی هم دارند برای هاشمی کف و سوت می زنند .
در همین باره در گذشته ها :
توطئه برای قدرت ( مروری بر اعمال هاشمی و یارانش در حزب جمهوری اسلامی برای حذف بنی صدر )
سلطنت طلبان دینی و لائیک (نگاهی به ارتباطات هاشمی با اپوزیسیون )
اسم رمز اکبر هاشمی (همین مقاله بود که درتهران چاپ شد و هاشمی از من شکایت کرد و بازداشت شدم )
لیلاج بازنده ( مروری بر قتلهای زنجیره ای و تلاش هاشمی برای کشتن سعید امامی در زندان )
علی فلاحیان و یارانش (کارنامه فلاحیان فردی که هاشمی او را دارای اندیشه های بلند می دانست )
من علی 56 سال سن دارم ( فیلمی از اکبر هاشمی رفسنجانی )ماه رمضان شد ،می و میخانه برافتاد
ماه رمضان شد ، می و میخانه بر افتاد
عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد
افطار به می کرد برم پیر خرابات
گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد
با باده وضو گیر ، که در مذهب رندان بر حضرت حق این عملت بارور افتاد
حلول ماه مبارک رمضان ماه صیام ماه میهمانی خدا بر همه مسلمین گرامی باد ! امیدوارم که همه ما بتوانیم در این میهمانی سهمی از
آسمان داشته باشیم . آیا شود که این دهان بستی دهانی باز شد روزی شامل حال ما نیز شود ؟
اونهایی که از کشور بیرون هستند می دنند که چه می گویم وای که چقدر دلم برای روزهای ماه رمضان در ایران و اون سفره های پر برکت افطار تنگ شده ...
دوستان عزیز از تک تک شما برای شفای بیماری که این روزها سخت بیقرار است التماس دعا دارم
دوستی که یادگاری ای از روزهای خوب دفاع مقدس از میهن در تن دارد و و مثل همه شیمیایی های آن روزگار این روزها درانتظاری سخت هست
از همه شما التماس دعا دارم
ترور در نماز جمعه تهران !
اگر يادتان باشد سيزدهم شهريور سال 1378 در نماز جمعه تهران در حاشيه برگزاري نماز و تشييع پيكرهاي شهدا ماجرايي رقم خورده شد كه در مطبوعات و حوادث رنگارنگ آن سالها به برخورد با دو تن از اعضاي هيات دولت مشهور شد ، روزي كه قرار بود عبدالله نوري معاون توسعه سياسي رئيس جمهوربه همياري حفاظت اطلاعات نيروي انتظامي با انصار حزب الله ترور شود ! تا به گفته صادق مير حجازي ( عضو ارشد امنيتي دفتر خامنه اي) درسي شود براي همه دين باختگان در دولت خاتمي ! اما تقدير اينچنين نبود ، امروز مي خواهم برايتان در سالگرد آن روزها نا گفته هايي را از آن ماجرا بگويم :
از مدتها بود كه عبدالله نوري براي خامنه اي و اطرافيانش معضلي شده بود و بد جوري كينه او را به دل گرفته بودند ! البته خامنه اي معمولا عادت نداشت در ديدارهاي خصوصي اشاره به اسم و يا فرد خاصي كند فقط اشاره مي كرد به حرفها و مثلا مي گفت : آن آقايي كه به اسم اصلاحات مي آيد فلان حرف را مي زند ... اما صادق مير حجازي كه من اعتقاد دارم او رهبر رهبري است يكبار در منزل حسين معزي كه او هم از اعضاي دفتر رهبري بود و جلسه اي بود و حرف عبدالله نوري آمد رو كرد به حسين الله كرم كه اينجا ديگر نبايد شما ساكت بمانيد ! تا اينكه يكروز ديگر علنا در قم مصباح يزدي گفت : من معتقدم خون كسي كه به ولايت فقيه اهانت كند مباح كند ، روز كشته شدن عبدالله نوري براي من عيد است ! من آن روزها رايزن مطبوعاتي ايران بودم در بيروت و معمولا هر دو هفته يكبار دو سه روزي بيشتر ايران نبودم بعد از آن جلسه كذايي با مصباح يزدي اولين باري كه به ايران آمدم و سرگرم ديد و بازديد اقوام بودم ،عصري بود و حسين الله كرم زنگ زد و گفت بيا دفتر اخوی ام ( منظورش همان آژانس توكا تور در خيابان نجات الهي بود كه گرچه مال خود الله كرم بود اما هميشه از آن به عنوان دفتر اخوي ياد مي كرد ) رفتم آنجا ايشان يك بليط به اسم خود من به بنده دادند و گفتند: دو تا بليط هم مي تواني از گيشه پرواز فرودگاه مهرآباد بگيري و گفت دو نفر را گير مي آوري و سريع راه می افتيد مشهد، پرسيدم چه خبر است؟ گفت كه كاری نداشته باشيد، توی فرودگاه می آيند دنبالتان كه البته همين كه من از دفتر خارج شدم دوباره زنگ زد و گفت آن دو نفر هم پيدا شدند كاريت نباشد ديگه همين الان برو مسجد شهدا اونجا هستند ! راه افتادم و رفتم كه ديدم حكيم سوری و فرج مراديان هستند (نعمت الله حکیم که در ميان بچه هاي سپاه به سوری مشهور است .وي هم اکنون فرماندهی آموزش ستاد مشترک سپاه را در تهران به عهده دارد و آنزمان نيز از فرماندهان اطلاعات قرارگاه ثارالله تهران بود و فرج مراديان نيز از فرماندهان عمليات نيروي زميني سپاه بود و هر دو از اعضاي ارشد حزب الله بودند ) ما فرداي آنروز رفتيم مشهد از هواپيما كه پياده شديم ، پايين پلكان هواپيما يك آقايی با لباس سپاه در به استقبال ما آمده بود ظاهرا فرج مي شناختش رو به فرج كرد و پرسيد ايشان ابراهيمي هستند ؟ كه فرج تائيد كرد سوار شديم من هنوز از كل ماجرا با خبر نبودم اما فهميديم كه قضيه مهمی است كه توی همان باند فرودگاه دنبالمان آمده اند. ما را به حفاظت فرودگاه مشهد بردند. مقداری صحبت كرديم كه از اوضاع تهران و احوال پرسي و اين حرفها بود خداحافظی كرديم و به زيارت رفتيم،
قرار بود حسين الله كرم با موبايل به ما بگويد چه كنيم كه در همان حرم بوديم كه زنگ زد و گفت عبدالله نوری داخل مسجدي سخنرانی دارد. شما می رويد و آنجا می نشينيد گفتم: بايد چه كار بكنيم؟ گفت: يكي از بچه ها كه مي شناسيدش هر وقت به تو اشاره كرد بلند می شوی و می گويی كيف پولم گم شده وخلاصه مجلس را بهم می زني! بعد از آن فرج خودش می داند چكار كند كه بعدها فهميدم فرج قرار بوده عبدالله نوری را با چاقو بزند. فرج و سوری پای تريبون نشسته بودند و من هم بين جمعيت بودم كه يكي از بچه هاي اطلاعات ناجا را ديدم كه او هم در فاصله كمي با من نشسته بود سري تكان داد كه فهميدم فرد مورد اشاره حسين همان هست . عبدالله نوری شروع كرده بود از حقوق مخالف صحبت می كرد و صحبت از اشغال دفتر آيه الله منتظري پيش آمد و گفت كه چرا بايد جامعه اين جور باشد كه بزنند دفتر يك مرجع تقليد را اشغال كنند ، طرف به من اشاره اي كرد و خودش هم بلند شد ايستاد كه من هم بلند شدم با صدای بلند گفتم كه كيف پولم نيست، آی دزد را بگيريد. مجلس بهم ريخت و بلبشويي شد كه در همين حين يكی از بچه های اطلاعات ناجا خودش را به من رساند و دستم را كشيد و برد بيرون مسجد و به من گفت كه به بقيه هم گفتيم كاری نكنيد ،مسجد ديگر شلوغ شده بود و عبدالله نوري را هم ظاهرا برده بودند به آبدار خانه مسجد ، من سوار موتور يكي از بچه ها شدم و رفتم دم پنجره فولاد حرم كه از قبل قرارمان
بود ، حكيم و فرج هم نيم ساعتي بعد آمدند و ما همان شب برگشتيم . فرداي همان روز من طبق معمول همه ايام مرخصي و مراجعت از لبنان هميشه سري هم به آيه الله مصباح يزدي مي زدم و هم گزارشي از لبنان مي دادم و هم برنامه هاي حزب الله را با ايشان در ميان مي گذاشتيم جلسه تمام شده بود و آخر كار يك سری بولتن بود كه در آن مطالبي راجع به عملكرد عبدالله نوري بود را هم ايشان به ما نشان داد يا حسين الله كرم آنجا نشانم داد دقيقا يادم نيست كه مصباح يزدي بعد از آن به حسين الله كرم گفت: بالاخره يك نفر مرد از بين شما پيدا می شود جلوي اين را بگيرد؟ اين دومين باري بود كه مصباح يزدي علنا به عبدالله نوري اينطوري اشاره مي كرد !
من به لبنان برگشتم و هفته بعدش دوباره مي خواستم براي مراسم تشييع پيكرهاي شهدا به تهران بيايم . پنج شنبه شب تهران بودم كه نيمه شب الله كرم زنگ زد گفت: فلانی آب دستت است بگذار بيا خانه ما. رفتم كه گفت: كار مشهد را اينجا بايد تمام كنيد. من به فرج هم گفته ام و فرج قرار است با مكافات عبدالله نوری را انشاء الله ادبش كند ! (مكافات اسم چاقويي بود كه فرج هميشه همراهش بود و خودش مي گفت كلك خيلي ها را با آن كنده است ، يكبار هم گفت اين چاقو را اكبر خوش كوش به او داده ، اكبر خوش كوش هماني است كه مشهور است مرحوم بختيار را در پاريس كشته است ، اين را هم اضافه كنم كه به روي تيغه اين چاقو آياتي از قرآن كنده كاري شده بود و خلاصه براي خودش داستان مفصلي دارد) .
شب عجيبي بود برايم همان شب من خواب ديدم همه ما صف شده ايم رفته ايم ديدن امام، همه می رفتند پيش ايشان، نوبت من كه رسيد امام فرمودند اين را راه ندهيد، اين می خواهد پهلوی مرا با چاقو بزند. بعد از اين قضيه من خيلی ناراحت شدم. ولی دو دل بودم كه بروم يا نروم؟ به هر جهت رفتيم نماز من از كل ماجرا اطلاع نداشتم وبعد ها فهميدم كه قضيه ، قضيه كشتن نوري بوده احساس مي كردم فقط قرار بر درگيري فيزيكي هست دم وضو خانه خيابان طالقاني ايستاده بودم كه نقدي را هم ديدم اشاره كرد طرفش نروم ايستادم ، نقدي عينك دودي زده بود و در پياده رو آن ور خيابان طالقاني ايستاده بود قرار بود به محضي كه به من خبر مي دهند با عباس بيجارچيان ( از اعضاي ارشد اطلاعات ناجا ) وارد كار شوم . عبدالله نوري را اواسط خطبه دوم ديدم كه در تقاطع خيابان طالقاني و درب شرقي دانشگاه تهران نشسته بود ، دو محافظش هم را مي شناختم از بچه هاي حفاظت انصار سپاه بودند ، نماز تمام شده بود و من در موازات
عباس بيجار چيان و محمدرضا نقدي با فاصله ايستاده بودم و ماجرا را به انتظار نشسته بوديم ، سهيل كريمي ( از اعضاي تحريريه نشريه شلمچه و شوراي حزب الله و هماني كه چندي پيش مدتي در عراق توسط آمريكائيها بازداشت شده بود ) رفت جلوی عبدالله نوری را گرفت و به او گفت: اين خزعبلات چيست كه درمشهد گفته اي؟ عبدالله نوری هم او را كنار زد و گفت : برو كنار ببينم! درگيری شروع شد و به يكباره همه فرياد زدند به پدر شهيد فحش مي دهي ؟!! بابك شهرستاني روي كول كيانوش مظفري داشت شعار مي داد : با آل علی هر كه در افتاد، ور افتاد. مردم جمع شده بودند ، بابك از كول كيانوش آمد پائين و رفت لگدی به ساق پای نوری زد كه نوري پايش لنگيد و دولا شد ، عبا و عمامه شان افتاد محافظهاي نوري وي را بلند كردند و بردند در يك ورودي ساختماني و مقابلش ايستاده بودند فرج را ديدم كه به طرف نوري داشت مي رفت عبدالله نوری در يك سطح بالاتری بود، جمعيت زياد بود كه به يكباره هياهويي ايجاد شد ( كه بعدها فهميدم فرج پايش لرزيده و چاقو از دستش روي زمين افتاده ) در همان گيرو دار بود كه نقدي زد پشت من و رفت و من و عباس بيجارچيان رفتيم و مردم را متفرق كرديم و آمبولانسي را كه هميشه آن اطراف پارك بود خبر كرديم ومن وعباس كوچه اي ايجاد كرديم و نوری را سوار آمبولانس كردند و رفت ... ( بعدها من شنيدم كه صادق مير حجازي از ساختمان روبرويي كه گمانم براي انجمن اولياء و مربيان بود از پنجره ماجرا را مي ديده و هدايت مي كرده كه صحت و سقمش را نمي دانم ) . البته در همان گيرو دار عطا الله مهاجراني هم كه او هم براي نماز در ميان مردم نشسته بوده و در حال رفتن بوده هم نا خواسته وارد آن درگيري مي شود و كيانوش مظفري و بابك شهرستاني به او هم حمله ور مي شوند . ..
پي نوشت :
ماجرا مفصل تر از اين حرفهاست اما اين پست خيلي طولاني شد و گفتنش را براي مجال ديگر وامي گذارم فقط اين را اضافه كنم كه من واقعا از بحث ترور نوري اطلاع نداشتم و شايد همين موضوع و آن خواب كذايي يكي از تلنگرهاي اساسي بود كه به من خورد و چند ماه بعد ترش تركيد و از اين گروه زدم بيرون يادم مي آيد بعدها كه در ديداري خصوصي وقتي عبدالله نوري در مرخصي ايام زندان تصادفي مشكوك كرده بود به ديدارش رفتم و ماجرا را برايش تعريف كردم و گفتم هم من را حلال كن و هم بيشتر مواظب باش ، خدا رحمت كند عليرضا نوري برادر عبدالله نوري را كه او هم كه كنار ما نشسته بود تصديق كرد اما اجل و يا ديگران اين بار به او فرصت ندادند و عليرضا نوري در حادثه تصادفي درگذشت يا درگذشتنش ! ...
از مدتها بود كه عبدالله نوري براي خامنه اي و اطرافيانش معضلي شده بود و بد جوري كينه او را به دل گرفته بودند ! البته خامنه اي معمولا عادت نداشت در ديدارهاي خصوصي اشاره به اسم و يا فرد خاصي كند فقط اشاره مي كرد به حرفها و مثلا مي گفت : آن آقايي كه به اسم اصلاحات مي آيد فلان حرف را مي زند ... اما صادق مير حجازي كه من اعتقاد دارم او رهبر رهبري است يكبار در منزل حسين معزي كه او هم از اعضاي دفتر رهبري بود و جلسه اي بود و حرف عبدالله نوري آمد رو كرد به حسين الله كرم كه اينجا ديگر نبايد شما ساكت بمانيد ! تا اينكه يكروز ديگر علنا در قم مصباح يزدي گفت : من معتقدم خون كسي كه به ولايت فقيه اهانت كند مباح كند ، روز كشته شدن عبدالله نوري براي من عيد است ! من آن روزها رايزن مطبوعاتي ايران بودم در بيروت و معمولا هر دو هفته يكبار دو سه روزي بيشتر ايران نبودم بعد از آن جلسه كذايي با مصباح يزدي اولين باري كه به ايران آمدم و سرگرم ديد و بازديد اقوام بودم ،عصري بود و حسين الله كرم زنگ زد و گفت بيا دفتر اخوی ام ( منظورش همان آژانس توكا تور در خيابان نجات الهي بود كه گرچه مال خود الله كرم بود اما هميشه از آن به عنوان دفتر اخوي ياد مي كرد ) رفتم آنجا ايشان يك بليط به اسم خود من به بنده دادند و گفتند: دو تا بليط هم مي تواني از گيشه پرواز فرودگاه مهرآباد بگيري و گفت دو نفر را گير مي آوري و سريع راه می افتيد مشهد، پرسيدم چه خبر است؟ گفت كه كاری نداشته باشيد، توی فرودگاه می آيند دنبالتان كه البته همين كه من از دفتر خارج شدم دوباره زنگ زد و گفت آن دو نفر هم پيدا شدند كاريت نباشد ديگه همين الان برو مسجد شهدا اونجا هستند ! راه افتادم و رفتم كه ديدم حكيم سوری و فرج مراديان هستند (نعمت الله حکیم که در ميان بچه هاي سپاه به سوری مشهور است .وي هم اکنون فرماندهی آموزش ستاد مشترک سپاه را در تهران به عهده دارد و آنزمان نيز از فرماندهان اطلاعات قرارگاه ثارالله تهران بود و فرج مراديان نيز از فرماندهان عمليات نيروي زميني سپاه بود و هر دو از اعضاي ارشد حزب الله بودند ) ما فرداي آنروز رفتيم مشهد از هواپيما كه پياده شديم ، پايين پلكان هواپيما يك آقايی با لباس سپاه در به استقبال ما آمده بود ظاهرا فرج مي شناختش رو به فرج كرد و پرسيد ايشان ابراهيمي هستند ؟ كه فرج تائيد كرد سوار شديم من هنوز از كل ماجرا با خبر نبودم اما فهميديم كه قضيه مهمی است كه توی همان باند فرودگاه دنبالمان آمده اند. ما را به حفاظت فرودگاه مشهد بردند. مقداری صحبت كرديم كه از اوضاع تهران و احوال پرسي و اين حرفها بود خداحافظی كرديم و به زيارت رفتيم،
قرار بود حسين الله كرم با موبايل به ما بگويد چه كنيم كه در همان حرم بوديم كه زنگ زد و گفت عبدالله نوری داخل مسجدي سخنرانی دارد. شما می رويد و آنجا می نشينيد گفتم: بايد چه كار بكنيم؟ گفت: يكي از بچه ها كه مي شناسيدش هر وقت به تو اشاره كرد بلند می شوی و می گويی كيف پولم گم شده وخلاصه مجلس را بهم می زني! بعد از آن فرج خودش می داند چكار كند كه بعدها فهميدم فرج قرار بوده عبدالله نوری را با چاقو بزند. فرج و سوری پای تريبون نشسته بودند و من هم بين جمعيت بودم كه يكي از بچه هاي اطلاعات ناجا را ديدم كه او هم در فاصله كمي با من نشسته بود سري تكان داد كه فهميدم فرد مورد اشاره حسين همان هست . عبدالله نوری شروع كرده بود از حقوق مخالف صحبت می كرد و صحبت از اشغال دفتر آيه الله منتظري پيش آمد و گفت كه چرا بايد جامعه اين جور باشد كه بزنند دفتر يك مرجع تقليد را اشغال كنند ، طرف به من اشاره اي كرد و خودش هم بلند شد ايستاد كه من هم بلند شدم با صدای بلند گفتم كه كيف پولم نيست، آی دزد را بگيريد. مجلس بهم ريخت و بلبشويي شد كه در همين حين يكی از بچه های اطلاعات ناجا خودش را به من رساند و دستم را كشيد و برد بيرون مسجد و به من گفت كه به بقيه هم گفتيم كاری نكنيد ،مسجد ديگر شلوغ شده بود و عبدالله نوري را هم ظاهرا برده بودند به آبدار خانه مسجد ، من سوار موتور يكي از بچه ها شدم و رفتم دم پنجره فولاد حرم كه از قبل قرارمان
بود ، حكيم و فرج هم نيم ساعتي بعد آمدند و ما همان شب برگشتيم . فرداي همان روز من طبق معمول همه ايام مرخصي و مراجعت از لبنان هميشه سري هم به آيه الله مصباح يزدي مي زدم و هم گزارشي از لبنان مي دادم و هم برنامه هاي حزب الله را با ايشان در ميان مي گذاشتيم جلسه تمام شده بود و آخر كار يك سری بولتن بود كه در آن مطالبي راجع به عملكرد عبدالله نوري بود را هم ايشان به ما نشان داد يا حسين الله كرم آنجا نشانم داد دقيقا يادم نيست كه مصباح يزدي بعد از آن به حسين الله كرم گفت: بالاخره يك نفر مرد از بين شما پيدا می شود جلوي اين را بگيرد؟ اين دومين باري بود كه مصباح يزدي علنا به عبدالله نوري اينطوري اشاره مي كرد !
من به لبنان برگشتم و هفته بعدش دوباره مي خواستم براي مراسم تشييع پيكرهاي شهدا به تهران بيايم . پنج شنبه شب تهران بودم كه نيمه شب الله كرم زنگ زد گفت: فلانی آب دستت است بگذار بيا خانه ما. رفتم كه گفت: كار مشهد را اينجا بايد تمام كنيد. من به فرج هم گفته ام و فرج قرار است با مكافات عبدالله نوری را انشاء الله ادبش كند ! (مكافات اسم چاقويي بود كه فرج هميشه همراهش بود و خودش مي گفت كلك خيلي ها را با آن كنده است ، يكبار هم گفت اين چاقو را اكبر خوش كوش به او داده ، اكبر خوش كوش هماني است كه مشهور است مرحوم بختيار را در پاريس كشته است ، اين را هم اضافه كنم كه به روي تيغه اين چاقو آياتي از قرآن كنده كاري شده بود و خلاصه براي خودش داستان مفصلي دارد) .
شب عجيبي بود برايم همان شب من خواب ديدم همه ما صف شده ايم رفته ايم ديدن امام، همه می رفتند پيش ايشان، نوبت من كه رسيد امام فرمودند اين را راه ندهيد، اين می خواهد پهلوی مرا با چاقو بزند. بعد از اين قضيه من خيلی ناراحت شدم. ولی دو دل بودم كه بروم يا نروم؟ به هر جهت رفتيم نماز من از كل ماجرا اطلاع نداشتم وبعد ها فهميدم كه قضيه ، قضيه كشتن نوري بوده احساس مي كردم فقط قرار بر درگيري فيزيكي هست دم وضو خانه خيابان طالقاني ايستاده بودم كه نقدي را هم ديدم اشاره كرد طرفش نروم ايستادم ، نقدي عينك دودي زده بود و در پياده رو آن ور خيابان طالقاني ايستاده بود قرار بود به محضي كه به من خبر مي دهند با عباس بيجارچيان ( از اعضاي ارشد اطلاعات ناجا ) وارد كار شوم . عبدالله نوري را اواسط خطبه دوم ديدم كه در تقاطع خيابان طالقاني و درب شرقي دانشگاه تهران نشسته بود ، دو محافظش هم را مي شناختم از بچه هاي حفاظت انصار سپاه بودند ، نماز تمام شده بود و من در موازات
عباس بيجار چيان و محمدرضا نقدي با فاصله ايستاده بودم و ماجرا را به انتظار نشسته بوديم ، سهيل كريمي ( از اعضاي تحريريه نشريه شلمچه و شوراي حزب الله و هماني كه چندي پيش مدتي در عراق توسط آمريكائيها بازداشت شده بود ) رفت جلوی عبدالله نوری را گرفت و به او گفت: اين خزعبلات چيست كه درمشهد گفته اي؟ عبدالله نوری هم او را كنار زد و گفت : برو كنار ببينم! درگيری شروع شد و به يكباره همه فرياد زدند به پدر شهيد فحش مي دهي ؟!! بابك شهرستاني روي كول كيانوش مظفري داشت شعار مي داد : با آل علی هر كه در افتاد، ور افتاد. مردم جمع شده بودند ، بابك از كول كيانوش آمد پائين و رفت لگدی به ساق پای نوری زد كه نوري پايش لنگيد و دولا شد ، عبا و عمامه شان افتاد محافظهاي نوري وي را بلند كردند و بردند در يك ورودي ساختماني و مقابلش ايستاده بودند فرج را ديدم كه به طرف نوري داشت مي رفت عبدالله نوری در يك سطح بالاتری بود، جمعيت زياد بود كه به يكباره هياهويي ايجاد شد ( كه بعدها فهميدم فرج پايش لرزيده و چاقو از دستش روي زمين افتاده ) در همان گيرو دار بود كه نقدي زد پشت من و رفت و من و عباس بيجارچيان رفتيم و مردم را متفرق كرديم و آمبولانسي را كه هميشه آن اطراف پارك بود خبر كرديم ومن وعباس كوچه اي ايجاد كرديم و نوری را سوار آمبولانس كردند و رفت ... ( بعدها من شنيدم كه صادق مير حجازي از ساختمان روبرويي كه گمانم براي انجمن اولياء و مربيان بود از پنجره ماجرا را مي ديده و هدايت مي كرده كه صحت و سقمش را نمي دانم ) . البته در همان گيرو دار عطا الله مهاجراني هم كه او هم براي نماز در ميان مردم نشسته بوده و در حال رفتن بوده هم نا خواسته وارد آن درگيري مي شود و كيانوش مظفري و بابك شهرستاني به او هم حمله ور مي شوند . ..
پي نوشت :
ماجرا مفصل تر از اين حرفهاست اما اين پست خيلي طولاني شد و گفتنش را براي مجال ديگر وامي گذارم فقط اين را اضافه كنم كه من واقعا از بحث ترور نوري اطلاع نداشتم و شايد همين موضوع و آن خواب كذايي يكي از تلنگرهاي اساسي بود كه به من خورد و چند ماه بعد ترش تركيد و از اين گروه زدم بيرون يادم مي آيد بعدها كه در ديداري خصوصي وقتي عبدالله نوري در مرخصي ايام زندان تصادفي مشكوك كرده بود به ديدارش رفتم و ماجرا را برايش تعريف كردم و گفتم هم من را حلال كن و هم بيشتر مواظب باش ، خدا رحمت كند عليرضا نوري برادر عبدالله نوري را كه او هم كه كنار ما نشسته بود تصديق كرد اما اجل و يا ديگران اين بار به او فرصت ندادند و عليرضا نوري در حادثه تصادفي درگذشت يا درگذشتنش ! ... غرب و برده داری جنسی
درژوئن 2007 ، هفته نامه تایم گزارش ویژه ای درباره گسترش فحشاء در جهان ، که تایم آن را «تجارت چند میلیاردی» نامیده منتشر کرد ، گزارشی تکان دهنده که ابعاد فاجعه آمیز بحران ساختاری دنیای امروز را بیان می دارد . این گزارش فاش می کند که در سده بیست و یکم و بر بنیاد تخریب تمدن ها و فرهنگ های کهن غیر اروپایی ، نوع جدیدی از برده داری شکل گرفته است که میلیون ها زن را در اسارت دارد و شبکه آن در سراسر جهان گسترده است . این پدیده ، مفاهیم جدیدی چون « صنعت جنسی» ، «برده داری جنسی » و«سفرهای جنسی»را به واژگان غرب افزوده است . در کنفرانس سال پیش (2006) سازمان زنان آسیای جنوب شرقی گفته شد که از سال 1975 تا آنزمان یعنی در فاصله 31 سال حداقل 40 میلیون زن در سراسر جهان به فاحشه خانه ها فروخته شده اند . خانم واسیلیا تامزالی رئیس بخش زنان یونسکو می گوید : « صنعت جنسی بازار عظیمی است که عوامل محرک خاص خود را دارا است .» این شبکه جهانی برده داری توسط باندهای قدرتمند «مافیایی» اداره می شود که «بازارجنسی» را از ژاپن تا آمریکا در کنترل دارند . در ژاپن ، این مافیا «یاکوزا» نام دارد . در دهه های 1980 و 1990 مردان ژاپنی به شکل دسته جمعی در«تورهای جنسی» به تایوان و کره جنوبی می رفتند ، سپس سلیقه آنها به زنان تایلندی و فلیپینی جلب شد . در دهه 1990 ، این رابطه دو سره شد و ده ها هزار زن فلیپینی و تایلندی به ژاپن برده شدند . این زنان توسط یاکوزا به عنوان «بردگان جنسی» در بارها و فاحشه خانه ها به کارگمارده می شوند . بسیاری از این زنان ، روستائیان ساده ای هستند که از «بازارجنسی» تایلند به ژاپن صادر می شوند (درتایلند حداقل دو میلیون زن به فحشاء اشتغال دارند) . دلالان تایلندی این زنان را بطور متوسط نفری 14 هزار دلار به دلالان ژاپنی می فروشند و ژاپنی ها آنها را نفری حدود 30 هزار دلار به صاحبان بارها و فاحشه خانه های ژاپن می فروشند .
به نوشته تایم گزارشهای متعدد حاکی است که زمانی که این زنان فرار می کنند پلیس ژاپن آنها را دستگیر می کند و به «صاحبانشان» باز می گرداند . اخیرا یکی از این «بردگان» مدیره فاحشه خانه خود را به قتل رسانیده ، او در دادگاه گفت:« زندگی من چون حیوان بود،سه بار فروخته شدم . به صاحبم التماس می کردم که اجازه دهد به خانه ام برگردم ، ولی او می گفت که مبالغ زیادی به او بدهکارم و باید آنرا بپردازم تا بتوانم به وطنم بازگردم . هر شب باید با یک مرد می خوابیدم . حتی در دوران قاعده گی حق نداشتم راحت باشم ، به من می گفتند اگر فرار کنم مرا پیدا خواهند کرد و خانواده ام را خواهند کشت .»
« برده داران جنسی» آمریکا به هر سرباز شاغل در پایگاههای نظامی آمریکا در کره جنوبی 10000 دلار می دهند تا با یک دختر کره ای ازدواج کند و او را با خود به آمریکا ببرد . در آمریکا این دختران به فاحشه خانه های هوستون ، دیترویت و ... تحویل داده می شوند ، دخترانی که حتی زبان انگلیسی هم نمی دانند ، آنها به زور و تهدید به فحشاء وادار می شوند و باید در ابتدا ده هزار دلار بهای خود را نیز به صاحبانشان بازگردانند . یک زن جوان دومینیکی می گوید : « مرا برای کار به یونان بردند {او با گریه می افزاید}سپس مرا کتک زدند و بدنم را با سیگار سوزاندند ، من باکره بودم . پنج روز مرا در یک اتاق بدون غذا زندانی کردند و من گریه می کردم و بالاخره شرف و بکارتم را با صد دلار از دست دادم .»
«برده داری جنسی» تنها به زنان محدود نیست . پسران نوجوان و جوان نیز «شکار» می شوند و به مراکز مخصوص همجنس بازان فروخته می شوند . در سال گذشته، در فرانکفورت پلیس در یک مرکز همجنس گرایی 30 مرد را دستگیر کرد که 15 نفر آنان جوانان تایلندی بودند و به صورت قاچاق وارد کلوپ های شبانه آلمان شده بودند البته جرم آنها فقط بخاطر نحوه ورودشان بود نه استثمارشان توسط مافیلی جنسی آلمان ! . به نوشته تایم عامل اصلی گسترش ایدز را باید در این «تجارت جهانی» جستجو کرد ، در سال 1986 تنها 6 نفر مبتلا به ایدز وجود داشت و امروزه رقم مبتلایان به ایدز به دو میلیون نفر رسیده است .
"تمدن اروپا خود را بی رقیب ، پویا و کامیاب نشان داده است، اما برای ساختن آینده مناسب نیست . بهبود اساسی سطح زندگی در کشورهای عقب مانده از راه افزایش تولیدات صنعتی و به بیان دیگر رشد برای همه بر اساسالگوی غربی – آن گونه که رئیس جمهور آمریکا ، هری ترومن در سال 1945 به تهیدستان نوید داد – عملی نشد ... در کشورهای فقیر نه تنها رشد و رفاه پدید نیامد ، بلکه سقوط و نابودی اکولوژی و گسست فرهنگی زندگی سه پنجم بشریت امروز را شکل می دهد . پیروزی تمدن غرب به ضد خود رو کرده است .
مطلبی هم در باره پدیده غربی مدرنیزاسیون در سایت رادیو زمانه نوشته ام که خواندنش شاید برایتان بد نباشد .
بزمجه ها با من مشکل دارند !
نمی دانم ماجرای اخیر درگیری فیزیکی مجاهدین خلق با من را که چند وقت پیش در برلین اتفاق افتاد را شنیدید یا نه ؟ بعد از این ماجرا مجاهدین که شیوه و سبک کارشان همانی است که در دهه های قبل بود و هیچ فرقی هم نکرده با چند بیانیه و اسم های جعلی ، من مضروب را محکوم نمودند و ضارب را هم کتمان کردند که از اعضای مجاهدین بوده است مثلا در یک بیانیه بنام انجمن عدالت ( که به قول یکی از دوستانم بمدت ده دقیقه بوجود آمده و پس از تمام شدن بیانیه دوباره محو شده است ) ماجرای شکایت من از مجاهدین را به ماجرای تهدید تروریستی بر روی قطار بازل – لوگزامبورگ مربوط دانسته که این استدلالشان یادآور ماجرای شقایق و گودرز است !
البته دشمنی و خصومت مجاهدین با من چیز جدید و البته عجیبی نیست و برای من هم البته این دشمنی بارها و بارها گفته ام افتخار است ، اما در این میان گربه رقصانهای دیگری هم هستند که از روی ضعف و ناتوانی کار دیگری ندارند جز شلنگ تخته انداختن در این اپوزیسیون ! . برگردیم به عقب به روزهایی که من تازه از حزب الله کناره گیری نموده بودم و پس از سه سال از زندان آزاد شده بودم ، برایم بسیار جالب بود که از میان نیروهای ملی و مذهبی گرفته تا مشارکت و دفتر تحکیم وحدت و ... به خانه ام می آمدند و آزدی ام را تبریک می گفتند ، و وقتی به دانشگاه برگشتم چقدر برایم دلپذیر بود که بر سر در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پلاکارد به خانه ات خوش آمدی را دیدم ! بله تکلیف تمام منتقدین و مخالفین داخل کشور البته همه می دانیم که روشن است و در فهم و شعور و جسارت و لیاقتشان ذره ای شک نداریم و بقول قدیمی ها درد و بلایشان بخورد تو سر این اپوزیسیون خارج از کشور !دکتر پیمان و عزت الله سحابی عزیز با ارسال دسته گل تبریک گفت و ابراهیم یزدی مهربان با تلفنی کوتاه ، عبدالله نوری نازنین هم که همچنان آن روزها در زندان بود در اولین مرخصی اش به دیدارش رفتم و سخت همدیگر را درآغوش گرفتیم ، اما همان روزها بسیاری از خارج از کشور هم زنگ می زدند و آزادی ام را تبریک می گفتند که گمانم اولین نفری که ساعاتی بعد از آزادی ام زنگ زد علیرضا نوری زاده نازنین بود و بعد از آن هم از دفتر آقای دکتر ابوالحسن بنی صدر بود ، که همیشه همه جا گفته ام اگر نبود لطف و کمک و توجه ایشان من برای لحظه ای هم نمی توانستم آن روزهای سخت و دهشتناک ترکیه را تحمل کنم . خلاصه هر چه که بود آن روزهای خوش در کشور بودن تمام شد و تهدیدات و فشارها و احضارها ادامه یافت تا اینکه یازده ماه بعدترش مجبور به ترک وطن شدم ، از کشور هم که گریختم البته برای یک لحظه هم این وضعیت قاراش میش و آشفته اپوزیسیون را تصورش را هم نمی توانستم بکنم حالا پنج سال از آن روزها می گذرد در این سالها تا حدودی توانسته ام دوست و دشمن را بشناسم این تا حدودی را به این خاطر می گویم که آخر ما ایرانی ها خیلی صادق هستیم طرف سر خیابان من را می بیند و قربان صدقه و چاکریم بعد ته خیابان بدگویی من را می کند ( این را مثال نمی زنم و واقعا اتفاق افتاده !) . اما یک خاطره دیگر از نشست پاریس را هم بگویم تا بهتر شیر فهم شوید و برویم سر اصل مطلب : در همان اولین روز و اولین ساعات برگزاری نشست پارس من که به نمایندگی از طرف تعدادی از زندانیان سیاسی داخل کشور و از جمله آیه الله بروجردی حامل پیامی برای آن نشست بودم رفتم بروی سن و پیام را خواندم و آمدم پائین خیلی ها فشار به جائیشان آمده بود از جمله یک فردی که از برلین آمده بود و برای اینکه این فرد را تعریف کنم ببینید چه خصوصیاتی دارد ( بشدت الکلی ، اهل خشونت بر علیه زن و بچه اش و رانده شده از غالب سازمانهای سیاسی خارج از کشور و ...) آمد و گفت تو اینجا اصلا چه می کنی ؟ این نشست باید اصلا یک کمیسیون برای بررسی تو تشکیل بدهد تو در تلویزیون برلین از انصار تعریف کردی و ... ، من اول این طرف را نمی شناختم ایستادم و داشتم برایش استدلال می آوردم که برادر اینطوری نیست بعد که اسمش را فهمیدم و شناختمش گفتم من به دعوت تو نیامده ام که به حرف تو بروم برگزار کنندگان اصلی نشست من را دعوت کرده اند برو به آنها بگو! همین آقا با دوست دیگرش که با سن پنجاه و پنچ سالگی خود را عضو کنفدراسیون دانشجویان فخرآور می داند می نشستند و در طول سه روز نشست بد منرا می گفتند که یکی از دوستانم به اینها گفته بود بابا این که بریده است از حزب الله فشارتان را روی آنهایی بیاورید مثل الله کرم و ... که هنوز در قدرت هستند آنها را بروید متنبه کنید که همین آقای الکلی بر می گردد می گوید چی می گوئی تو پس فردا زدند منرا کشتند تو جواب خون منرا می دی ؟ مگه نمی دانی تو اروپا اطلاعاتی پر است ؟!!
می دانید این یعنی چه ؟ یعنی اینکه اگر همین الان هم امیر فرشاد ابراهیمی در انصار حزب الله بود و در همین برلین هم بود کسی و از جمله همین آقا به او نازک تر از گل هم نمی گفت چون قدرت جمهوری اسلامی پشت سرش بود ولی حالا که دیگر با آنها ارتباطی ندارد پس باید بزنیمش و عقده ها حقارتهای خودمان را سرش خالی کنیم . اینها دشمنان من هستند !
برگردیم به اصل مطلب ؛ من بارها و بارها گفته ام که خود را یک چپ جمهوری خواه می دانم ، موافق بی چون و چرای سرنگونی جمهوری اسلامی هستم البته در عین حال با جنگ و تجاوز نظامی هر کشور دیگری اعم از آمریکا و انگلیس و ... هم به کشورم به شدت مخالفم و گفته ام با شروع جنگ برمی گردم و از آب و خاک و ناموسم دفاع می کنم چرا که نمی خواهم کشورم مثل عراق بشود و وجود یک دیکتاتوری مثل جمهوری اسلامی را از هرج و مرج امروزی عراق بهتر می دانم . حالا در این میان با بسیاری هم در ارتباطم و با هیچ احدالناسی هم حتی مخالفینم هم سرجنگ ندارم که گفتگو را بهترین راه و شیوه می دانم شما نگاه کنید من می گویم جمهوری خواه هستم اما در میان دوستانم هستند افراد دیگری که گرایش سیاسی اینچنینی با من ندارند من با رضا پهلوی گرامی ، با مثلا آقای شهریار آهی گرامی و یا با بسیار دیگری از مشروطه خواهان مثل آقایان فواد پاشایی مثل داریوش همایون و ... نه تنها مشکلی ندارم بلکه از محترم ترین دوستانم هستند ، چراکه این عزیزان آنقدر فهم و شعور و اعتماد به نفس دارند که می فهمند حرف من را و مشکلی هم با من ندارند مثلا نگاه کنید مهدی خان بابا تهرانی عزیز که من همیشه همه جا گفته ام او چه گوارای ایران است ، هیچ انسان عاقلی را نمی توان پیدا کرد که اورا وابسته به جمهوری اسلامی بداند او مهدی تهرانی است همین نام خود به تنهایی معرف او و اندیشه اش هست اگراین هیکل را در چرخ گوشت هم بریزی تکه تکه اش هم بکنی باز خان بابا تهرانی است عوض هم نمی شود ! همین جوجه ماشینی ها و بزمجه ها که از وجود من می ترسند به صفوف مستحکم اپوزیسیون خللی وارد بشود یک تار موی گندیده او هم نمی شوند اوکه شصت سال است فقط با دیکتاتوری مبارزه کرده و هرجا که نیاز انقلابی بوده است بوده از چین گرفته تا روسیه و ایران و اروپا ، نه او با من مشکل دارد نه من با او و واقعا ب چون پدرم برایم عزیز است ، اینجاست که می گویم مخالفین من از سر سیاست با من مشکل ندارند چرا که من با بزرگان سیاسی هیچ مشکلی ندارم ، من با این بزمجه ها مشکل دارم که چیزی نیستند و دوست دارند با پریدن به من معروف بشوند !
پی نوشت : من از ایران خارج نشده ام که با این بزمجه ها بجنگم مبارزه من امروز فقط و فقط با جمهوری اسلامی است و اینها هم بگذار هی لگد پرانی کنند و جفتک بزنند تا خسته شوند ! جوابشان را در فردای آزادی ایران در خود تهران خواهم داد .
يا مرگ يا فحاشي !
اگر يادتان باشد چند وقت پيش هودر بي ادب ! به دليل ثابت نشده ، ندادن حق و حقوقش برداشت درست در حساس ترين اوقاتي كه در آستانه انتخابات بود و سايتها ي اينترنتي كه امروزه نقش اصلي ترين رسانه هاي آزاد و مستقل را ايفا مي كنند ، سايت روز آن لاين را بست و به قولي همچون سعيد مرتضوي آن را در محاق توقيف موقت كشاند ! . در اين حادثه تلخ بسياري از فعالان اطلاع رساني و روزنامه نگاران و بلاگرها اين اقدام به واقع رذيلانه را محكوم نمودند و آنرا زنداني نمودن اطلاعات آزاد دانستند ، چرا كه بر فرض هم كه گردانندگان سايت روز حق و حقوق وي را نداده بودند گناه هزاران خواننده و مشتاقان اخبار و اطلاعات روز چيست كه بايد به تاوان روز محروم بمانند ؟ . حال بماند كه بسياري اين توقيف را فرمايشي و دستوري از محافلي كه گفته مي شود وي به آنها تعلق دارد دانستند . اين حركت را همه تقبح نمودند چون دليل منطقي و قانوني اي نداشت . اما چند روزي كه مهدي خلجي و تعداد ديگري از افرادي كه همواره از سوي اين بلاگر زرد متهم مي شدند به خيانت ، حماقت ، جهالت و وطن فروشي و دهها فحش و ناسزاي ديگر در اقدامي كه كاملا حق و حقوق مدني و شهروندي شان مي باشد در دادگاهي از وي شكايت نموده و خواستار حذف آن اتهامات و فحاشي هاي ناروا شدند ، به اين گفته خود وي در صفحه اضطراري سايتش دقت نمائيد : " وکیل آقای خلجی، با نقض آشکار حق آزادی بیان، تهدید کرده است که تمام نوشتههای من که در آنها به مهدی خلجی اشارهای شده است، صرفنظر از محتوای آنها، باید حذف شود و شرکت میزبان من پس از دریافت این تهدید از من خواست هر چه راجع به خلجی نوشتهام { كه طبيعي است جز فحش و ناسزا و اتهام بيش نبوده است } بردارم و پس از اعتراض من به این خواستهی غیرقانونی و غیرمنطقیاش خودسرانه تمام مطالب انگلیسی من را راجع به مهدی خلجی از داخل نرم افزار وبلاگ من پاک کرده است " .
اين يعني چه ؟ يعني اينكه من به هيچ دليل حاضر نيستم از اتهامات و فحشهاي خود كوتاه بيايم و حرف هيچ دادگاه و محكمه اي را هم قبول ندارم ، پس طبيعي است كه حال كه وي به قانون اعتنايي نمي كند آن شركت ميزبان سايت به قانون عمل نموده و طبق قوانين سايت فحاش را پلمب نمايد . هودر بي ادب فراموش كرده است كه بیشتر اتهاماتی که در یک سال اخیر به مهدی خلجی و دیگرانی همچون گنجی، افشاری، اسفندیاری، تاجبخش، جهانبگلو، شادی صدر، شیرین عبادی، و از جمله خود من و دفتر تحکیمی ها و يا بچه هاي كمپين و ... وارد نموده غالبا چه لطماتي براي بچه هاي داخل كشور از منظر امنيتي داشته است و اصلا چقدر شكل و شمايل و ادبياتش همچون نيمه پنهان نويس كيهان بوده است. هودر بي ادب در اين مدت بي شرمانه تاخت و تاخت و كسي هم در اين ميانه نبود تا از طرق قانونی نسبت به اعمال فشار به وي اقدام نمایند. اما بالاخره شد كاري كه مي بايست از مدتها پيش انجام مي شد ! پس از اين اتفاق ابراهیم نبوی ابراز خوشحالی كرد كه بالاخره آرزويش به وقوع پيوست و هودر محو شد. کمانگیر نیز با سوگ سقوط یک وبلاگ نویس" نظرش را گفت اما نازلی کامور اين بانوي سیبیل طلا معتقد است: «اگر حسين در مورد خلجی دروغ چاپ کرده است این را دادگاه می تواند تعيين کند. ولی اینکه آزادی در نوشتن اش محدود شود به خاطر نامه نگاری های وکيل خلجی آخر بی عدالتی است.» در صورتيكه اينچنين نيست و نازلي بايد بداند اين وكيل نيست كه تصميم گرفته بلكه وكيل لايحه درخواست مي نويسيد و دست آخر قاضي است كه موافقت مي كند يا نه و اين اتفاق هم بر اساس نظر قاضي بوده است ! چيزي كه هودر آنرا عنوان نمي كند و باز به دروغ معتقد است وكيل با شركت ميزبان ساخت و پاخت كرده است ! اكنون بسياري از ما كه مدافع حقوق شخصي افراد هستيم بايد هم به مهدی خلجی حق بدهيم كه اين مسئله را تا آخر ادامه بدهد . نه براي خفه كردن و محو هودر بلكه براي اينكه درس عبرتي شود تا ديگر كسي همچون حسين درخشان در اين دنياي مجازي جرات نكند حرف مفت بزند !
پاورقی:
هودر بي ادب ! در وبلاگ اضطراري خودش نوشته كه تا حالا بدين حد نامردی و بی انصافی درعمرمش ندیده است ! اما يادش رفته وقتی اسانلو و یا فعالین جنبش زنان بازداشت شدند و يا وقتي خطر سنگسار آن دو نفر را تهديد مي كرد و شادي صدر و بچه هاي كمپين به هر آب و آتش خودشان را مي زدند چقدر نامرد و فحاش و بی انصاف شده بود.
پاي پاورقي :
البته من از اينكه صداي هودر نيمه جان شده بسيار متاسفم ! من واقعا اگر توان مالي و بضاعت اينترنتي داشتم حتما خودم براي او يك سايت با بالاترين امكانات فراهم مي كردم چرا كه معتقدم بايد او بنويسد و بيشتر و بيشتر خودش را بنماياند اين ادبيات بايد باشد و از سوي ديگر چنين فردي اگر نوشتن را ازش بگيريم بسيار خطر ناك مي شود و با اين تفكرات خطرناك دست به كارهاي ديگري مي زند درست مثل پيام فضلي نژاد كه تا ديگر نتوانست در مثلا گويا نيوز بنويسد و دست و پايش بسته شد رفت بغل مرتضوي نشست و شد پادوي بازجويان ! يقين بدانيد اگر به زعم ابراهيم نبوي او را از اينترنت محو كنيم شرايط را براي توليد فضلي نژاد ديگري فراهم كرديم كوتاه و خودماني اش اينكه بابا بگذاريد اين هودر هم يه گوشه نون و ماستش را بخورد !
پاي پاي پاورقي ! :
از همه دوستان و خوانندگان عزيز كه براي من پيام گذاشته اند و ميل زدند و تولدم را تبريك گفتند يك دنيا سپاسگزارم اميدوارم من هم اونقدر خنگ نباشم كه تولد تك تكتون يادم بمونه و بهتون تبريك بگم .
فقط مجاهدين بخوانند !
چند روز پيش پنج شنبه نهم آگوست در میدان مرکزی شهر برلین و يا به قول ايرانيها كليسا شكسته ، براي آزادي منصور اسانلو تجمعي گذاشته بودند كه من البته شوربختانه دير خبردار شدم و وقتي رسيدم دقايقي بود كه تجمع به پايان رسيده بود و تك و توك چند نفري ايستاده بودند و همچنان بحث مي كردند ، از دور دوست عزيزم ناصر مستشار را ديدم در هنگام سلام و عليك چند نفري تا من را ديدند يكهو دور ناصر را خالي كردند و رفتند كه بعد ناصر گفت ناراحت نشو اينها مجاهد بودند ! ما نيم ساعتي با هم گپي زديم و او رفت و من هم سوار دوچرخه عازم دانشگاه صنعتي شدم تا از كلاسم عقب نيفتم ، آنور خيابان فردي آمد و گفت شما امير فرشاد ابراهيمي هستيد ؟ گفتم :بله فرمايش ؟ كه به يكباره لحن صدايش عوض شد و گفت شنيديم شما گفته ايد نطفه جمهوري اسلامي و سازمان مجاهدين يكي است آره ؟ گفتم بله و شايد هم كثيف تر گفت تو انصار حزب اللهي بايد هم اينو بگي كه گفتم من كه ديگر انصار نيستم ولي مگر غير از ريش و كراوات اين دو فرقي هم با يكديگر دارند ؟ خلاصه كار به اين كشيده شدكه مجاهده عصبي شد و گفت مي كشمت تو برادر من را كشتي و گردنم را گرفت و چند مشت و لگد به من زد و بعد هم مليشياي سه نفره ! بعد از اين عمليات انقلابي شان صحنه را ترك كردند و چه بسا رفتند ساختمان شماره 58 كه مقر همين آشغالها هست تا مزد خوش خدمتي شان را بگيرند ! . و من هم به پليس رفتم و شكايتم را نوشتم و تا به آخر هم اين قصه را پيگيري مي كنم . اما يكي از آن سه نفر وقتي كه داشت در مي رفت گفت حالا بازم سر وقتت خواهيم آمد ! اين را براي او و بقيه هم قبيله اي هايش مي نويسم تا وقتي خواست بيايد بداند دشمني من با اينها فقط گفتن اين نيست كه اگر انصار حزب الله را بكنيد در بشكه واجبي و كراوات بهش بزني مي شود مجاهد ! .
مزدوران حزب بعث ! حالا كه هنوز تنها راه اثبات موجوديت شما هنوز در قلب اروپا هم مشتتان هست ، اگر دفعه ديگر خواستيد بيائيد بدانيد كه افتخار من اين است كه شما را پرتي هاي انقلاب 57 مي دانم ، افتخار من اين است كه در عمليات مرصاد شركت كرده ام و از ميهنم در برابر مزد بگيران صدام دفاع كردم ! ، بدانيد كه افتخار من اين است كه از شما كتك بخورم و اصلا آرزويم اين است كه بخاطر عقايدم بدست اشقل الاشقيايي چون شماها كشته بشوم و اينرا عين شهادت مي دانم و از همان عمليات مرصاد تا به حال در حسرتش هستم . حالا اگر هنوز نيم بند غيرتي در شما وجود دارد باز بيائيد و به قولتان عمل كنيد كه سخت در انتظارم .
در همين رابطه :
پيرامون ضرب وشتم امير فرشاد ابراهيمی در برلين! ناصر مستشار، گويا نيوز
پي نوشت :
صحبت ادبيات مجاهدين و انصار حزب الله شد پس بيراهه نيست نمونه اي از ادبيات مخلوطي از اينها يعني حسين درخشان راهم ببينيد كه همين چند روز پيش برايم فرستاده
بازم پي نوشت :
هودر بي ادب! ظاهرا هنوز از رويه زشت و فحاشانه خودش دست برنداشته است و پس از اين انتشار باز در حال نامه پراكني و فحاشي و اخطار و تهديد و تهمت به من است من همين جا صريح او را نصيحت مي كنم كه به راه و روشهاي انساني برگردد و اگر انسان نيست حداقل اداي انسانها را در بياورد و ادب را فراموش نكند وگرنه عواقب بسيار بدي متوجه اوست ، ايشان فراموش نفرمايند كه اتهامات بسيار زيادي به من زده اند و دست كم معذرت خواهي بسياري به من بدهكارند ، بازم مي گويم انسان باش بچه !
اشتراک در:
پستها (Atom)