برادر مسعود هوا آلوده است

مسعود عزیز! این نامه را برایت می نویسم و می گویم عزیز چون یه جورایی دوستت دارم و تو به هرحال تنها کسی بودی که یه ذره معرفت و مرام داشتی و در دادگاه که مثل بقیه راست راست تو چشم من نگاه میکردند و می گفتند نه اصلا ایشان را نمیشناسیم نبودی و حداقل این یه ذره معرفتت ستودنی است . و منکر آشنایی مان نشدی ! نامه نوشتی ، برای احمدی نژاد ، فقط خدا کند که از سر تکلیف و درد نوشته باشی ، خدا کند که کسی مجبورت نکرده باشد و حب و بغضی تو اون نباشه ولی برادر من ، همرزم سابق ، در نامه ات از دوکوهه گفتی و باز این دل وامانده را بردی به سالهای شصت و شش و شصت هفت به آن موقع ها که سیزده سالم بیشتر نبود و افتخارم بودن در میان شیرمردانی همچون شهید خانجانی وشهید حسن جشنی که با هم از مدرسه فرار کرده بودیم و... دوکوهه هرچه که باشد و ظاهرا مشتی ساختمان بی درو پیکر است برای من و تو و هزاران بسیجی دیگر حرمت دارد . از همانجا شروع می کنم و می آیم جلو ، با تو موافقم بدترین درد جامعه ما تا حالا همین چپ و راست گفتن است همین بحثهای مسخره بود که کمر جنگ را شکست و اون آخری ها می دیدی که وقتی یکی می گفت اینکار را بکن و یا اون کار را یکی می گفت نه ما نمی ریم این چپی است یا اون راستی همینها بود که درست دو سه هفته قبل از پذیرش قطعنامه ، دوکوهه را که بالا پائین میکردی نمیتونستی دوتا گردان جور کنی و اینطوری بود که در بدترین شرایط وزمان ممکن همه رفته بودند جماران تا بست نشسته بودند تا اون پیر قطعنامه را قبول کند ! همان محسن رضایی که بارها و بارها می گفت صلح چیه تخت گاز تا بغداد میریم و یا اون هاشمی که تو نمازجمعه می گفت تو فاو وضو می گیریم کربلا نماز می خونیم و انشاءالله نافله هم تو قدس ، بعد رفتند جماران که تا یک هفته دیگه حتی یه فشنگ هم نداریم بدیم دست بسیجی ها !! . هر جوری بود جنگ تمام شد و اینها را دیدیم ، این پدر سوختگی ها را دیدیم و برگشتیم به شهر ، آمدیم در حالیکه از هر ده نفرمون یک نفر برگشت ، از هر قطاری که اندیمشک پیاده کرده بود بچه ها را یک کوپه بر می گشت و از هر گردان یک دسته مونده بود ، همه کسمان و همه چیزمان را جا گذاشتیم و برگشتیم اما ایکاش بعضی چیزها را با خود می آوردیم ایکاش یادمان می موند که چپ و راست بازی چه جور کمر گردانها و جنگ را شکست ، ایکاش یادمان می ماند که همت چه شکلی بود ؟ خانجانی چه فکری داشت ؟ قاسم قاسم خانی چه حرفی داشت ؟ آمدیم و تازه فهمیدیم چه خبره ! نماز شب و دیدار از خانواده شهدا و سابقه جبهه تعطیل !نقدینگی و مدرک تحصیلی و میزان تولید و تخصص و هزار چیز دیگر ملاکه ، دیگه دوران ملاک تقوا و جهاد در خدا گذشته . سوختیم سوختیم و مثل دیوانه ها شده بودیم ولی گوش کسی بدهکار نبود وقت وقت غنایم بود : جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستند به غنائم که رسیدیم به ما پیوستند ... ما تو میدان ولی عصراز شهدا و نون پنیرتو جبهه داد می زدیم و نماز جماعت می خوندیم آقایان یواشکی لباس خاکی ها را درآوردند و کت و شلوار پوشیدند ، ما میگفتیم مولا ویلا نداشت مولا اسکورت نداشت و آقایان گرد مولاهایشان تو صف درجه و ماشین و خونه و شرکت و بورس تحصیلی بودند . تا که از سر درد گفتیم بیائیم دور هم جمع شویم و با هم دردمان را بگوئیم ! انصار که راه افتاد مثل کندو همه بچه ها دور هم جمع شدند یکهو همه دوست شدند ولی کسی اصلا نپرسید این پنج سال کجا بودید چرا یکهو بچه رزمنده ها عزیز شدند ! کسی نپرسید چی شد که یکهو همین وزارت کشوری که دستور داده بود بچه ها رو تو میدان هفت حوض بگیرند زیر باتوم و اشک آور یکهو شد عزیز دل برادران ! همین روزنامه کیهان که تا دیروز حتی خبر تجمع بچه ها رو هم چاپ نمی کرد یکهو شد چاپخانه یا لثارات الحسین ، کسی نپرسید همین سپاهی که تا دیروز به خون تک تک بچه ها تشنه بود و حتی برای تمدید کارت لشگر مارو تو پادگان امام حسن راه هم نمی دادند یکهو شد دادش صیغه ای حزب الله ، انصار که راه افتاد همه جمع شدیم اما این ستون با ستون جنگ فرق داشت ما مست دوران جنگ بودیم و عاشق بوی لباس خاکی ها ما که روزی برادرا و همکلاسی های شهید خود را بدوش می کشیدیم نپرسیدیم حالا چرا باید به ناطق نوری و جنتی و... کولی بدهیم ؟ ما عاشق بوی باروت و اونها عاشق میز و صندلی ، کسی نگفت این ستون حرمت داره روزی کلاش دستش بوده و تو رخ بعثی ها ایستاده حالا چرا باید چماق دست بگیره ، کسی نپرسید چرا انصار که راه افتاد یکهو همه چیز مشکوک شد ؟ حاج حسین الله کرم که تا دیروز «قبل عملیات» برای بچه ها جیره جنگی می گرفت چرا امروز« بعد عملیات» جیره می گیره ؟ کسی نپرسید چی شد که یکهو آژانس توکا تور و پاساژ آ.اس.پ بنام حاجی شد ؟ ما خنگ بودیم کور بودیم و مارو جلو می دادند تا داد بزنیم این تجمع قانونی نیست مجوز نداره بعد خودشان شب دنبال مجوز شرکت و هزار کوفت و زهر مار دیگه بودند ... حرفمان گرچه حق بود ولی یادمان رفته بود که حرف حق را باید از تریبون حق و برای حق زد . افتاده بودیم تو راهی که مسیر برگشت نداشت مثل تانک خرد و خراب می کردیم و جلو می آمدیم ، آنقدر سرمان گرم بود که حرمت روضه های " حاج آقا پروازی" را هم نگه نداشتیم ، و حرفهایش دیگه تو ما اثر نداشت ، بچه ها هم که می پرسیدند حاج آقا کوش ؟ می گفتیم چپ ها گولش زدند رفت ! دریغ که همین حرفها را روزی خودمان تو جنگ می شنیدیم ، چقدر قشنگ تو اون نامه ات گفتی درست مثل همون « امیلیانو زاپاتا» حالا این ما بودیم که حرف از چپی و راستی می زدیم، دشمنهای دیروزمون دوستمون شده بودند و به روی خودمان نمی آوردیم همون محسن رضایی که یکروز تو روزنامه ها گفته بود اینها بسیجی نیستند برید شکایت کنید ازشان حالا دیگر می آمد میدان رسالت حسینیه حاج همت برای ما درد دل میکرد و می گفت بیائید برای مبارزه با شبیخون فرهنگی پول و پودر رختشویی جمع کنیم ! آمدیم و زدیم و خراب کردیم یکروز مجلس ختم بازرگان را خواستند برهم بزنیم، یکروز حسینیه منتظری را خواستند بگیریم ، یکروز گفتند برید جلوی دانشگاه دار ببرید یکروز گفتند بزنید تو گوش مهاجرانی یکروز گفتندبرید از اون روزنامه شکایت کنید تا اینکه کوی دانشگاه شد ،. کسی هم نپرسید برای چه ؟ او همون کوی دانشگاه بود که کیانوش را سوراخ سوراخ کردند و کسی دم بر نیاورد ! کی زده بودش خدا عالمه ولی همین تو هم دم بر نیاوردی و اصلا به روی خودت نیاوردی این کیانوش همون کیانوشی بود که تو چهارراه لشگر ، شلمچه می فروخت و هر وقت قرار بود حزب الله جایی بره اولین نفر کیانوش بود ! حالا کاری ندارم به اینکه بعد اون مصاحبه اش چرا وزارت کشور اصلاح طلب بجای اینکه امانش بده دو دستی دادش دست محتشم و بروبچه های انصار تا اونها هم آمار بحرانهای هر نه روز یکبار را ببرن بالا! کیانوش را زدند و کوی دانشگاه را غارت کردند ، دیگه نمیتونستم تحمل کنم ، سوختم ، فریاد زدم ما دزد و یاغی نیستیم ما حزب اللهی هستیم ما از نسل طوقانی ها هستیم گرفتند و انداختنم زندان .همونهایی که دیروز دوستم بودند و برامون سربند و چفیه می فرستادند تا جلوی دانشگاه جلوی سروش بایستیم بهم چشم بند زدند و آویزنم کردند و با کابل می زدند تا بیام پشت تلویزیون بگم من حزب اللهی نیستم ! تو نامه ات گفتی کوچکترین نقد را از جبهه خودی بر نمی تابیم و درست هم گفتی مگر جرم من چه بود ؟ غیر از این بود که گفته بودم حزب اللهی نباید چماقدار رژیم باشد ، مگر غیر از این بود که گفته بودم این ستون به ترکستان می رود نه بهشت ؟ مگر جرم من غیر از این بود که گفته بودم اگر فریادی هم می باید بزنیم باید از سر غیرت باشد نه بابت گرفتن پول تو جیبی از بازار ؟ مگر غیر از این بود که گفته بودم ما گول چپ و راست را خوردیم و عمله سیاسی آنها شدیم ؟ مگر غیر از این بود که گفته بودم برای داد زدن برای برقراری عدالت اجتماعی نباید مجوز شکر و شرکت و... گرفت ! گناه من چه بود که باید هزارو پانصد روز در زندان می ماندم و در پونصدو چهل روز انفرادی سوی چشمانم را از دست بدهم و هزار درد بی درمان که هنوز هم همراهم است را بگیرم برای اینکه فقط گفته بودم اینها خودی نیستند و بیخودی هستند و برای منافع جیبشان به درو تخته میزنند نه برای اعتقاداتشان !حالا تو امروز می گویی نقد را باید از درون شروع کرد ! آنروزها که من تو اوین باید بخاطر همین نقد شلاق می خوردم و آویزان می شدم کجا بودی ؟ مسعود جان ! بازم می گویم مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود ! اگر آن روزها می گفتیم جوانیم و بچه ایم وسرد و گرم سیاست را نمی دانستیم و گول خوردیم امروز دیگر نباید دوباره اشتباه کنیم ، این خانه از پای بست ویران است و احمدی نژاد هم یکی مثل هاشمی و بقیه... اگر خامنه ای توانست خمینی دیگر بشود احمدی نژاد هم میتواند رجای دیگر بشود ، درد ملت امروز نه پنجاه هزارتومان در ماه است و نه توسعه سیاسی و ادامه اصلاحات و نه عدالت اجتماعی امروز درد ایران را چیزی درمان میکند که دوای اولش رفتن همه این آقاها و آقازاده هاست هوای ایران سخت آلوده است به دیکتاتوری باید کار دیگری کرد ! دیگر بس است دیگر زمانه کیفر خواست صادر کردن و حکم دادن گذشته و بیش از این خود را شریک جرم و جنایتها نکن ! نمی گویم آن کن که من کردم نه فقط درست ببین برای چه کسی داری سینه می زنی ، چشمت را باز کن و ببین زیر کدام علم رفته ای ؟... نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان افتادنی است لاجرم هرکس که بالاتر نشست گردن او سخت تر خواهد شکست یا حق ! دوست دوران جنگ و خونت امیرفرشاد ابراهیمی

رو كاغذاي بي صدا ساز مي كشيم ساز مي كشيم

وای به روزی که بگندد نمک آخرین جلسه‌ی رسیدگی به درخواست تجدیدنظر وکلای مدافع اولیای دم زهرا کاظمی در شعبه‌ سی و چهار دادگاه تجدیدنظر استان با حضور دو قاضی مستشار، نماینده‌ی دادستان، متهم، وکیل وی و شیرین عبادی و محمد سیف زاده به عنوان وکلای اولیای دم تشکیل شد . موضوع در حال ماست مالی شدن است در این شک نکنید این پرونده تا اینجا هم که آمده جای تعجب دارد اما یک مسئله اینجا خیلی مهم است هم در گزارش وزارت اطلاعات که آنروزها هم منتشر شد و هم در استناد سیف زاده به این موضوع که به نظر من نمی دانم چی باید اسمش را گذاشت : طنز یا تراژدی ، آمده است که وزارت اطلاعات در نامه و گزارش به قوه قضائیه و مجلس ششم گفته بیایئد به شاهدان ما ضمانت و تضمین امنیت بدهید ما حتی حاضریم صحنه قتل را هم بازسازی کنیم ! واقعا جالب نیست ؟ وزارت اطلاعات که خودش مسئول اجرا و تضمین امنیت برای ملت و کشور است امنیت این را ندارد که آزادی و امنیت پس از بیان چند نفر را آنهم برای کشف و معلوم شدن قتل یک شهروند که مملکت را در چالش جدی قرار داده است ایجاد کند ، اینجاست که دقیقا می فهمیم پشت قاتل یا قاتلین زیبا کاظمی به کجا گرم است که حتی وزارت اطلاعات هم از ترس افشایش پشتش به لرزه می افتد ! خاطرات فالوده خوری و پز و مد ! در آخرین هفته عمر دولت خاتمی و شاید هم اصلاحات دری نجف آبادی اولین وزیر اطلاعات کابینه خاتمی کتاب خاطرات خویش را منتشر کرد ، دری در این کتاب همه چیز را گفته الا چیزهایی را که می باید می گفته ! از خوردن زمین در ایام کودکی در درودهاتهای اصفهان بخاطر پاره بودن کفشش تا اینکه همسایه خاتمی بوده و یا فلان شب کدام مسجد نماز خوانده اما نگفته که چرا هیچ وقت جرات نکرد تا ساختار وزارت اطلاعات را به عنوان وزیر و عالی ترین رکن وزارت اطلاعات تغییر دهد ؟ چرا مانند تمامی وزیران کابینه خاتمی از خود خاتمی نشنید که در آن وزارتخانه چه باید بکند ؟ و ابتدا رفت سراغ خامنه ای و بعد خاتمی ؟ آنروزها من در وزارت اطلاعات هنوز از سوی سپاه مامور به خدمت بودم یادم می آید اولین روزهای کاری دری در وزارتخانه در حسینیه شهید دقایقی در داخل وزارتخانه مراسم معارفه بود فلاحیان که تریبون را به دری سپرد اولین حرف دری این بود که : خواهش می کنم آقای فلاحیان اینجا را همچنان خانه خود بداند که ما واقعا به وجودایشان محتاجیم ! .. در حالیکه ایشان در این کتاب طوری وانمود کرده است که اصلا با تمامی آنچه که در آنجا شده بوده مخالف بوده اند ! البته از حق نگذریم از کارها و یا تنها کار خوبی که ایشان توانست بکند حذف سازمانها و شرکتهای پوششی مالی و تجاری بود که مافیایی برای خودش شده بود در زمان هاشمی رفسنجانی ، راستی چرا دری اینقدر سعی داشته تا خاتمی رئیس جمهور است هول هولکی این کتاب را به بازار عرضه کند با هزار راست و دروغهایش ؟ چرا ؟ مشتی جماعت الکی خوش دمدمی مزاج ! انصافعلی هدایت را باید بشناسید روزنامه نگار آذری جسوری که آمد برلین و در اولین نشست اتحاد جمهوری خواهان شرکت کرد و رفت ایران ، تا رفت ایران بازداشتش کردند قریب یک و سال و چند ماهی بازداشت بود تا که همین چند روز گذشته دیگر خانواده اش تائید کردند که وی بصورت مخفیانه و از کوه و دره ایران را ترک گفته است . همینطور هم پدر پیمان پیران که اعلام کرده است تقاضای پناهندگی سیاسی خویش را تسلیم سازمان ملل نموده است ، واقعیت این است که حالا با هدایت و یا پیران کاری ندارم و اصلا نمی دانم که چرا حالا پدر پیمان پیران زده بیرون و ... اما هرکسی که از ایران زده به بیرون در ابتدا از او استقبال شدیدی می شود و بعد تبدیل می شود به یک موجود معمولی، یک مخالف سیاسی، مثل همه مخالفان سیاسی. بعد از مدتی هم چون فکرش و ایده اش و حتی مشی مبارزه داخلی ها با خارجی ها و نوع نگاهش با اپوزیسیون خارج فرق می کند با اپوزیسیون خارج از کشور درگیر می شود و بعد همه کسانی که برایش روزگاری کف می زدند و هورا می کشیدند و به به و چه چه می گفتند و او را اسطوره و قهرمان و اسوه می خواندند به او تهمت خواهند زد که اصلاح طلب حکومتی و یا عامل رژیم است یا بوده است و قبلا مامور شکنجه بوده است و تیر خلاص زده است و پاسدار بوده و یا فلان جا از آخوندها حمایت کرده اونروز گفته باید رای بدیم یا فلان روز از فلان آدم دفاع کرده و ... حتی از این هم تند تر چند تایی هم پیدا می شوند که راست راست تو چشمش نگاه می کنند و خواهند گفت که بله وی روزگاری حتی آنها را شکنجه داده است ، از خودم که بگذریم شما نگاه کنید ببینید وضعیت مسعود بهنود ، محسن سازگارا ، اکبر عطری ، ابراهیم نبوی ، عباس معروفی ، سینا مطلبی و... خیلی از دوستان دیگر در ایران چه بود وقتی آمدند بیرون چه بود و الان چه هست ، هر کوتوله سیاسی که نمی داند سیاست را با سین می نویسند یا صاد به خودش جرات می دهد تا برای اثبات وجود خودش بهشان تهمت بزند ، و هزار دروغ دیگر بگوید و تحقیر کند و ... مثلا یادتان هست همانروزها که اکبر گنجی مانیفست جمهوری خواهی اول خودش را از زندان منتشر کرد چه داد و قالی براه افتاده بود و چه تهمتها و حرفها که به اکبر می زدند انگار اکبر با این مانیفست رئیس جمهور شده بود و بقیه عقب مانده بودند حالا همانها امروز دارند برایش داد می زنند و شعر و مرثیه سر می دهند ، بعضی وقتها با خودم فکر می کنم واقعا از ایران بیرون آمدن آنهم برای مبارزه با جمهوری اسلامی احمقانه ترین کار ممکن است ! در ایران یک دادگاه انقلاب است و یک دشمن و خلاصه همه چیز مشخص است اما اینجا و خارج از کشور هر فردی برای خودش این حق را قائل است که دادگاهی داشته باشد و محاکمه ات کند و برایت حکم صادر کند و خلاصه اینجا همه با هم درگیرند و معلوم نیست کی با کیه و چی به چی مربوطه ! باز هم اکبر گنجی…برای رهایی گنجی از این وضع باید کمک کنیم تا گنجی به هر قیمت از زندان بیرون بیاید دیروز داشتم با یکی از دوستانم در تهران صحبت میکردم می گفت اینجا همه دلها با گنجی است و همه حاضرند برایش جان بدهند ! خوب بسم الله کسی نمی خواهد برای گنجی جان بدهید و یا کلیه ! من نمی خواهم تز و یا طرحی بدهم ولی واقعا اگر همه این حرفهایی را که الان مردم درباره گنجی می زنند و تو پستو خانه هایشان و ته کوچه پس کوچه های شهر یواشکی با هم می گویند و یا ته دلشان اکبر گنجی را تحسین می کنند ، اگر ، اگر فقط صد نفر نه پنجاه نفر بازم نه بیست نفر از همین آدمهایی که تو خیابانها گنجی را تحسین می کنند، سر سفره شام و تو کوچه پس کوچه ها از وی حمایت می کنند که پنجاه روز اعتصاب غذا کرده و توانسته با این اراده مسیحایش مرتضوی و بالاتر جمهوری اسلامی را در موضع ضعف بکشاند برای یک هفته اونها هم بیایند جلوی قوه قضائیه و یا زندان اوین و یا همان بیمارستان میلاد دست به اعتصاب غذا بزنند تا اکبر را آزاد کنند آیا فکر می کنید هیچ اتفاقی نمی افتد ؟ چرا همه نشسته اند تا اکبر بمیرد و اونوقت برایش یک تشعیع جنازه بگیرند و تو حسینیه ارشاد یک ختم و بعد دانشگاه چند روز شلوغ باشد و تو این مراسمها چند نفر هم بازداشت بشوند و بعد تمام اکبر گنجی هم عکسش برود بغل عکس فروهرها و پوینده و مختاری ، واقعا که ما ملت حرفیم ! از خودم شروع می کنم اکبر گنجی تو بیمارستان میلاد داره لحظه به لحظه به مرگ نزدیک میشه من نشسته ام دارم براتون صغرا و کبرا می چینم و رو کاغذ و مانیتور دادو بیداد می کنم.... باید یه کاری کرد آقا یه کار که هم مملکتمون آزاد بشه هم اکبر و اکبرها...هر کی می خواد با کلاشی سر کلاس نقاشی پیرهن گلدار نکشیم خاطره یار نکشیم درخت سرباز نکشیم بدتر از اون ساز نکشیم باید بدونه عاقبت دوبال پرواز می‌کشیم درای این مدرسه رورنگی و دلباز می‌کشیم رو کاغذای بی‌صداساز می‌کشیم، ساز می‌کشیم

شايد كلام آخر

تجربه بیست و هفت ساله به یغما رفتن انقلاب آزادیخواهانه ملت ایران و تلاش و استقرار دیکتاتوری در ایران از یکسو و از سوی دیگر تجربه متقابل بیست و هفت ساله اپوزسیون خارج از کشور خود بی شک بیانگر تمام آنچه را که در می خواهم امروز بگویم کافی باشد . سردمداران نظام دیکتاتوری ایران از ابتدا تا حال از کوتوله های مسافر پاریس گرفته تا به نوچه های امروزین اصولگرایان و آبادگرایان و هزار گرایان دیگر در همان خط "نه یک کلام بیستر نه یک کلام کمتر" خمینی سخت تاخته اند و تاخته اند , از قتل عام در زندانها گرفته تا ترورها در کوچه و بازار داخل کشور و خارج از کشور ,از قتل عام فرهنگی گرفته تا قتل های زنجیره ای ,از نسل سوزی جوانان و دانشجویان و روزنامه نگاران گرفته تا ترک تازی در منطقه و دخالتهای بی شرمانه در سرنوشت دیگر کشورها , هرچه که خواسته اند و در توانشان بوده است انجام داده اند و از کسی و سازمانی و محکمه ای هم بیم نداشته اند و به مدد نفت این سرمایه ملی به یغما رفته در دستشان هیچ کس به ایشان نازک تر از گل نگفته است ! بیست و هفت سال است , کشته اند و گرفته اند و بسته اند و یکه تازی کرده اند و خود را نه آیت الله و امام که حاکم و مالک و ولی امر بلامنازع ایران و ایرانیان می دانند . این وضعیت جبهه و نظام پیش روی ماست امری که همه به آن ایمان و اشراف داریم . در این میان علمداران و مبارزان راه راستین و سازش ناپذیر آزادی , دانشجویان وفرهنگیان , کارگران و کارمندان , جوانان و نوجوانان غیور ایرانی یک تنه و بدون هیچ چشمداشتی تنها و تنها آزادی ایران را در دل باور داشته و مشتهای خود را گره کرده بر سر حاکمان دیکتاتوری ایران فرو می آورند , نه از زندان می ترسند و نه از مرگ و دادگاه و شکنجه هراسی بر دل دارند . خیل مبارزان آزادی در داخل ایران بدون آنکه معادلات و تقسیم بندی های پلید و پلشت چپ و راست و مشروطه و سلطنت و جمهوری خواه .... رایج در خارج از کشور را بدانند اعتقاد راستین خود را که آزادی ایران و برائت از دیکتاتوری ایران است را با دست خالی و در کف خیابانها فریاد می زنند ویکی پس از دیگری علم مبارزه را دست به دست می کنند و به زندان می روند و شکنجه می شوند و.... اما در دیگر سو : بیست و هفت سال است که به مثابه قارچ یکی پس از دیگری سازمان و حزب و جبهه و دسته و کمیته و هزار دفتر و دستک دیگر هر روزه راه می افتد و یکی می گوید چپم و دیگری می گوید سوسیالیست و آن یکی سلطنت طلب و دیگری مشروطه خواه و یا جمهوری خواه ! یکی فریاد می زند امروز فقط سلطنت و یکی از رفراندوم دم می زند , آن یکی از امداد عمو سام می گوید و آن دیگری از تحریم و یکی هم از معامله ! بیست و هفت سال است حادثه پشت حادثه فاجعه پشت فاجعه , نسل کشی و قتل و غارت یکی پس از دیگری در ایران رقم می خورد یکروز دسته دسته فعال سیاسی را در ایران قتل عام می کنند و روز دیگر بغل بغل روزنامه را تعطیل و روزنامه نگاران را روانه مسلخ اوین می کنند , روز دیگر ده ها دانشجو را در روز روشن به رگبار می بندند و خوابگاه و کاشانه شان را به یغما می برند و ..... حادثه پشت حادثه آنوقت همین هزاران دفتر و دستک اپوزیسیون نشسته اند و کاری به جز ناخن کشیدن و خنج زدن بر صورت یکدیگر ندارند , یکی از پشت تلویزیون و یکی دیگر از رادیو و آن یکی در روزنامه و سایت اینترنتی همدیگر را به مزدور بودن و عامل جمهوری اسلامی و سیا و ... متهم می کنند و یکی مشغول چاپیدن است و یکی دیگر تمام تاریخ و افتخارات ایران را شخم می زند ( برای مثال حمله ب .ص به دلاورمردانی چون دکتر مصدق و... را دیگر همه می دانیم ) ذکر این نکته را همین سر خط بجا آورم که هدفم نه زیر سئوال بردن تمام مبارزات اپوزیسیون ایران است که درد دلی است از سر واقع نگاری . براستی صدر و ذیل اپوزیسیون چه اقدامی در خور قابل توجه تا به امروز انجام داده است ؟ کدام حرکت توانسته است دست کم جمهوری اسلامی را در موضع انفعال و یا بحران بکشاند ؟ این اشکال و نقض به چه چیزی مربوط است ؟ به اقتدار نظام حاکم بر ایران بر می گردد؟بی شک نه که همه مان می دانیم حکومت امروز ایران همچون سیبی است کرمزده و از درون تهی و دیگر کیست که به بحران مشروعیت و هویت این نظامی که همه سرانش به جان هم افتاده اند اعتراف نکند . پس ایراد کار در جای دیگری است در همان چند دستگی و هرج و مرجی که شرحش رفت و امروز تمام اپوزیسیون ایران گرفتارش هستند هنوز که هنوز است در پس این این دو دهه و اندی پس از سرقت این انقلاب توسط آیت الله ها در هیچ مقطع و زمانی تمام این حضراتی که دم از دموکراسی و آزادی و تحمل و مدارای حقوق مخالفان می زنند نتوانسته اند برای لحظه ای هم که شده کنار همدیگر بنشینند و حرف یکدیگر را بشنوند هنوز که هنوز است برای یکبار هم نشده که برای این هدف مشترک که ظاهرا سرنگونی نظام جمهوری اسلامی است کنار یکدیگر بنشینند و چاره کار را بیابند . این قلم خسته , نه ادعای تئوری دادن دارد و نه در مقام آن خود را می بیند اما خسته ای است رنجور از اینهمه چند دستگی و بازار داغ تهمت و افترا و شائبه که کاری هم جز بیان آن از دستم بر نمی آید . در قبل از انقلاب هیچ کس از بین مبارزان راه آزادی نمی دانست که چه می خواهد فقط همه می دانستند که سلطنت را نمی خواهند اما امروز همه می دانیم که چه می خواهیم همه می دانیم که آزادی می خواهیم آزادی سیاسی می خواهیم آزادی مطبوعات می خواهیم دموکراسی می خواهیم رفراندوم می خواهیم و.... همه آن اپوزیسیون هم اینرا می داند پس چرا دور هم جمع نمی شوند تا این خواست مشترک را ورای تمام گرایشات سیاسی خویش فریاد بزنند ؟ آیا هنوز

در فاصله سكوت و فرياد

احمدی مقدس ترور شد یا حذف ؟ ضارب در کمال خونسردی موتورسیکلت خود را پارک کرده و با پای پیاده به سمت اتومبیلی که در پشت چراغ قرمز ایستاده است می رود و سر احمدی مقدس را نشانه میگیرد و با شلیک دو گلوله به احمدی مقدس آرام و بی دغدغه به سوی موتور خود می رود و سوار می شود و سه تیر هوایی نیز شلیک میکند و در شلوغی خیابان گم می شود ! چقدر این جمله و خبر آشناست باز که می خوانیم یاد ترور سعید حجاریان و صیاد شیرازی می افتیم ترور در روز روشن و در میان انظار عمومی و تک و تنها و با موتوری که همیشه در خیابانها و یا در شلوغی ها زود می شود . بعد از ترور حجاریان هم روزنامه های محافظه کار و همانها که اولین مظنونین به ترور حجاریان بودند دنبال قاتل در میان ملی مذهبی ها و مشارکتی ها میگشتند و بعد از ترور صیاد شیرازی نیز همینطور همان موقع که در محافل خصوصی ذکر دست داشتن محسن رضایی و هاشمی رفسنجانی در این ترور برده می شد شعار سر می دادند که ؛ مطبوعات بی بنیاد شریک قتل صیاد و امروز نیز از سخنگوی قوه قضائیه تا سخگوی نیروی انتظامی و روزنامه های خشک مغزان همه می گویند قاضی اکبر گنجی ترور شد ! هیچ بعید هم نیست همانهایی که دیروز سناریوی جیمز باندی بر پشت بام بیمارستان میلاد شاه کلیدی را دست شیرین عبادی دادند فردا پس فردا اسلحه ای دست معصومه شفیعی و یا دختران اکبر گنجی و عیسی سحر خیز ویا کس دیگری ندهند ؟ برای همین من وقتی خبر تفتیش ناگهانی خانه اکبر گنجی را شنیدم منتظر بودم تا خبر کشف سلاح را هم پیدا کنم و مطمئن هستم این تفتیش اصلا زمینه ساز همین سناریوی در دست ساخت است پس منتظر هستم حالا که نتوانستند اسلحه را در خانه اکبر جاسازی کنند همین روزها یا در خانه سلطانی یا عبادی پیداکنند و یا در خانه یکی دیگر از دوستان اکبر گنجی ! اما آنچه که در ایران و از زبان نزدیکان به حکومت و آگاهان شنیده می شود این است که احمدی مقدس تاریخ مصرفش تمام شده بود و باید می رفت و چه موقع بهتر از الان که گفته شود قاضی اکبر گنجی ترور شد ؟ ثابت کن که بیگناهی و گرنه گناهکاری ! یک اصل مسلم حقوقی است که اصل بر برائت است مگر اینکه خلافش ثابت شود این یعنی تا دلیلی برای اثبات جرم کسی نباشد نمیشود کسی را مجرم شناخت اما در جمهوری اسلامی و دادگاه انقلاب اسلامی اینطور نیست ! همه متهم هستند و مجرم مگر اینکه خلافش ثابت شود . دلیل برای این ادعایم زیاد است اما این مورد خاص برای خود من اتفاق افتاد همان زمانی که تازه از سه سال زندان پرونده آن نوار افشاگری از اوین آزاد شده بودم و به روزنامه نگاری مشغول بودم ، شعبه پنج دادگاه انقلاب اسلامی برایم احضاریه ای فرستاده و فردایش به همراه ناصر زرافشان عزیز در مقام وکیل مدافعم به دادگاه رفتیم قاضی دادگاه ضمن بیان این اتهام که با مصاحبه ها با رادیوهای بیگانه متهم هستم به تبلیغ علیه نظام و در گروههای سیاسی غیر قانونی عضویت دارم اضافه کرد اتهام دیگری هم هست مبنی بر حمل و در اختیار داشتن سلاح ، وقتی دلیل قاضی برای این اتهام را خواستیم گفت که به هر حال گزارش اطلاعات نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات است میگوئید صحت ندارد ثابت کنید !!! دفاعیات من و ناصر زرافشان راه بجایی نبرد و ما در کمال بهت و حیرت خود را برای جلسه بعدی دادگاه آماده میکردیم تا هفته بعدش که به دادگاه رفتم اما تنها چون ناصر نیز به اتهام اقدام تبلیغی علیه نظام و کشف اسلحه ای در دفترش که هیچگاه هم معلوم و دیده نشد در پرونده در بازداشت بسر می برد در جلسه دوم دادگاه نیز قاضی از من می خواست که ثابت کند تا اسلحه ای نداشتم و در هیچ گروه غیر قانونی نیز عضویت نداشته ام . اکنون پس از گذشت دو سال حکم آن پرونده صادر شده «پنج سال زندان » ! اما ماجرا به همینجا خاتمه پیدا نمیکند هفته پیش شعبه هشت اجرای احکام دادگاه انقلاب تهران با احضار خانواده ام احضار داشته چنانچه تا شش شهریور خودم را معرفی نکنم مادرم را بازداشت خواهند کرد ! اصلا مادرم در این ماجرا چه نقشی داشته خدا و دادگاه انقلاب عالم است !! این واقعا جوک و یا قصه نیست ماجرایی است که برای من و امثال من هر روز دارد در قوه قضائیه ایران اتفاق می افتد ....... در فاصله سکوت و فریاد اکبر گنجی در حالی که به مرز شصتمین روز اعتصاب غذای خویش نزدیک شده بود ود درحالت کما و نزدیکی لخته شدن خون در قلب و مغز بوده پس از آنکه خیل عظیم نامه از داخل و خارج از کشور و درخواست و خواهشها از وی شده بود تا اجازه وصل سرم به وی را بدهد بالاخره اجازه وصل سرم را داد و معصومه شفیعی با تائید این خبر کمی از التهاب و نگرانی جامعه و دوستان وی کاست . اما گنجی هنوز در سلول انفرادی ای در طبقه دوازدهم بیمارستان میلاد که امروزه به مثابه قلعه فلک افلاک است سرنوشتش خطرناک و نگران کننده است اکبر با اعتصاب غذای خود هر جند که بیش از هر چیز تن نزار خود را مسموم و مصدوم نموده اما با شجاعت بی بدیل خویش برای خیلی ها عریان نمود تا تلاش برای ایجاد یک حکومت مردم سالار حتی در دل یک دیکتاتوری و حتی در چنگال دیکتاتورها نیز امری است عملی و از همه اینها بالاتر اینکه در این خفقانی که در آستانه ایجاد وسیعترش هستیم با فریاد اینکه : "خامنه ای باید برود"خاکریز دفاع از مردمسالاری و آزادیخواهی را کناره های ولایت جهل و جور کشانید و با شصت روز روزه سیاسی خویش رسالت خویش را ادامه داد و شمعی نو در تاریکخانه اشباح خشک مغزان تابانید اما اکبر نباید همچون شمع بتابد و خاموش شود این شمع باید فروزان باقی بماند نه برای اینکه اکبر گنجی است برای اینکه باید بماند چون اولین کسی است که مردانه و در بند فریاد زده است خامنه ای باید برود نه آزادیخواهان ! اکبر باید بماند تا آنانی که مدتهاست خود را به گیجی زده اند بدانند گنجی ها ماندنی هستند نه رفتنی ، و رفتنی هم اگر باشد اکبرها را پای رفتن نیست ! در این فاصله سکوت و فریاد گنجی حقی است که مشخص است و گرفتنی و آن آزادی است .

علي خامنه اي از دوچرخه سواري در فلكه آب مشهد تا هواپيماي اختصاصي!...

در دوره دوم رياست جمهوري هاشمي رفسنجاني در شوراي امنيت ملي مصوب مي شود ، آشيانه انقلاب نوسازي گردد و در اين راستا دولت موظف مي گردد هواپيمايي تشريفاتي و بسيار مجلل براي رهبر جمهوري اسلامي خريداري نمايد و سازمان برنامه ، رديف بودجه آن را به صورت محرمانه تعيين کند . اما به دليل مشکلات نقدينگي کار به مرحله اجرا نمي رسد تا در زمان رياست جمهوري خاتمي ، پس از ارتقاء درآمد دولت به دليل افزايش بهاي نفت ، مجدداٌ پروژ ه مزبور با دستور محمدي گلپايگاني ( رئيس دفتر بيت رهبري ) در دستور کار قرار مي گيرد و وزارت دفاع بعنوان مجري طرح انتخاب مي شود .
از آنجاييکه با توجه تحريم آمريکا ، امکان خريد مستقيم و رسمي هواپيما و جود نداشته اشت ، از اين رو شرکت صافات اير از شرکتهاي وابسته به موسسه مرکزي احرار ( متعلق به آزادگان ) بعنوان پوشش کار با هدايت و نظارت منظم و مشارکت کارشناسي وزارت دفاع ، گزينش مي شود . شرکت صافات اير در بدو امر شعبه اي در قبرس ايجاد مي کند ودو هواپيما در بازار بين المللي شناسايي مي کند که نهايتاٌ با کارشناسي نمايندگان وزارت دفاع و حضور مستمر صادق گل سنبل ( معروف به صادق ذوالقدر نيا ) مسول حفاظت اطلاعات وزارت دفاع ، هواپيماي اير باس A 340 متعلق به دولت برونئي که سال ساخت آن 1998 بوده ، براي خريد انتخاب مي شود .
از آنجا که شرکت سازنده ايرباس و ساير شرکتهاي مشابه به دليل تحريم آمريکا معذوراتي در معامله مستقيم با ايران و بويژه با سازمانهاي دولتي ايران دارند ، واسطه خارجي يعني شرکت FN.AVIATION از ابتدا به اطلاع مسئولين خريد و طرف ايراني مي رساند که از دادن هر نوع ضمانتنامه بانکي به دليل نگراني از توقيف اموال و انسداد حسابهاي بانکي و مالي خود خود داري مي کند .از طرف ديگر با توجه به ضرورت تقليل سهم قطعات امريکايي به زير 10 درصد ( نرخ تحريم آمريکا ) جهت انتقال هواپيما به ايران ، قراداد ديگري با شرکت لوفت هانزا جهت تزئين ، ساخت و دکوراسيون داخلي هواپيما منعقد مي شود و هواپيما به صورت BASE از سلطان برونئي در اختيار لوفت هانزا قرار مي گيرد و شرکت فوق نيز يک اطاق عمل فوق العاده مجهز و فوق تخصصي ، چند اتاق خواب ، سالن اجتماعات فوق العاده لوکس در داخل هواپيما ايجاد مي کند . در نيمه راه شوراي عالي هواپيمايي پس از اطلاع ، بنا به دلايل عدم امکان فرود هواپيماي غول پيکر فوق در عمده فرودگاههاي شهرستانها و تحميل تبعات منفي براي رهبري در اذهان عمومي ، اعلام مخالفت مي کنند و ناگهان در نيمه راه ، شش ماه مانده به پايان قرارداد ، رهبر طي نامه اي از خريد هواپيما انصراف مي دهد و ادامه کار را منوط به اعلام نظر دولت مي کند .
علل اصلي انصراف رهبر ، درز کردن خبر به فضاي عمومي، تماسهاي تلفني اعتراضي به بيت رهبري و اختلافات داخلي بيت بوده است . مبلغ خريد هواپيما 120 ميليون دلار بوده که طبق قرارداد در صورت عدم اجراي تعهدات و زمانبندي ، خسارتي معادل 50 درصد مبلغ قرارداد دريافت شود . پس از انصراف رهبر و عدم خواست دولت ، وزارت دفاع تعلل مي کند و پس از انقضاء مدت قرارداد ، طرف خارجي فسخ قرارداد را اعلام مي نمايد که در اين مرحله بجاي پيگيري حقوقي با دخالت وزارت دفاع و سازمان حفاظت اطلاعات آن ، روال قرارداد تغييراتي مي کند و ئر اين مرحله وزارت دفاع فرد ديگري را نيز بعنوان واسطه خريد همين هواپيما وارد کار ميکند . در واقع به طور همزمان به دلايل نامعلومي از دوکانال مختلف براي خريد يک هواپيما اقدام مي شود . در مجموع قرارداده اي منعقد در اين ماجرا عبارتند از : • قرارداد وکيل سلطان برونئي با شرکت واشطه خارجي يعني FN.AVIATION• قرارداد FN.AVIATION با شرکت صافات اير و لوفت هانزا•قرارداد شرکت صافات اير با وزارت دفاع جمهوري اسلامي ايران نهايتاٌ در هفتم ديماه 1382 ، مهدي اعتماد سعيد مدير عامل شرکت احرار و مدير اجرايي پروژه که سابقه 8 سال اسارت در زتدانهاي صدام را نيز دارد ، در حالي که به همراه مسوولين وزارت دفاع ( صادق ذوالقدر نيا ، ميرمحمد صادقي و حجه الله سجادي ) عازم سفر قبرس با هواپيماي اختصاصي واسطه خارجي بوده اند ، در فرودگاه مهرآباد بازداشت مي شود و مجتبي ارگاني ( معاونت وزير دفاع ) نيز در همين رابطه بازداشت مي شود و حفاظت اطلاعات وزارت دفاع با نظارت سازمان قضايي نيروهاي مسلح ، عهده دار بارجويي مي شود .
اتهام متهمين بعنوان ضعيفترين حلقه هاي زنجير " تباني در معاملات دولتي و گرانفروشي " بوده است خط اصلي بازجوئيها ، انداختن خسارات و هزينه هاي بي حاصل صورت گرفته در حدود مبلغ 80 ميليون دلار پرداخت شده و 40 ميليون دلار خسارت ناشي از عدم اجراي تعهدات و زمانبندي قرار داد بر متهمين و مآلاٌ به ياسر هاشمي ( مدير عامل شرکت صافات اير و پسر علي اکبر هاشمي رفسنجاني ) بوده است .بازجوها به صراحت به متهمين وعده داده اند که در صورت اعتراف به دخالت ياسر هاشمي در موضوع ، آنها را آزاد خواهند کرد .اينک در حالي متهمين بويژه مهدي اعتماد سعيد در شديد ترين شرايط امنيتي همرام با ضرب و شتم در بازداشتگاه حفاظت اطلاعات وزارت دفاع واقع در پادگان جي ، افزون بر 17 ماه در انفرادي بسر مي برد ، که فرجام قضايي پرونده مشخص نيست و رشته کار بنا به گفته برخي از مسولين بلند پايه ، در دست رهبري است تا مثل هميشه افراد زير دست در راستاي حفظ مصالح او قرباني شوند و 80 ميليون دلار از اموال عمومي و بيت المال بدون آنکه هواپيمايي در کار باشد ، سوخت گردد . مسولين قضايي اعلام کرده اند که سلطان برونئي دريافت 80 ميليون دلار را تاييد نمي کند و متهمين نيز اعتراف کرده اند که مبلغ مزبور را بي کم و کاست به شرکت واسطه تحويل داده اند . از انجاييکه تمامي هواپيماهاي VIP رژيم پهلوي در اختيار رهبري مي باشد ، اين موضوع مي تواند به صورت عيني رسواکننده ادعاي پوشالي ساده زيستي رهبر باشد و عدم اهتمام وي به صيانت از اموال عمومي و بيت المال را نشان دهد از اين رو رسانه هاي داخلي به دليل سيطره جو سانسور ، موضوع را پوشش مناسبي نداده اند . لازم به ذکر است ، رسانه هاي محافظه کار بويژه صداسيما در بخش خبري بيست و سي با تصور اينکه هواپيماي فوق متعلق به دولت مي باشد در ابتدا با هدف حمله به دولت خاتمي به پوشش جهت دار خبر پرداختند منتها پس از آگاهي از ماجرا به فوريت سکوت اختيار کردند .

خيانت به معين و تصميم دير او و ترس هاشمي ازچكمه پوشان

خبر رسيده که هاشمی رفسنجانی از آنجا که مطمئن شده که جريانی که به زورِ دخالت نيروهای نظامی و شبه نظامی احمدی نژاد را به دور دوم انتخابات کشانده، بر صندلی رياست جمهوری خواهد نشاند، پيام تندی برای خامنه ای فرستاده که در اعتراض به اين جريان به زودی از حضور در دور دوم انتخابات انصراف خواهد داد. از سوی ديگر، دقايقی پيش که دوستي با دکتر معين صحبت می کرد، شکّم به يقين مبدل شد که گروهی از دوستان اصلاح طلب پيشرو معين را می خواهند دور بزنند و برای حفظ قدرت، حتی شده به يک صندلی مديرکلی در دولت هاشمی هم قناعت دارند و به هر ذلتی تن می دهند. معين تنهاست... با انصراف هاشمی قيافه های طيف فرصت طلب مشارکتی ها ديدن دارد! هنوز نتوانسته ام خود را بری اين خفّت ملی، که عقب مانده ايدئولوژيکی مثل احمدی‌نژاد رئيس جمهور ايران نام بگيرد، آماده کنم و با آن کنار بيايم. نمی دانم شکايت فردای معين و کروبی و هاشمی و قاليباف هم به کجا می تواند بيانجامد. معين: در مرحله دوم انتخابات شركت نكرده و از كسي هم حمايت نمي‌كنممن همچنان كه در انتخابات مجلس هفتم شركت نكردم، در مرحله دوم انتخابات رياست جمهوري نيز شركت نخواهم كرد و به نفع هيچ كسي هم تبليغ نخواهم كرد. اگر جهت‌گيري به سمت خاصي كنيم مردم ما را هم از آن جنس خواهند شناخت. تحريم هم نبايد كرد. به گزارش كميته خبر و اطلاع رساني ستاد مركزي دكتر مصطفي معين، وي كه در جمع جوانان و دانشجويان اعضاي ستاد خود سخن مي‌گفت با بيان مطلب بالا افزود: «صبح بحث مفصلي بود. خودم نظرم اين بود كه مخاطب من بايد مردم و به خصوص جوانان باشند و اگر نسجيده برخورد شود خسارت‌‌هاي انساني غير قابل جبراني دارد و از اعضاي ديگر ستاد خواستم جلسات ديگر را با ديگران بگذارند. من خودم با جوانان صحبت مي‌كنم.معين با اشاره به سفرهاي خود به دانشگاه‌هاي سراسر كشور كه از اسفند ماه آغاز شد، افزود: «برايم لذتبخش بود كه مي‌ديدم جوانان در جلسات بدون لكنت حرف‌هايشان را بيان مي‌كنند.» وي با اشاره به ضعف‌هايي كه ستاد اصلاح‌طلبان پيشرو دچار آن بود، تأكيد كرد: «ما به علت مشكلات مالي حتي امكان برگزاري يك نظرسنجي را نداشتيم و اتكايمان به نظرسنجي‌هايي بود كه ديگران انجام مي‌دادند. بعضي‌ها تصور مي‌كنند اگر من بدون شرط و با دعوت حداقلي آمده‌ام به معني بي‌انگيزگي من است در صورتي كه احساس اداي دين به مردم بالاترين انگيزه‌ها را در پي دارد.» نامزد جبهه دمكراسي و حقوق بشر افزود: «امكان رسانه‌اي ما تنها يك روزنامه اقبال بوده است كه تازه دارد پا مي‌گيرد و مشكلات زيادي داشته است. از نظر من پايگاه اصلي توسعه، دانشگاه است و افراد كمي در اين زمينه همراهي مي‌كردند. مشكل اصلي كشور مديريت، علم و فرهنگ و وجود نداشتن ساز و كاري براي شناخت نيروها و استعدادهاست. شبكه ارتباطي ما با روستاها هم ضعيف بود و از طرفي با بي‌عدالتي و تبعيض در رسانه‌ ملي هم مواجه بوديم.»معين تصريح كرد: «خودتان را كم ارزيابي نكنيد. تحقير نكنيد و ارزش خود را به صورت واقعي ببينيد. ارزش حركت به مراتب شما بيش از 4 ميليون رأي است. من به ساختار انتخابات ايراد دارم. وقتي توسط دولت و گروه‌هاي سياسي به حضور نظاميان در انتخابات هشدار داده مي‌شود، بايد جدي گرفته مي‌شد. در شرايط عادلانه رأي شما به جاي 4 ميليون مي‌توانست 20 ميليون باشد.»وي در ادامه با اشاره به نكات مثبت حركتي كه آغاز شده گفت: «بسياري از كانديداها نيروهايشان را صرفا با پول‌هاي كلان جذب كردند. ابتكار و خلاقيت نيروهاي نخبه‌اي كه در ستاد ما فعال بودند از ويژگي‌هاي منحصر به فرد ما بود. فرصت افكار عمومي در سطح ملي و بين المللي به نفع ماست و همچنان دمكراسي و حقوق بشر دغدغه‌اي جهاني است و بايد بر موج زمان سوار شد و با سرعت به سوي آينده‌اي تابناك حركت كنيم.» معين با برشمردن اتفاقات مثبتي كه در جريان تبليغات انتخاباتي اصلاح‌طلبان پيشرو رخ داد تأكيد كرد: «ايده‌هاي جديدي مطرح شد و سنت‌ها و تابوهاي غلط شكسته شد. درجه‌بندي انسانها به درجه 1 و 2 و خودي و غير خودي محكوم شد. بر ترجيح منافع ملي بر منافع نظام در صورت تعارض تأكيد و توجه‌ها به سوي گروه‌هاي محذوف از جمله اقوام، مذاهب، زنان، جوانان و دگر انديشان جلب شد.»در پايان اين گفت‌وگو كه در ابتداي آن با طرح نظرات جوانان همراه بود جلسه با مشايعت معين از سوي جوانان و همخواني سرود يار دبستاني پايان يافت.

نامه پیام فضلی نژاد

اشاره :
پيام فضلي نژاد نامه اي نوشته و از فعاليت سه ساله خويش در اطلاعات موازي گفته نامه را در زير مي آورم, مردانگي ات را تحسين مي كنم پيام !
بارها و بارها در اين مجال الكترونيكي از پيام گفته ام و نوشته ام دلم گرفته بود از پيام و رفتنش اما حالا پيام برگشته برگشته به خانه اش به ميان دوستانش . پيام دمت گرم و سرت خوش باد , خوش آمدي به جمع دوستان.
سلام
موضوع : انتشار كامل اطلاعات و ديده هايم از سه سال فعاليت در اطلاعات موازي – كمك انسان دوستانه
مي دانم تصورت از من سياه است ، اما من در اين شرايط كه تمام چشم ها به ايران دوخته شده تصميم خودم را گرفته ام. تصميم تاريخي زندگي ام را كه بتوانم از عذاب وجدان چند ساله رها شوم.سه سال است كه همكار اطلاعات موازي ام. مي داني كه اسناد اطلاعات موازي را كه در گويا منتشر شد من در اختيار نوري زاده و علي پيرحسين لو و...گذاشتم. قبل از عيد 1383. اكنون تصميم نهايي خودم را گرفته ام و هزينه اش را هم خواهم پرداخت.من كل ماجراهايي كه از اطلاعات موازي و فرهنگ كشي هاي معاون اطلاعات و دادستان تهران مي دانم را دارم مي نويسم و آن را يكجا برايت مي فرستم.
با خودم و خدايم عهد كرده ام كه براي رهايي از اين عذاب وجدان جانسوز و رهايي از سياهي اي كه تمام ذهن و روان و زندگي ام را گرفته ، تمام اطلاعات و نقشم را مكتوب و منتشر كنم.من گناهكارم ، اما مي خواهم حالا كه مي خواهم برگردم و در برهه اي كه هزينه اش گذاف است كمك كنيد. كمك كنيد تا به اساني نتوانند صدايم را بكشند و نابودم كنند.من هم داراي حقوقي هستم ، اشتباهاتي كردم ، پشيمانم ، پشيمانم كه جنس انساني ام فاصله گرفتم و آلت دست رمضاني و مرتضوي شدم. مي توانستم بيايم خارج و چنين كنم . اما مي مانم براي آنكه اعتقاد دارم اينجا خيلي كارها مي شود كرد. اگر محبوسم كنند نيز باز به عنوان كسي كه خيلي چيز ها از روش ها و منش هاشان مي دانم، بازهم هزينه هايي را بر آنها تحميل مي كنم.
چند روز پيش ديداري با روزبه ميرابراهيمي داشتم. اينجا از تصميم حمايت شده است. مجاب شده ام كه بهترين پروسه زماني براي افشاي اطلاعات موازي و حتي حلاليت خواستن از آنهايي كه گرفتارشان كردم اكنون است ، دولت جديد كه آغاز به كار كند خيلي از روزنه ها نابود مي شود و آن هنگام ديگر صدا به صدا نمي رسد و شايد همين گوشهاي اكنون هم مشتري زبانها نباشند.اما صداقتم را و ندامتم را بپذيريد و كمك كنيد. جواني پويا و مستعد را مسخ و اطلاعاتي كردند و حالا هم كه رهايي ام را مي خواهم ، ميخواهند آن را برابر نابودي كنند. هر كس در زندگي اشتباهاتي مي كند ، اما وظيفه انساني كمك به او براي يافتن دوباره جوهر انساني است.من هيچ از شما غير از كمك و حمايت انساندوستانه نمي خواهم. نگذاريد صدايم را خاموش كنند.نگذاريد بيش از اين نابودم كنند. فقط بگذاريد و حمايتم كنيد تا به زندگي دوباره برگردم.
من مرده ام. وقتي نمي توانم بنويسم و سر بلند كنم و روي دوستانم را ببينم. من مرده ام ، وقتي نمي توانم رها بنويسم. كمكم كن امیر فرشاد .
پيام فضلي نژاد17/4/1384

نوحه دو دم

هیاتی ها و قدیمی ها حتما یادشان هست دهه محرم که می شد بازاری ها و مخصوصا بازاری های تهران و قم و مشهد هر صبح و ظهر در کل ده روز اول همگی سر در بازار به دوگروه جمع می شدند و مداحی بر روی چهار چرخه ای می ایستاد و نوحه ای می خواند دسته اول نوحه خوان و بر سرزنان راه می افتاد و دسته دیگر نیز بدنبالش ! عزادران که دیگر شعر را بلد بودند می ایستادند می خواندند و به جلو می رفتند و مداح هم دیگر فقط گاهی می گفت : آهان بلند تر بلند تر ... در عالم مداحی به این نوحه می گویند نوحه دو دم ! کمتر از چهار ماه است که احمدی نژاد در کسوت ریاست جمهوری دولت ایران بروی کار آمده و شاید تا بحال به تعداد انگشتان یک دست سخنرانی داشته ، اولین آن که در مقر سازمان ملل متحد بود و این آخری هم که در تهران در گردهم آیی موسوم به "جهان بدون صهیونیزم " بوده است . بسیاری از کارشناسان و دیپلماتهای سیاست خارجی ایران هنوز سرگرم توجیه و بقولی ماست مالی کردن سخنرانی اول احمدی نژاد هستند که منجر به صدور قطعنامه علیه ایران شد که دیگری نیز آمد . سخنان تند و تیز احمدی نژاد که نه تنها شبیه به سخنان یک رئیس جمهور نبوده بلکه در حد یک کارگزار دست چندم سیاسی هم نمی باشد و بیشتر به بیانیه به عنوان مثال بسیج مسجد محلی و یا گروه تند روی سیاسی ای که بیشتر اهل معروف شدن هستند تا عمل کردن می باشد. وقتی شنیدم که احمدی نژاد در میان جمع نوجوانان و جوانان کم سن و سال دانش آموز و طبیعتا ماجراجو و عاشق هیجان همانند نستورا داموس از محو شدن اسرائیل و آمریکا سخن می گفت و آنها هم با تکبیر و سوت و کف وی را حمایت می کردند و وی هم که اتفاقا مداح هم می باشد می گوید: بلند تر بلند تر ، نمی دانم چرا بیاد همان مداح های بازاری افتادم ! اینجا بود که برایم مسلم شد گرچه همه ما دیگر این حقیقت را پذیرفته ایم که رئیس جمهوری ایران امروز کسی است بنام محمود احمدی نژاد اما ظاهرا تنها کسی که تا بحال نتوانسته این حقیقت را بپذیرد خود آقای احمدی نژاد است و گمان می کند که اگر برای سخنرانی جایی می رود یا هنوز باید نوحه دو دم بگوید و با ذکر بلند تر بلند تر جمعیت را به هیجان و واکنش بیشتر وا دارد و یا اینکه در همان حد عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران خود را می داند و حرفهایی می زند که به هر چیز شبیه باشد بی شک به سخنان یک رئیس جمهور شبیه نیست . بدنبال این سخنان غیر مسئولانه ایشان بود که بسرعت واکنش جهانی را برانگیخت و چندین کشور ضمن احضار سفرای ایران مراتب اعتراض خود را نسبت به این سخنان بیان داشتند ، کار از این نیز بالاتر گرفته و مقامات ارشد اسرائیلی نه تنها اعتراض شدیدی کرده اند بلکه خواستار اخراج ایران از سازمان ملل متحد شدند . همه این واقعیات حاکی از آن است که عالم سیاست و حرف دیپلماتیک فاصله چندین فرسخی با عالم مداحی و نوحه خوانی دارد ، و این قبا سخت بر تن احمدی نژاد گریه می کند ! با این سخنرانی و این بازتاب جهانی البته می شود عاقبت پرونده هسته ای ایران را در آژانس انرژی اتمی حدس زد ، چرا که برای کشوری که مظنون به تولید جنگ افزارهای هسته ای می باشد و بالاترین مقام مسئول اجرای اش اینچنین ازادامه جنگ اسلام و یهود و نوید محو شدن آمریکا و اسرائیل حرف می زند عاقبت دیگری را نباید هم متصور شد ، اما ماجرا از سوی دیگر نیز نگران کننده است ، این روزها که شاهد روز قدس می باشیم و همه ساله در این روز اتفاقات زیادی از به آتش کشیدن و یا حمله به سفارت آمریکا و اسرائیل در کشورهای مسلمان می افتد و در فلسطین نیز ایام اوج حملات انتحاری و ضد اسرائیلی می باشد اینبار مشخصا و براحتی تحت حمایت و مسئولیت ایران نام خواهد گرفت . سخنان احمدی نژاد البته یاد آور سخنان دیگری هم بود ! وی وقتی از سوختن رهبران بی لیاقت کشورهای اسلامی و آمریکا و اسرائیل در آتش قهر امت اسلام سخن می گفت بنا گاه کلام و ادبیاتش بسیار بسیار شبیه به اولین ویدئو اسامه بن لادن پس از حادثه یازدهم سپتامبر بود ، اکنون نه تنها هر حادثه ای در آمریکا و اسرائیل بلکه هر گونه اتفاق و اقدام تروریستی ای در کشورهایی نظیر پاکستان که به تازگی اقداماتی برای ایجاد رابطه با اسرائیل داشته و دیگرانی همچون عربستان ، مصر و ... را براحتی و البته با استناد به همین سخنرانی می شود به ایران منتسب دانست .

توديوانهاي اكبر به خدا بس كن

برادرم ، دوستم ، عزیزم اکبر جان ! نامه را دادم تا برایت مادرم بیاورد و به همسرت بدهد و امیدوارم که رمق و حالی داشته باشی بخوانی ، نمیدانم الان در چه حالی هستی ولی روز خبرنگار این روز لعنتی که الان سالهاست بجای تکریم روزنامه نگاران ما هرروز شاهد شاهکاری هستیم و امسال هم شاهکارشان ریختن به خانه توبود ، همسرت از همه ما خواسته است که برایت بنویسیم و خواهش کنیم تا اعتصاب غذایت را بشکنی و این روزه را افطار کنی . فقط خدا کند تا ته این نامه را بخوانی .... اکبر جان الان درست پنج سال از آنروز میگذرد که با هم صحبت از آینده می کردیم ، واینکه بعد از خاتمی چه می شود یادت هست ، در روزنامه صبح امروز، من به مرخصی آمده بودم از زندان و خیلی مشتاق بودم تا حرفهایت را بشنوم و حرفهایم رابشنوی ، درست چند روز بعدش سعید حجاریان ترور شد ، روزگاری که همه فکر میکردند سعید دومی است و اولی تو هستی . بعد در روزنامه ها را که پایگاه دشمن شده بود و خودمان خبر نداشتیم تخته کردند و مدتی بعد تو هم آمدی به زندان و شدیم همبندی تا هردو آدمهایی شویم که میخواستند و نشدیم ! پیمانه من بعد از هزارو پانصد روز پر شد واز زندان آزاد شدم ، برگه آزادی موقت را که ملاحسینی داد دستم و گفت امضاء کن گفتم باشه ولی تا ببینیم کداممان موقتیم ! آمدم بیرون اما بیرون هیچ خبری نبود ! تو راست میگفتی آنروزی که بعد از هیجده ماه انفرادی و ممنوع الملاقات بودن برای یک ربع ساعت خانواده ام را از پشت شیشه میدیدم و دمغ پله های سالن ملاقات را پائین می آمدم ؛ گفتی ناراحت چه هستی بیرون هیچ خبری نیست ، و واقعا هم خبری نبود نه از اصلاحات خبری بود و نه از مردمسالاری و نه از مردی و مردانگی ، همانروزها بود که مانیفست جمهوری خواهی تو منتشر شده بود و من درباره اش مطلبی نوشته بودم و رفتم برای چاپش به روزنامه ندای اصلاحات که به تازگی آقای منتجب نیا براه انداخته بودش ، میدانی چه شد ؟ همان منتجب نیایی که تو میدانی و من !، نه مقاله راچاپ کرد و نه ... چه بگویم فقط گفت چون شما سابقه دارید برای سلامت و عمر روزنامه خطرناک است وجودتان و مطالبتان ، ما می خواهیم تا انتخابات شوراها این روزنامه بماند فعلا اکبر گنجی را ..... نمی فهمیدم سال هفتادو هشت بعد از کوی دانشگاه به زندان افتاده بودم و سال هشتاد دو آزاد شده بودم همه چیز عوض شده بود نه حرفهایمان را می فهمیدند و نه دردهایمان را انگار شهر و مردم در این چهار سال چیزیشان شده بود که نمی دانستم چه بود، چسبیده بودند به کارو کاسبیشان حرف هم که می زدیم می گفتند ؛" بابا نمیگذارند ! ما که از خاتمی بیشتر نیستیم اوناها دست اونم بسته است و آخرش زیر لب ؛ ول کن تروخدا حوصله داری " شاید راست می گفتند و من نمی فهمیدم ، آنقدر حرف زدم و گفتم و نوشتم که بعد از چندین و چند بار بازداشتهای بقول معروف خودسرانه که معلوم نبود کار چه کسی و کجاست و دادگاه و دادگاه یکروز که از دانشگاه برمیگشتم قصد جانم را کرده بودند و راهی نبود دیگر به جز فرار ! بله بی هیچ رودرواسی ای من فرار کردم ، من کم آوردم اما نه از ترس دادگاه ، نه از ترس زندان ، و نه از اینکه می خواهند در کف خیابان بکشنم ، باور کن به همان نان و حلواشکری ای که در زندان میخوردیم قسم می خورم که از دست همان آدمهایی فرار کردم که روزگاری دوست می پنداشتیمشان ! بی پرده می گویم همین لاشخورهایی که امروزه نشسته اند تا ببینند تو کی جانت از تن بدر می رود تا عکسهای یادگاری با تو را قاب بگیرند و بزنند بالای سرشان و خود را میراث دار تو بدانند . اکبر جان ! میتوانی روزگاری از همان خانم شیرین عبادی وکیل شجاع و عزیزمان بپرسی که او نیز شاهد است، همینهایی که فریاد ضد انحصار طلبی و هزار پز اصلاح طلبی شان گوش دنیا را کر کرده است در همان دادگاه غیر علنی به ناحق معروف به "نوارسازان" که ایکاش علنی بود تا مردم می دیدند پشت چه کسانی سینه برای اصلاحات می زنند چه طور از خاطرات جبهه و ارادت داشتن خدمت آقایان جنتی و الله کرم و...که شاکی های پرونده بودند، دم می زدند تا از دم تیغ رهایی یابند ، همانهایی که بقول خودشان ستون حزب اصلاحات و نزدیکترین افراد به خاتمی بودند . که من اگر فراری هم کردم و ترک ایران گفتم بخاطردوری از همینها بود . نمیدانم بازم برایت بگویم یا نه ؟ دلم خون است رفیق اما نه پشیمانم و نه ناراحت که همه ما مکلفیم به وظیفه . حالا تو امروز دوباره شده ای تیتر ، شده ای آتش تهیه این میوه چینان ، شده ای دستمایه ای برای دوباره مطرح کردنشان نگاه کن این عین همان مطلبی است که همان آقایی که در دادگاه می گفت : " ما اصلا مخلص برادر الله کرم هستیم این فرشاد ابراهیمی ما را هم فریب داده : " من امروز به هیچ مبارزه سیاسی فکر نمی‌کنم. امروز من حتی دموکراسی نمی‌خواهم. امروز من فقط به زنده ماندن اکبر، به سالم ماندن او فکر می‌کنم. او تنها چند ساعت تا از دست دادن کبد و کلیه‌هایش فاصله دارد. اگر سه روز دیگر در اعتصاب غذا بماند حتی با معالجات پزشکی و سرم هم شاید نتوان او را برگرداند حتی اگر برگردد مشکلات جسمی ناشی از این اعتصاب غذا مدتها با او خواهد بود. حداقل کاری که از دست ما برمی‌آید همین نامه‌هایی است که می نویسیم و"گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست آنچه البته به جایی نرسد فریاد است" برادرم ، عزیزم ، مرد ! ما همه مان سوختیم و چقدر قشنگ مسعود بهنود در دادگاهش گفت که ؛درد ما قله یک کوه است که از آب بیرون مانده " . واقعا ما چه شدیم و چه بر سرمان آمده است ؟ مشتی مان آواره شدیم و سرگردان این کشور و آن کشور ، مشتی مان سر در قبای سکوت و بغض برکشیده اند . اکبر جان ! ما سوختیم و ظاهرا تاریخ مصرفمان تمام شده ، ما نامردی کشیدیم و بی رحمانه قضاوت شدیم ، نیمه های ناگفته یک نسلیم که بالاخره باید حرفمان جایی زده شود اما کجا ؟ در زمان خاتمی که نه شد و نه خواستند و نه توانستیم امروزه هم که دیگر تکلیف روشن است ! اما اعتقاد دارم که تا این دردها گفته نشود تا سره از ناسره بازشناخته نشود وضع همین است که در این انتخابات اخیر هم دیدیم ، باید واقعا بازگردیم و دوباره دوست و دشمن ، مصلح و ناصالح را بازبشناسیم ، آزادیخواه را از موج سوار بازبشناسیم و تا این نکنیم جامعه ما رنگ دموکراسی و سلامت را بخود نخواهد دید . حالا اکبر جان تو چه میکنی مرد؟ چه میکنی با خود ؟ دیوانه شده ای ؟ چرا می خواهی آن کنی که هم مرتضوی و هم پالکی هایش در انتطارش هستند و هم مشتی فرصت طلب ؟ از یک سو حکومتیان در انتظار هستند تا از شر تو راحت شوند و از دیگر سو امکان بدهی به همان لاشخورهایی که در انتظار ارتزاق از جنازه ات هستند چراکه اگراز بالا تا پائین اردوگاهشان را بگردی شاید یک مرد مثل تو پیدا نشود که اینچنین راسخ باشد در عقیده و کلامش و مرد عمل و کارزار باشد ، و البته مرده گنجی برایشان بهتر است از زنده اش چرا که به محضی که پایت را زندان بیرون بگذاری می فهمی که چه هستند و که هستند ..... پس اکبر جان نه دشمن شادمان بکن و نه نامردان را مدد برسان ! روزه ات را افطار کن تا جانی داشته باشی در این قحطی شرافت و مردانگی تا باز فریاد بزنی " خامنه ای باید برود " که اگر به آینده و آزادی ایران علاقه داری باید خود را حفظ کنی و زنده بمانی که، یک مرد هم یک مرد است که باشد در این میانه ، یا علی ، خدا نگهدارت .دوست و برادر کوچکترت؛ امیر فرشاد ابراهیمی