افشاگری دبير دوم سابق سفارت هلند در تهران

همزمان با زمزمه هائی که برای دادن رياست سازمان زندان های کشور به رييس زندان رجائی شهر کرج در محافل سياسی به گوش می خورد. نظر محافل مدافع حقوق بشر به شرايط اين زندان جلب شده، زندانی که در سال ها اخير توانسته خود را از چشم ها پنهان دارد و با سخت گيری های خود مانع از آن شود که اخبار و اطلاعات درباره آن به خارج درز کند.دو هفته پيش، در حالی که خبر از اعتصاب غذا و شورش زندانيان سياسی زندان رجائی شهر پخش شده بود و خانواده های زندانيان حاضر در آن زندان نگران شده و هر نوع ارتباط و ملاقات آن ها قطع شده بود، يک نيروی ويژه مامور اداره اين زندان شد و از آن پس هيچ گونه خبری درباره اين زندان مخابره نشده است. در همين حال گزارش خانم لوس بانين دبير دوم سابق سفارت هلند در ايران [ که برای نخستين بار متن اصلی آن در شماره روز چهارشنبه "روز" منتشر شد] نور تازه ای به اين زندان انداخته و نهادهای حقوق بشری جهانی را متوجه اين زندان کرده است.خانم بانين گزارش خود را با اشاره به وضعيت اکبر گنجی آغاز کرده و نوشته اين روزنامه نگار و محقق مشهور در حال جدال با مرگ است. او در سی و ششمين روز از اعتصاب غذای خود از سلول خود در زندان اوين به بيمارستاني در تهران انتقال داده شد. اعتصاب غذا نه تنها اعتراض وي را به بازداشت غيرقانوني او و ديگرزندانيان سياسي نشان مي دهد، بلکه از مخالفت وي با قدرت مطلقه حکايت مي کند. اعتصاب غذاي گنجي فرياداعتراضي است تا توجه دنيا را به نقض مداوم ضروري ترين اصول حقوق بشر و سرنوشت شمار زيادي از زندانيان سياسي در ايران جلب کند.بياييد با روشن کردن هويت و سرنوشت چند تن از آنها، به گنجي کمک کنيم.از جمله زندانيان سياسی رجائی شهر کرج. زندانی که براي پنهان کردن زندانيان سياسي به کار گرفته می‌شود. رفتن به کرج تنبيه سختي محسوب مي‌شود. وقتي کسي پايش به آنجا برسد، از انسان بودن ساقط مي شود و حتي با وجود فعالان حقوق بشر و مطبوعات هم از انظار عمومي پنهان مي ماند. زندانيان سياسي رجايي شهر مجبورند با جنايتکاران خطرناکي چون قاتلان، تجاوز کنندگان به عنف و معتادين هم سلول باشند که در حمله وهجوم به هم سلولي‌هاي خود ترديد نمي‌کنند. آنها هيچ چيزي ندارند که از دست بدهند: بيشتر آنها به نوعي محکوم به مرگ هستند. "مرگهاي مرموز"، اتفاقي عادي در زندان رجايي شهر به شمار مي رود.
زندانيان سياسی رجائی شهربرخي از زندانيان سياسي کرج را بشناسيد:۱. ارژنگ داوودي: مهندس، معلم و شاعر، حدودا ً ۴۹ ساله. در سال ۲۰۰۳ دستگير شد و در سال ۲۰۰۵ به ۱۵ سال حبس، تبعيد به منطقه بد آب و هوا، ۵ سال محروميت از حقوق مدني و ۷۰ ضربه شلاق محکوم شد. اتهامش اين بود که به يک خبرنگار کانادايي کمک کرده تا فيلم مستندي درباره زهرا کاظمي بسازد، عکاس کانادايي که در حين بازجويي در زندان اوين بر اثر ضربات وارده کشته شد. داوودي از زمان حبس ناگزير بوده است بدرفتاري هاي مختلف و بازجويي هاي شبانه را تحمل کند.او را در زمان دستگيري به شدت کتک زدند و حدوداً صد روز در سلول انفرادي نگه داشتند. انتقاد از حکومت و اتهام به مسوولان در خصوص نقض حقوق بشر از جمله دلائل ارائه شده براي محکوميت او هستند. در ابتدا به او اتهام زدند که جاسوس است و عضو "سازمان مخفي" نامعلومي است. داوودي از صدمات چشم و گوش ناشي از بدرفتاري با وي رنج مي برد. او را با زنجير به دادگاه مي بردند. دادگاه وي بدون حضور هيات منصفه و پشت درهاي بسته تشکيل مي شد و هرگز به او اجازه نداده اند پرونده خود را ببيند. ارژنگ داوودي به همراه شش نفر از ديگر زندانيان سياسي رجايي شهر اواخر ژانويه ۲۰۰۵ در اعتراض به حبس خود در بخش "جنايتکاران خطرناک" زندان دست به اعتصاب غذا زد. در واقع خبرنگاران افشا کرده اند که اين زندانيان سياسي با حمله و تهديد قاتلان و جنايتکاران خطرناک ديگر روبه رو بوده اند. اين اتفاق حداقل چهار بار رخ داده است. داوودي چندي پيش تجربيات ناگوار خود را از زندان نوشت، اما اخيراً يادداشتهاي او نيز در زندان ضبط شدند. اين يادداشتها جرقه کوچک ديگري بودند که از چشم دنياي بيرون دور ماندند و اتهام ديگري را بر اتهامات ارژنگ افزودند.۲. بينا داراب زند: فعال سياسي، حدودا ً ۴۶ ساله. او در اوت ۲۰۰۴ زماني که جلوي ساختمان سازمان ملل در تهران براي آزادي زندانيان سياسي تظاهرات مي کرد دستگير شد. وي مجبور بود مدت ۲ ماه سلول انفرادي را تحمل کند. شعبه ۲۶دادگاه انقلاب پرونده داراب زند را بررسي کرد. او به ۳.۵ سال حبس، ۵ سال محروميت از حقوق مدني و ۵۰ ضربه شلاق محکوم شد. اتهامات وي عبارتند از: مشارکت در تظاهرات غيرقانوني، انجام مصاحبه با راديوهاي بيگانه و همکاري با مخالفان حکومت. او همچنين در ژانويه /فوريه ۲۰۰۵ در اعتراض به حبس زندانيان سياسي در بخش " جنايتکاران خطرناک " رجايي شهر دست به اعتصاب غذا زد.
3. مهرداد لهراسبي : کتابفروش دوره گرد جلوي دانشگاه تهران که در سيزدهم ژوئيه ۱۹۹۹ به خاطر شرکت در تظاهرات دانشجويي همان ماه دستگير شد. دادگاه انقلاب تهران ابتدا او را به مرگ محکوم کرد، سپس محکوميت وي به ۱۵ سال حبس و بعد از آن به ۱۰ سال حبس کاهش يافت. گفته مي شود که با لهراسبي به شدت بدرفتاري شده است. بعد از اينکه سالهاي زيادي را در اوين سپري کرد هم اکنون در زندان رجايي شهر به سر مي برد و ظاهرا ً به لحاظ جسمي و روحي در وضعيت بدي قرار دارد. او سريعا ً به کمک نياز دارد.
امير ساران: فعال سياسي، عضو "جبهه اتحاد ملي"، از سال ۲۰۰۳ [با وقفه] زنداني شده است. او به شدت کتک خورد. اخيرا ً در ژوئن ۲۰۰۵ ، در اعتراض به نحوه برگزاري انتخابات رياست جمهوري، به اعتصاب غذاي ديگر به زندانيان سياسي پيوست. او به ۸ سال حبس محکوم شده است.
چندين زنداني سياسي ديگر نيز در زندان رجايي شهر هستند، افرادي همانند حجت زماني [که به مرگ محکوم شد]، ولي اله فيض مهدوي ، جعفر اقدامي و ديگران. آنها هم از رفتارهاي غيرعادلانه در رنجند.
دبير سابق سفارت هلند در تهران در پايان مقاله خود نوشته "در مقابل چنين وضعيتي، چرا روزنامه هاي غرب اين طور سکوت اختيار کرده‌اند؟ چرا آنها رنج وصف ناپذير انسانهاي بي شمار را در زندان هاي ايران ناديده مي‌انگارند، در حالي که به وفور اخبار مسايل هسته‌اي ايران را منتشر مي کنند؟"
گفتنی است که رييس زندان رجائی شهر کرج از همواره کسی بوده که از وی با نام مستعار ياد می شده است چنان که "حاج کاظم" رييس فعلی اين زندان که مانند اکثر روسای زندان های کشور در ربع قرن گذشته از اعضای فعال جمعيت موتلفه اسلامی است، در حالی که گفته می شود تدارکی در جريان است که به رياست سازمان زندان های کشور منصوب شود همچنان نام کاملش در جرايد درج نمی شود و عکس از وی هم منتشر نشده است.
روز چهارشنبه رسالت روزنامه جناح راست [ به کارگردانی هيات موتلفه اسلامی] در يک آگهی که در صفحه اول اين روزنامه چاپ شده بود از قول دو تن به نام های محسن و حکيمی که ادعا کرده اند زندانی موقت بوده‌اند از خدمات انسانی و اسلامی "حاج کاظم" تشکر و قدردانی کرده بود. کاری که معمولا برای استثنائی و برای مقاصد مشخص صورت گرفته است. قابل تصورست که زمينه سازی روزنامه جناح راست به قصد به فراموشی شدن اخبار و شايعاتی است که از ماجرای اعتراض و شورش ماه گذشته اين زندان پخش شده بود.

تا به کی ققنوس و آتش

تجربه بیست و هفت ساله به یغما رفتن انقلاب آزادیخواهانه ملت ایران و تلاش و استقرار دیکتاتوری در ایران از یکسو و از سوی دیگر تجربه متقابل بیست و هفت ساله اپوزسیون خارج از کشور خود بی شک بیانگر تمام آنچه را که در می خواهم امروز بگویم کافی باشد .سردمداران نظام دیکتاتوری ایران از ابتدا تا حال از کوتوله های مسافر پاریس گرفته تا به نوچه های امروزین اصولگرایان و آبادگرایان و هزار گرایان دیگر در همان خط "نه یک کلام بیستر نه یک کلام کمتر" خمینی سخت تاخته اند و تاخته اند , از قتل عام در زندانها گرفته تا ترورها در کوچه و بازار داخل کشور و خارج از کشور ,از قتل عام فرهنگی گرفته تا قتل های زنجیره ای ,از نسل سوزی جوانان و دانشجویان و روزنامه نگاران گرفته تا ترک تازی در منطقه و دخالتهای بی شرمانه در سرنوشت دیگر کشورها , هرچه که خواسته اند و در توانشان بوده است انجام داده اند و از کسی و سازمانی و محکمه ای هم بیم نداشته اند و به مدد نفت این سرمایه ملی به یغما رفته در دستشان هیچ کس به ایشان نازک تر از گل نگفته است !بیست و هفت سال است , کشته اند و گرفته اند و بسته اند و یکه تازی کرده اند و خود را نه آیت الله و امام که حاکم و مالک و ولی امر بلامنازع ایران و ایرانیان می دانند .این وضعیت جبهه و نظام پیش روی ماست امری که همه به آن ایمان و اشراف داریم .در این میان علمداران و مبارزان راه راستین و سازش ناپذیر آزادی , دانشجویان وفرهنگیان , کارگران و کارمندان , جوانان و نوجوانان غیور ایرانی یک تنه و بدون هیچ چشمداشتی تنها و تنها آزادی ایران را در دل باور داشته و مشتهای خود را گره کرده بر سر حاکمان دیکتاتوری ایران فرو می آورند , نه از زندان می ترسند و نه از مرگ و دادگاه و شکنجه هراسی بر دل دارند .خیل مبارزان آزادی در داخل ایران بدون آنکه معادلات و تقسیم بندی های پلید و پلشت چپ و راست و مشروطه و سلطنت و جمهوری خواه .... رایج در خارج از کشور را بدانند اعتقاد راستین خود را که آزادی ایران و برائت از دیکتاتوری ایران است را با دست خالی و در کف خیابانها فریاد می زنند ویکی پس از دیگری علم مبارزه را دست به دست می کنند و به زندان می روند و شکنجه می شوند و....اما در دیگر سو :بیست و هفت سال است که به مثابه قارچ یکی پس از دیگری سازمان و حزب و جبهه و دسته و کمیته و هزار دفتر و دستک دیگر هر روزه راه می افتد و یکی می گوید چپم و دیگری می گوید سوسیالیست و آن یکی سلطنت طلب و دیگری مشروطه خواه و یا جمهوری خواه ! یکی فریاد می زند امروز فقط سلطنت و یکی از رفراندوم دم می زند , آن یکی از امداد عمو سام می گوید و آن دیگری از تحریم و یکی هم از معامله ! بیست و هفت سال است حادثه پشت حادثه فاجعه پشت فاجعه , نسل کشی و قتل و غارت یکی پس از دیگری در ایران رقم می خورد یکروز دسته دسته فعال سیاسی را در ایران قتل عام می کنند و روز دیگر بغل بغل روزنامه را تعطیل و روزنامه نگاران را روانه مسلخ اوین می کنند , روز دیگر ده ها دانشجو را در روز روشن به رگبار می بندند و خوابگاه و کاشانه شان را به یغما می برند و .....حادثه پشت حادثه آنوقت همین هزاران دفتر و دستک اپوزیسیون نشسته اند و کاری به جز ناخن کشیدن و خنج زدن بر صورت یکدیگر ندارند , یکی از پشت تلویزیون و یکی دیگر از رادیو و آن یکی در روزنامه و سایت اینترنتی همدیگر را به مزدور بودن و عامل جمهوری اسلامی و سیا و ... متهم می کنند و یکی مشغول چاپیدن است و یکی دیگر تمام تاریخ و افتخارات ایران را شخم می زند ( برای مثال حمله بهروزصوراسرافیل به دلاورمردانی چون دکتر مصدق و... را دیگر همه می دانیم ) ذکر این نکته را همین سر خط بجا آورم که هدفم نه زیر سئوال بردن تمام مبارزات اپوزیسیون ایران است که درد دلی است از سر واقع نگاری .براستی صدر و ذیل اپوزیسیون چه اقدامی در خور قابل توجه تا به امروز انجام داده است ؟ کدام حرکت توانسته است دست کم جمهوری اسلامی را در موضع انفعال و یا بحران بکشاند ؟ این اشکال و نقض به چه چیزی مربوط است ؟ به اقتدار نظام حاکم بر ایران بر می گردد؟بی شک نه که همه مان می دانیم حکومت امروز ایران همچون سیبی است کرمزده و از درون تهی و دیگر کیست که به بحران مشروعیت و هویت این نظامی که همه سرانش به جان هم افتاده اند اعتراف نکند .پس ایراد کار در جای دیگری است در همان چند دستگی و هرج و مرجی که شرحش رفت و امروز تمام اپوزیسیون ایران گرفتارش هستند هنوز که هنوز است در پس این این دو دهه و اندی پس از سرقت این انقلاب توسط آیت الله ها در هیچ مقطع و زمانی تمام این حضراتی که دم از دموکراسی و آزادی و تحمل و مدارای حقوق مخالفان می زنند نتوانسته اند برای لحظه ای هم که شده کنار همدیگر بنشینند و حرف یکدیگر را بشنوند و تاب تحمل همدیگر را داشته باشند که ادعای ایجاد حکومتی آزاد و دموکراتیک راهم دارند ؟هنوز که هنوز است برای یکبار هم نشده که برای این هدف مشترک که ظاهرا سرنگونی نظام جمهوری اسلامی است کنار یکدیگر بنشینند و چاره کار را بیابند .این قلم خسته , نه ادعای تئوری دادن دارد و نه در مقام آن خود را می بیند اما خسته ای است رنجور از اینهمه چند دستگی و بازار داغ تهمت و افترا و شائبه که کاری هم جز بیان آن از دستم بر نمی آید . در قبل از انقلاب هیچ کس از بین مبارزان راه آزادی نمی دانست که چه می خواهد فقط همه می دانستند که سلطنت را نمی خواهند اما امروز همه می دانیم که چه می خواهیم همه می دانیم که آزادی می خواهیم آزادی سیاسی می خواهیم آزادی مطبوعات می خواهیم دموکراسی می خواهیم رفراندوم می خواهیم و....همه آن اپوزیسیون هم اینرا می داند پس چرا دور هم جمع نمی شوند تا این خواست مشترک را ورای تمام گرایشات سیاسی خویش فریاد بزنند ؟ آیا هنوز وقت آن نرسیده تا دست در دست هم به این عفریت پایان داده شود ؟

ازمیان نامه ها

اشاره: چندی پیش نامه ای برایم آمده بود که درد دل غمگنانه ای داشت با من حرفی که حرف خیلی ها و شاید درد دل یک نسل فریب خورده باشد . نمی دانم شاید او فقط برای من این حرفها را زده بود و راضی نباشد که من آنرا برای همه بازگو کنم ولی حس غریبی مرا واداشت که آنرا در منظر عمومی بگذارم . امید که راضی باشد و این ارتباط ادامه یابد .
درد دل دو فريب خورده
(من و امير فرشاد ابراهيمي)
چند وقتي بود كه ميخواستم با تو درددل كنم، تمامي مقاله هايت را خوانده ام ،جانا سخن از دل ما ميگويي ولي افسوس.....امشب نيز در وب لاگ خودت(گفتنيها) پاسخت رابه نامه فرزندان نواب خواندم، تو تنها گول خورده اين سيستم نيستي پس بشنو سخن دل ما را: در سال 57 ، پس از ماجراي 17 شهريور( زمانيكه تو ويارانت در انصار يا در بطن پدر ومادرتان بوديدويا مشغول تيله بازي) من و همكلاسيهايم در دبيرستان دارالفنون هرروز در بازار تهران وناصرخسرو مشغول توزيع اعلاميه هاو تظاهرات بوديم. در روز 15 ابان سال 57(زمانيكه قطب زاده هاو بني صدرهاو صادق طباطبائيهادر فرانسه در زير درخت سيب نوفل لوشاتومشغول نوشتن ديكته حكومت اسلامي بودند ) من و ساير بچه هاي دبيرستان به خونخواهي شهداي دانش آموز در روز 13 آبان ، چندين بانك و سينمارادر خيابان شاهرضا و وليعهد به آتش كشيديم.
در آنروزها ما نه از استعمار چيزي ميدانستيم و نه ازمنافع اقتصادي حكومتها همه چيز احساس بود . عشق حسين ،عشق ناموس واينكه 30 سال ديگر نفت تمام خواهد شد وخواهرو بچه هاي ما بايد فاحشه گي كنند.پس يا علي مدد گفتيم، غافل از اينكه نه از علي خبري خواهد بود و نه مددي.
در 12 بهمن 57 در بهشت زهرا تازه فهميدم كه شاه چه مزدوري بوده كه از ما پول آب و برق ميگرفته و پول نفت را به ما نميداده و فرهنگ ما را عقب نگه داشته كه جوانان اين كشور بايد براي تكميل تحصيلات به خارج بروند ودانشگاههاي ما ناقص درس ميدهند. پس چه بهتراين دانشگاههاي ناقص در سال 58 بسته شوند و فعلا همانهايي كه در آمريكا و انگليس با دلار هفت توماني درس خوانده اند بيايند و وزيرو و كيل شوند.همانروزهايي كه در دانشگاههابراي انقلاب دوم بين همين نيروههاي اصلاح طلب امروز و مجاهدين و چپي ها زد وخوردبود، بنده و دوستانم در حال امداد رساني به زلزله زدگان قائن بوديم در آخرين نقطه مرز ايران و افغانستان. راستي بچه هاي انصار كجا بودند؟
در 14 اسفند سال 59 زمانيكه در زمين چمن دانشگاه تهران بني صدر در بين هوادران مجاهدين مشغول دفاع از پست خودش و جنگيدن با همين اصلاح طلبهاي امروز بود ،من و همرزمانمدر جنوب مشغول دفاع از كشور بوديم و اشك در چشمانمان كه در تهران چه خبر است و اينجا چه خبر؟ شايد تو هم در كنارما بودي. انروز كه توو يارانت به عشق كربلا از خط فاو گذشتيد ، من هم به عشق خدمت از سد كنكور و باز گشايي دانشگاهها گذشتم تا در اين دانشگاههاي ناقص تر شده از قبل، علم ناقصي رابراي خدمت خلق كسب نمايم. و آنروز كه با قبول قطعنامه و با دادن هزاران شهيد واسير، نااميد از فتح كربلا به شهرهايتان برگشتيد تاانصار سردار سازندگي باشيد، من و ياران گمنانم در جبهه هاي اقتصادي با غارتگران ثروت اين مردم در حال نبرد بودم.وقتي حسین الله کرم در حال دريوزه گي براي گرفتن مجوزآژانس هواپيمايي توکاتور ومجتمع پرورش ميگو و وانت مزدا بود، من درحال بررسي غارت رئيس او در سازمان اقتصادی کوثر بودم.آیا ميداني چندين كارخانه با هزاران كارگر در دوران تصدي اين ذوب شده در ولايت به واسطه همدستي باسازمان اقتصاد اسلامی و خريد و فروش مواد اوليه صوري ودادن وام هاي قرض الحسنه (با صدي سه اسكونت) ور شكسته وبدون دريافت حقوقي اخراج شده اند و شما آنروزها مشغول.......
آيا ميداني در خريدهاي خارجي دوران سازندگي چندين ميليون دلار كميسيون گرقته شده است؟ و آیا در خصوص سناريوهاي نوربخش در زمينه نرخ ارز دولتي و رقابتي وشناور مطلع هستي؟ مسلما نه چون دنبال مفتضح كردن مخالفانتان بوديد. و هزاران هزار غارت ديگر ، ولي نفت ما هنوز تمام نشده وتازه ذخاير جديد پيدا شده و به 30 سال نرسيده آمار معتادها و فاحشه ها صد ها برابر شده است.وخلاصه كلام: من و تورا به عشق بهشت به حجله شيطان بردند كه عاقبتمان، يكي در جهنم و يكي در برزخ، واين است وعده خداوند براي آنان كه از صراط مستقيم خارج شده و به ريسمان شيطان چنگ زدند. البته ناگفته نماند مردانه به جهنم واقعي رفتن بهتر از نامردانه به بهشت شيطان رفتن است. مجددا مزاحمت خواهم شد سیاوش ت اولين سرباز شوراي همبستگي براي رهايي از استبداد

پس هواداران رهبر دركجايند!

روزنامه وقايع اتفاقيه، دراخرين روزهاي حيات خود، با عنوان كوچك نوشت" 52 در صد جوانان ايرانی آرزوی مرگ می كنند" اين عنوان با هدف هشدار نسبت به نااميدی و ادامه سياست های حكومتی در برابر جوانان انتخاب شده بود.پس از انتشار اين خبر و عنوان، بحث هائی در داخل و خارج از كشور پيرامون افزايش نااميدی در ميان نسل جوان كشور و صحت و سقم اين آمار بالا گرفت.يك نويسنده در وبلاگ "الپر" كه به نوشته خود، دسترسی به اصل تحقيق و گزارشی را داشته كه آمار 52 درصدی روزنامه وقايع اتفاقيه ازآن استخراج شده، دراين باره نوشت: «... اين پژوهش را من دارم و همان موقع كه منتشر شد، ديده بودم.
با عرض شرمندگی، نتايج اين تحقيق كاملا بر طبق موازين علمی بدست آمده و گزارشگر هم صادقانه آن را روايت كرده است. آنچه در تيتر وقايع اتفاقيه آمده عين نتايج پژوهش است.البته ما ياد گرفتهايم كه در حوزه مطالعات اجتماعی، كلمات و اصطلاحات را دقيق به كار ببريم. يعنی مثلا «در آرزوی مرگ» با «در انتظار وسيلهای برای خودكشي» زمين تا زيرزمين فرق ميكند! مفهوم «آرزوی مرگ كردن» هم اتفاقا اصطلاح جاری و رايجی است. منظور اين نيست كه طرف هرلحظه ميخواهد خودكشی كند و ديگران دست و پايش را گرفتهاند و نميگذارند. منظور اين است كه قبح آرزوی مرگ كردن برای او شكسته شده و دستكم يك بار در وضعيت متعادل و از ته دل برای خود آرزوی مرگ كرده. به بيان علمی، ميشود كاهش «اميد به زندگي».اما به هرحال هدف از آن گزارش، و نه آن تحقيق كه خيلی گستردهتر از اين است، همين بوده كه يكسری را تكان بدهد و به انديشه وادارد كه ما چه وضعيت بحرانی و دردناك و دشواری در جامعهمان داريم. گفتم اين آمار خيلی معتبر است. به خاطر اينكه صرفا ماجرای چند جوان و يك پژوهشگر نيست. در مقدمه مقاله دكتر هادی مرجايی به چند پيمايش و تحليل ثانويه بر روی دادههای آنها اشاره شده كه دادهها كلا با هم فاصله زيادی ندارند.يكی توسط دكتر محسنی تبريزی بر روی دانشجويان دانشگاه علوم پزشكی تهران بوده، يكی دكتر رفيع پور بر روی شهروندان تهرانی، يكی كار گيويان روی دانشجويان علوم اجتماعی دانشگاه تهران، يكی دكتر توسلی در حوزه جرايم، يكی دكتر كوثری در ميان شهروندان تهرانی و مهمتر از همه اينها پيمايش ملی ارزشهای و نگرشهای ايرانيان. كه اگر فقط همين آخری هم بود، اعتبارش قطعی بود.اين پيمايش در دو موج انجام شده، در سالهای 79 و 81 ، كه دادههای موج دوم در كار مرجايی آمده. اما فكر ميكنم در زمينه بحث آنومی و احساس نابسامانی، خيلی فرقی بين دو موج پيمايش نباشد.
به جرأت ميشود گفت دادههای اين پيمايش گستردهترين و فراگيرترين و واقعيترين آمار موجود از جامعه ايران را بدست ميدهند و با آنها بهتر از هر آمار ديگری ميشود نبض تحولات جامعه ايران را در دست گرفت.اين پيمايش را مسجدجامعی و عبدالعلی رضايی و رجب زاده و گودرزی و يكسری از همين آدمهای نزديك به مجموعه وزارت ارشاد پيگير بودند. متأسفانه تا قبل از آن، شايد غير از كار دكتر محسنی در سال 75 و تا حدی كار دكتر اسدی و همكاران در سال 55 ، هيچ آمار بدردبخوری از ارزشها و نگرشها و گرايشهای جامعه ايران وجود نداشت. واقعا كار بزرگی بود و نتايج مهمی هم داشت؛ اگرچه در خيلی حوزهها واقعا تلخ و تكاندهنده.مثلا در همين مقاله پژوهشی مرجايی به نقل از پيمايش آمده كه 87 درصد جامعه آماری گفتهاند فاصله فقير و غنی در 5 سال گذشته بيشتر شده، 74 درصد ميگويند ميزان جرم و جنايت بيشتر شده و 81 درصد معتقدند نبايد از قانون نامناسب اطاعت كرد. اينها نشانههای كوچكی نيست.وقتی يافتههای تحقيق كوثری نشان ميدهد كه 64 درصد شهروندان تهرانی احساس «آنومی سياسي» ميكنند، يا در كار رفيع پور 67 درصد تهرانيها معتقدند اعتماد مردم به هم كم شده و فقط 3 درصد ميگويند اضافه شده، پس نبايد از آمار ناظر به كاهش اميد به زندگی در جوانان تعجب كرد. مگر اينكه مثل آقای خامنهای واقعا فكر كنيم جوانان همان جوانان انقلابی و هميشه در صحنه خودمان هستند!اما تحقيق خود مرجايي؛ اين كار هم پيمايشی بوده، اصلش به سفارش دفتر اجتماعی وزارت كشور.
پرسشنامههايی با 12 سؤال كه حاوی 30 گويه بودهاند، بين نمونه آماری 500 نفره پخش شدهاند و نمونهگيريها در مرداد 1380 در بين جوانان 29-15 به طور تصادفی انجام شده است. فكر ميكنم فقط كافی است كه بعضی از نتايج كار را به طور موردی ذكر كنم و بگذرم.گويه: امروزه شرايط طوری است كه اكثرا افراد حقوق همديگر را رعايت نميكنند. 39% كاملا موافق، 51% موافق.با شرايط نامطمئنی كه در جامعه وجود دارد، هيچ كس نميداند تا فردا چه پيش خواهد آمد: 40% كاملا، 37 موافقاكثريت مردم به خاطر منافع اقتصاديشان، حتی حاضر به انجام كارهای خلاف عرف و قانوناند: 39% كاملا، 42% موافقهرچه زمان ميگذرد وضعيت جامعه متشنجتر ميشود: 32% كاملا موافق، 36% موافق، 15% بينظروضعيت جامعه ما بهگونهای است كه گويا قانونی در جامعه وجود ندارد: 30% كاملا، 36% موافق، 9% بينظر، 19% مخالفدر جامعه ما هيچكس حاضر نيست كارهايش را از طريق قانونی پيش ببرد: 22% كاملا، 36% موافق، 10% بينظر، 26% مخالفو اين گويه بحث برانگيز: بعضی وقتها از شدت نابسامانی جامعه دلم ميخواهد زودتر از دست اين دنيا خلاص شوم. 29% كاملا موافق، 23% موافق، 8% بينظر، 24% مخالف، 16% كاملا مخالف.ديديد كه آمار 52 درصد «آرزوی مرگ در شرايط خاص»، كه البته اگر در اين جامعه زندگی كنيد ميفهميد كه اين شرايط خاص برای خيليها يك اتفاق روزمره است، دقيق است و اتفاقا با نتايج پيمايشهای ديگر هم تقريبا ميخواند.چند نمونه ديگر را هم خلاصه بگويم تا بفهميد وضعيت چقدر افتضاحتر از آنی است كه حتی فكرش را بكنيد: در گويههای احساس آنومی اقتصادی، 80 درصد افراد اين جامعه معتقدند «در جامعه ما حق به حقدار نميرسد.» 77% ميگويند «استخدام بدون داشتن پارتی و آشنا ممكن نيست.» 77% معتقدند اگر دوست و آشنا در ادارات نداشته باشند، كارشان پيش نميرود و 70% فكر ميكنند در كشور ما ممكن است به هر دليل غيرموجهی آدم شغلش را از دست بدهد.و در زمينه آنومی سياسی، 62 درصد اين امت شهيدپرور معتقدند [به همين صراحت] «ساختار سياسی مملكت ما قادر به حل مشكلات مردم نيست». آقا خلاص!! ديگر نيازی به گفتن بقيهاش نيست. آب پاكی را ريختند روی دستانمان.نتيجه اصلی اين است كه (به طور تقريبی و بيعدد بگويم) آنومی سياسی در حد متوسط، آنوی اجتماعی در حد بالا و آنومی اقتصادی در حد خيلی بالا است.بله آقای بهنود؛ جامعه ايران هم بحرانخيز است، هم بايد روز و شب دعا كنيم كه بحران سياسی يا اجتماعی كلان در آن پيش نيايد. كه اگر بيايد، اين (به قول رضا مارمولك) برادران اراذل و اوباش و لشكر بيكاران بيفرهنگ و قانونستيز هستند كه ميداندار خواهند بود، نه ما و امثال ما دانشجويان و آدمهای اهل فرهنگ و مطالعه و نظم و قانون.اگر من مثل شما از اين آمار نترسيدم، به خاطر اين است كه من دارم در اين جامعه زندگی ميكنم. گاهی اوقات حتی خودم هم مثل اين مردم ميشوم. داد ميزنم، فحش ميدهم، به حرف هيچ كس گوش نميدهم، چراغ زرد را رد ميكنم و پليس اگر نباشد خلاف هم ميكنم. واقعيت جامعه ايران خيلی وحشتناكتر از اين كلماتی است كه جلوی چشم شماست.خواستيد، ايميل دكتر مرجايی را دارم. ظاهرا مرجايی اين آمار را در يك جلسهای كه دفتر اجتماعی وزارت كشور برگزار كرده بود، گفته كه اينطور سروصدا كرده. اما خلاصه مقاله و تحقيق در فصلنامه مطالعات جوانان هست كه من دارمش و اصل تحقيق هم در سال 80 برای وزارت كشور انجام شده. يكی دو رقم مهم نيست، اصل ماجرا همين است كه هست...

مهندسي پرونده ترور سعيد حجاريان


سال ۱۳۷۵ بود كه شوراي مركزي حزب‌الله تصميم گرفت به خاطر خيز برداشتن براي انتخابات رياست جمهوري سال ۷۶ يك سري حركات فرهنگي با پس زمينه سياسي انجام دهد. از آن جمله بود راه ‌اندازي واحدهاي فرهنگي كه اين بخش‌ها در قالب "جبهه فرهنگي موعود" سازماندهي مي‌شد مسئوليت اين جبهه بر دوش بنده بود. از جمله فعاليت هاي اين جبهه برگزاري نمايشگاه‌ هاي فرهنگي و ... به مناسبت هاي مختلفي همچون دهه فجر، هفته دفاع مقدس، هفته بسيج و ... بود. در يكي از اين نمايشگاه‌ها كه قرار بود با همكاري حزب‌الله شهر ري برگزار شود ما از آن‌ها نفري خواستيم كه رابط ايشان و ما شود. براي تحويل گرفتن مواد نمايشگاه و هماهنگي يك شب جمعه، جواني ريز نقش با موتور هندا و با لباس بسيجي آمد به دفتر جبهه فرهنگي و خود را معرفي نمود: من عسگر هستم! سعيد عسگر. حاج محمود مرا خدمتتان معرفي كرده براي نمايشگاه و اينكه اگر در ميدان حرم گذاشته شود خوب است و ...
اين شروع آشنايي من و سعيد عسگر بود، رفته رفته اين آشنايي بيشتر شد تا آنجا كه وي حداقل هفته ‌اي سه، چهار بار به جبهه فرهنگي مي‌آمد.
 بهمن ‌ماه سال ۷۵ بود كه به دنبال نظر شوراي مركزي حزب‌الله شوراهاي عمومي تغييراتي در بدنه خود دادند.
سعيد عسگر نيز ضمن به عضويت درآمدن در شوراي عمومي حزب‌الله شهر ري مسئول امور فرهنگي حزب‌ الله شهر ري شناخته شد. سعيد عسگر پتانسيل‌هاي خوبي داشت كه استفاده از آن‌ها براي انتخابات سال ۷۶ مي‌توانست مفيد فايده شود.
 از جمله آن ها:
 ۱- پدر وي رئيس آموزش پرورش منطقه شهر ري بود و مي‌توانست ما را در گزينش افراد مورد نظر براي عوامل اجرايي انتخابات سال ۷۶ پاي صندوق‌ها ياري نمايد.
۲- دانشجو بود و مي‌توانست براي ايجاد هسته دانشجويان حزب‌الله شهر ري ما را ياري نمايد.
 ۳- از بسيجيان فعال منطقه بود و سمپات خوبي در بين پايگاه هاي شهر ري براي ما به حساب مي‌ آمد.
۴- نيروي فعال و تمام وقت خوبي بود. الحق و الانصاف هم سعيد و پدرش در انتخابات رياست جمهوري هر كاري از دستشان بر مي‌آمد انجام دادند؛ از برپايي ستادهاي تبليغاتي در شهر ري گرفته تا به آتش كشيدن پلاكاردهاي خاتمي و ضرب و شتم هوادارانش! و ...
آخر قرار بود كه اگر ناطق نوري رئيس جمهور شود و تقي‌پور مديركل وقت آموزش پرورش تهران، بشود وزير. از اين نمد كلاهي هم نصيب پدر سعيد عسگر خواهد شد. اما آن بيست ميليون راي لعنتي (يكبار اين لفظ ۲۰ ميليون لعنتي را از احمد جنتي شنيدم) همه ي نقشه ‌ها را نقش برآب نمود.
 خلاصه سعيد يك پاي ثابت جلسات چهارشنبه ‌هاي حزب‌الله شهر ري بود و گاها يكشنبه ‌ها هم به تهران مي ‌آمد و در جلسه‌ شوراي تهران شركت مي ‌كرد. هر زماني كه به نحوي به وجود نيرو احتياج بود روي سعيد براي آوردن بيست الي سي نفر حساب مي ‌كرديم! از آن جمله بود در مراسم ۱۳ آبان سال ۷۶ كه من سعيد را ديدم كه با يك وانت از بر و بچه ‌هاي شهر ري آمده بود.
شب همان روز از اطلاعات ناجا گزارش رسيد كه سعيد عسگر در تجمع مسلح آمده بود، بعد از تحقيق ما از خود وي معلوم شد كه وي ارتباطاتي نيز از طريق پدرش با قبه مشاور اجتماعي و مسئول دفتر سعيد امامي داشته و دارد. از اينجا بود كه حساب ديگري روي سعيد باز شد. حسابي كه هم احتياط بيشتري را طلب مي‌كرد و هم نزديكي بيشتر! چرا كه هم مي ‌توانست پل ارتباطي خوبي براي ما باشد و هم پل ارتباطي خوبي براي وزارت. به هر حال سعيد چند باري قبه را و يكبار هم آشنا، معاون ويژه و امور سرويس وزارت اطلاعات كه داماد دري نجف ‌آبادي هم هست براي سخنراني به جلسه شوراي مركزي آورد. شب حادثه كوي دانشگاه نيز طبق معمول سعيد با يكسري از بر و بچه‌هاي شهر ري آمده بود. بقول حسين الله كرم "پاكار" سعيد در آن زمان مسئول جلسات تحليل و بررسي ناحيه ۴ شهر ري و عضو فعال گردان عاشورا سپاه شهر ري بود و از سوي همان سپاه مدتي بود كه تسليح شده بود. خلاصه در گير و دار حمله دوم در شب ۱۸ تير ماه اسلحه وي مفقود مي ‌شود (البته خود وي اذعان مي‌داشت كه چند نفر دانشجو ريخته‌ اند بر سر وي و با تيغ موكت ‌بري تهديدش كرده‌ اند و وي را خلع سلاح نموده‌ اند كه اين حرف وي را منابع اطلاعاتي ناجا تائيد نكردند و درگيري فوق تائيد نشد و گمان ما در اين بود كه وي براي اينكه انگ بي عرضه بر وي نچسبد اين داستان را بهم بافته است! رد سلاح وي گرفته شد تا اينكه وزارت اطلاعات در همكاري هاي اطلاعاتي خود به حفاظت اطلاعات كل سپاه خبر داد كه اسلحه فوق نزد حراست وزارت علوم است. (اين اسلحه در آخر توسط دكتر محسن رهامي وكيل دانشجويان به دادگاه كوي دانشگاه تحويل داده شد.) از ابتداي سال ۷۹ سعيد عسگر را بارها حفاظت اطلاعات سپاه شهر ري احضار و براي اسلحه فوق مورد تحقيق قرار مي‌ داد تا مبادا در پس پيگيري مجدانه دادگاه و يا شوراي عالي امنيت ملي حرفي براي ماست مالي كردن حضور مسلحانه نيروهاي حزب‌الله نداشته باشند و همان زمان با مساعدت سردار الله‌كرم به سردار مرتضي رضايي، فرمانده كل حفاظت اطلاعات سپاه سفارش سعيد شده بود.
 سعيد در يكشنبه روزي مجددا به حفاظت اطلاعات سپاه شهر ري فراخوانده مي‌ شود، اما تا اواخر شب اين احضار به طول مي ‌انجامد و ديگر خبري از سعيد نمي‌شود. سه روز بعد ابتدائا علي‌پور چالوئي نيز بخاطر درگيري مختصري كه چند شب پيش وي با خادم مسجد داشته به ناحيه ۴ شهر ري فراخوانده مي ‌شود و ديگر از وي هم خبري نمي ‌شود و پس از آن دستگيري هاي متعددي صورت مي ‌گيرد. علي‌پور چالويي، طلبه مدرسه علميه حاج آقا مجتهدي،‌ معاون تبليغات كانون فرهنگي بسيج جوانان شهر ري، تندخو و داراي سوابق بي ‌شمار درگيري هاي با اوباش و ... است. آخرين مورد وي در چهارشنبه سوري سال ۷۸ مي باشد.
 وي در درگيري در محله ديلمان شهر ري با سلاح سرد مضروب مي ‌شود؛ سه روز بعد احمد جنتي به ملاقات وي مي‌ آيد؛ همگان به گمان آن بودند كه بخاطر شغل برادر وي كه از محافظان شوراي نگهبان و جنتي است اين عيادت صورت گرفته اما اصل اين عيادت بخاطر سپاسگزاري از تلاش وي براي ابطال صندوق هاي رايي بود كه وي به عنوان بازرس در انتخابات مجلس ششم داشته بود. البته گفته مي ‌شود يك روز قبل از بازداشت سعيد، علي به حفاظت فراخوان شده بوده البته نه براي بازداشت بلكه براي اخذ سلاح وي بوده است. اين مسئله با توجه به اينكه علي سه شب قبل با خادم مسجد درگير شده و وي را تهديد مي‌كند زياد تعجب برانگيز نبوده است. ديگري محسن مجيدي بوده است. پدر وي نيز از مديران حراست بانك تجارت بوده است. خود وي پاسدار و فرمانده يگان مشمولين حفاظت انصارالمهدي (پاسداران محافظ مجلس و دولت) بوده است.
 سال ۷۷ ايشان در خيابان ايران زمين شهرك غرب به صورت ۳ دختر بدحجاب اسيد پاشيده و توسط پاسگاه شهرك غرب بازداشت كه بلافاصله در مدت كمتر از يك ساعت با ضرب اشاره تلفن دفتر دري نجف‌آبادي، وزير وقت اطلاعات آزاد مي‌ شوند. موسي جان‌ نثاري ديگر متهم بازداشت شده معاون پايگاه بسيج مسجد موسي‌ بن ‌جعفر ناحيه ۷ شهر ري بود.
 نامبرده توسط عبدالهي مسئول انصار حزب‌ الله و از ذي نفوذان بسيج دانشجوئي دانشگاه تهران در دانشكده تربيت بدني دانشگاه تهران استخدام مي‌گردد. و اما شاه كليد پرونده ترور:محمد علي مقدمي مسئول عمليات پايگاه بسيج مسجد مسلم ابن عقيل، پاسدار و مسئول بازرسي گيج ملاقات نمايندگان مجلس با مردم بواسطه ارتباط خويشاوندي مادر وي با محسن رضايي ارتباطات نزديكي با وي داشته و در ۲ مرحله مقدمات ديدار هاشمي رفسنجاني و بسيجيان و حزب‌الله شهر ري را فراهم نمود.
ارتباطات وي در ماه هاي پاياني سال ۷۸ با مجمع تشخيص مصلحت نظام بسيار زياد گزارش شده است.
نامبرده خدمت سربازي خود را از سال ۷۳ (دوره چهارم مجلس) در سپاه انصارالمهدي آغاز در سال ۷۴ به عضويت پيماني (پنج ساله) سپاه درآمده در تاريخ ۱۲/۷/۷۸ طي نامه بشماره ۴۲/م/۱۰/م و به سريال ۳۶۱۹۶ از طرف معاونت نيروي انساني سپاه حفاظت انصار المهدي سردار مجتبي لواساني توسط سرهنگ پاسدار حسنعلي كياني، عضويت نامبرده تغيير و به عنوان پاسدار رسمي (درجه دار) شناخته مي‌ شود.
 اين مسئله موردي بود كه بر اساس سفارش سردار محسن رضايي فرمانده سابق كل سپاه و دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام به سردار حسين صعباتي انجام شده است.
ارتباط مقدمي و سردار رضايي تا آنجا بود كه وي مسئول ستاد تبليغاتي ايشان در شهر ري در انتخابات مجلس ششم بود.
 مهندسي ترور:
هر عمليات نظامي و ترور ابتدائا نياز به بكراندهايي دارد كه از جمله آن‌ها مي ‌باشد: ۱
- نيروي ورزيده و آشنا به رموز جنگ شهري و تعقيب و مراقبت
 ۲- شناخت هدف
۳- كسب اطلاعات هر چند كه تيم مزبور عمدتا نظامي و بسيجي بودند اما باز از اين موارد فارغ بودند. اين در حالي است كه حجاريان پيش از آنكه ترور شود اعلام نموده بود كه مدتهاست تحت تعقيب و مراقبت است. البته ايشان اعلام نموده بودند كه احساس مي‌ كنم عوامل سپاه باشند.
در تحقيقات بعدي مشخص شد كه ايشان توسط معاونت اطلاعات و عمليات يگان فرماندهي ميثاق (۹۰۰۰) نيروي قدس سپاه پاسداران زير نظر و تعقيب بوده‌اند. اين ماموريت حسب ‌الامر دستور مستقيم فرماندهي كل سپاه پاسداران سردار صفوي صورت گرفته بود.
 لازم به توضيح است كه يگان فوق مسئوليت نظارت بر رده‌هاي عملياتي نهضتهاي آزادي بخش اسلامي همچون لبنان، افغانستان، كشمير، چچن، بوسني و هرزگوين و ... را بر عهده داشته و دارد.
حال نگاهي به ترور انجام شده مي‌اندازيم:
 ۱- از نيم ساعت قبل موتور سيكلت ۱۰۰۰ در خيابان بهشت تهران كمي پائين‌تر از درب شوراي شهر تهران ايستاده بوده است.
۲- به محض ورود سعيد حجاريان، ابتدائا محمد علي مقدمي كه مختصر آشنايي با حجاريان از قبل پيدا نموده بوده ( در حاليكه نامبرده عضو رسمي سپاه بوده است به آقاي حكيمي پور مراجعه مي‌ كند و اظهار مي‌ نمايد كه بيكار است و جوياي كار؛ ايشان نيز مي ‌گويند شايد مهندس حجاريان بتوانند كاري مثلا در شوراي شهر يا روزنامه صبح امروز براي تو دست و پا كند و نامه ‌اي به ايشان مي‌نويسند و نامبرده را معرفي مي ‌نمايند.
اين همان نامه ‌اي است كه به عنوان طعمه ترور استفاده مي‌شود.) نامه را به سعيد حجاريان مي‌دهد و مهندس تا بخواهد نامه را بخواند تيم ترور سر رسيده و نه از روي ركاب بلكه پياده شده، شقيقه را نشانه رفته شليك مي ‌كند.
 مسافت ۱۵ متري محل ترور تا موتور را با فرياد و تيراندازي ۲ تير هوايي ديگر ترك گفتند. گزارش اوليه حاكي از اين بود كه اسلحه فوق كلت وزور كاليبر ۶۵/۷ بوده است (اسلحه سازماني سپاه). اما بعدها گزارش تغيير كرد و اعلام شد كه كلت فوق ماكاروف بوده است.
بررسي:
انجام ترور يك عمليات كاملا مهندسي شده و بسيار دقيق و منظم بوده كه براي هر عملش هدفي خاص در نظر بوده است.
 ۱- مقابل شوراي شهر تهران كه به عنوان يكي از اساسي‌ ترين و اصلي‌ ترين نهادهاي مدني و برنامه خاتمي بوده است. چرا كه علي ‌القاعده براي انجام ترور فوق اگر اين مكان خاص در نظر نبوده مي ‌بايست مقابل روزنامه صبح امروز (در ميدان هفت تير) انجام مي ‌گرفت. شلوغي هفت تير و در دست بودن به چند بزرگراه اصلي تهران فرصتي طلايي براي فرار تروريست‌‌ها مي‌ بايست باشد تا خيابان بهشت كه سرتاسر نهادها و ادارات دولتي در آن است كه هر كدام چند سرباز و نيروي انتظامي مسلح در مقابل در آنهاست.
 ۲- البته از ۲ روز قبل طي بخشنامه‌ اي از فرماندهي كل خدمات انتظامي نيروي انتظامي به تمامي قراولهاي شهرداري تهران و شوراي شهر و ديوان عدالت اداري ـ دادگاه تجديد نظر استان تهران و پزشكي قانوني اعلام شده بود با خشاب هاي خالي از اماكن مورد نظر حفاظت نمايند!
 ۳- ترور فوق با موتور چهار سيلندر ۱۰۰۰ انجام شده است. اين موتور مختص نيروهاي امنيتي مي‌ باشد. در حالي كه در سطح شهر تهران و براي ترورهاي اين‌ چنيني آن هم در آن سطح شهر استفاده از اين موتور كار عاقلانه ‌اي نيست. چرا كه به شدت عوامل ترور را تابلو مي ‌نمايد در حالي كه اگر موتوري عادي بود به سرعت در شلوغي موتور سوارهاي سطح بازار و محيط ترور گم مي‌ شد. پس تعمدا قصد بر اين بوده است كه ترور فوق را بر گردن عوامل اطلاعاتي مثلا وزارت اطلاعات بياندازند با ۲ قصد: اول آنكه اعلام شود هسته ترور و ستاد قتلهاي زنجيره‌اي درون وزارت اطلاعات هنوز زنده است و گفته خاتمي مبني بر اينكه چشم فتنه در وزارت اطلاعات كور شده است را زير سؤال برد و مسئوليت ترور را بر گردن وزارت اطلاعات بياندازند و در ثاني جواب پاتك وزارت اطلاعات را نيز بدهند چرا كه هسته عمليات افكار عمومي تيم ترور و قتلهاي زنجيره‌اي همزمان با بازداشت سعيد امامي اقدام به انتشار نامه‌اي نمود كه در آن سيد علي خامنه‌اي در مقام فرماندهي كل قوا به سپاه فرمان ترور جمعي از دگرانديشان را از جمله مقتولين زنجيره‌اي را داده بود. هدف اصلي از اين عمل آن بود كه مسئوليت قتلها را به گردن سپاه انداخته و در نتيجه آزادي امامي و تبرئه وزارت را بدنبال داشته باشد.
 ۴- زمان ترور درست در بعد از پيروزي چشمگير كانديداهاي اصلاح طلب در مجلس ششم و برگزاري دادگاه مهاجمان به كوي دانشگاه (كه اميد زيادي به آن بود) همه حاكي از آن بود كه تيم ترور قصد دارد در اوج پيروزي اصلاح‌طلبان شوكي به آنها وارد نمايد. البته آتش تهيه اين ترور از مدت‌ها قبل فراهم شده بود. به عنوان مثال به سخنان زير توجه كنيد: چهار تا قلم بدستي كه از سوي آمريكا حمايت مي ‌شوند عليه مباني ديني و مقدسات مي‌ نويسند معاون وزير ارشاد سابق آقاي بورقاني كه ۱۳ سال در آمريكا بوده و سعيد حجاريان رانده شده وزارت اطلاعات است كه دارند با ما بازي مي‌كنند. (آفتاب امروز ۸/۷/۷۸ قسمت هاي از سخنراني آيت‌الله خزعلي) و يا اينكه: آقاي حجاريان! تو هم به قرآن توهين كرده‌ اي، تو نبايد ديگر اينجا زندگي كني. (روزنامه آزاد ۱۱/۷/۷۸، آيت‌الله خزعلي) و باز هم آيت‌الله خزعلي:اين روزنامه‌هاي جديد "ولد حرام" هستند من يقين دارم كه از آمريكا دستور دارند كه در ايران به مقدسات توهين كنند و توهيني كه طي اين ۲ سال اخير به مقدسات شده در طول تاريخ حكومت "آريامهري" نشده است … امروز ديگر ديگر وقت سكوت نيست مثل دوران نواب صفوي است كه يكي از انقلابيون آن زمان قصد كشتن كسروي را كرد. وقتي در خيابان نتوانست او را به قتل برساند در دادگاه كسروي را با يك پاره آهن كشت، امروز هم مثل همان دوران است. (روزنامه خرداد ۷/۷/۷۸) بله آنچه از ترسيم فضاي قبل از ترور حجاريان بدست مي‌آيد اين است كه يك جريان عمده وراي خواست چند نفر جوان مذهبي و افراطي در حال انجام است. از ديگر اتفاقات آن زمان كه ما را در شناخت تروريست ‌هاي واقعي كمك مي‌كند آن است كه تعدادي از مجاهدين ائتلاف شمال افغانستان (گروه احمدشاه مسعود) در همان زمان در پادگان امام علي (ع) نيروي قدس محل استقرار يگان فرماندهي ميثاق (۹۰۰۰ نيروي قدس) در حال آموزش نظامي و عمليات هاي جنگ شهري بوده‌ اند تا به منظوري خاص در پاكستان به كار گرفته شوند. همچنين است فرود اضطراري هواپيماي مسافربري آژانس هواپيمائي ماهان در كراچي كه تهران را به مقصد كرمان ترك گفته بود. و همچنين است اوج اختلافات حزب كارگزاران سازندگي و پدر معنوي ايشان با جبهه مشاركت و ليدر اصلي‌اش سعيد حجاريان و ...
 احساس مي‌كنم طرح ما براي ترور تكميل شده است:
 هدف: ترور فردي كه به قرآن و اسلام اهانت كرده است. تعقيب و مراقبت: توسط نيروي نظامي تحت فرمان يك فرمانده كرماني.
 تيم ترور: مجاهدين افغاني نحوه خروج از كشور: هواپيمائي ماهانبازتاب داخلي‌اش را چه كنيم و چطور مردم را اقناع نموده:
 سردار رضايي مباشر عاليجانب سرخ‌ پوش يك سري از افراد ذوب شده در ولايت را يافته و آنها را اقناع مي‌كند كه رضاي دل رهبر و كمك به نظام در همين است! بيابند و در يك تئاتر شركت كنند و مدت كمي هم هزينه بدهند و بعد از آوانس‌هاي نظام بهره ببرند.
(شهادت هاي خانواده سعيد عسگر و علي‌پور چالويي كه سعيد و علي هنگام ترور اظهار مي‌داشتند اصلا در منزل بودند كه البته به ناگاه ساكت شدند و فهميدند كه اين قبول اتهام به نفعشان است را هم در نظر داشته باشيد.)

 عاقبت:
سعيد عسگر، بدون اخذ ليسانس هم ‌اكنون دانشجوي كارشناسي ارشد رياضي دانشگاه آزاد و عضو مجمع تحليل و بررسي معاونت سياسي سپاه شهر ري است.
 موسي جان نثاري، مهدي روغني، سعيد گگوناني، مغازه ي موتور فروشي در شهر ري داير نموده ‌اند.
محسن مجيدي، در لجستيك سپاه مشغول به خدمت مي‌ باشد و منزلي در شهرك محلاتي به وي داده شده است.
 محمد علي مقدمي، در كار خريد و فروش اتومبيل است و سرمايه خوبي بهم زده است.
 آري اين پرونده ترور فردي است كه مغز اصلاحات نام گرفته است. البته ناگفته ‌هاي زياد ديگري هم هست كه انشاء‌الله روزي عالي جناب سرخ‌ پوش خود زبان به گفتن آنها بگشايند

دانشجويان را تنها نگذاريم

عطرمهر و جشن تولد علم ودانش در حالي در كشورمان متجلي شده است كه خيل عظيمي از اساتيد دانشجويان و فرهيختگان ميهنمان در چنگال اهريمني نظام ديكتاتوري مطلقه ايران بسر مي برند.امسال بهار علم و انديشه در حالي در كشورمان آغاز شد كه جنبش دانشجويي زخمهاي انبوهي را از 18 تيرماه تا بحال مستمرا بر تن جريحه دار خويش بهمراه دارد .مهر امسال در حالي آغاز شد كه بسياري از دانشجويان بجاي تكيه بر صندليهاي دانشگاه بر پشت ميزهاي بازجويي بيدادگاههاي نظام بر غل وزنجير نشسته اند . دانشجويان آزاده ايران امروز بجاي آموختن تئوريهاي فرسوده و واژه هاي تكراري در سخت ترين شرايط ممكن دموكراسي را تمرين مي كنند و آزادي را از پشت ميزهاي در س تا پشت ميله هاي زندان فرياد مي زنند.مهرماه امسال در ايران نه سرآغاز پائيز بلكه زمستان اهريمني ديكتاتوري ايران است .استادان را به اتهام بيان عقائدشان به اعدام محكوم مي نمايند و دانشجويان را به اتهام طلب آزادي بيان در سياهچالهاي خودسرانه شان درزير شكنجه هاي سياه و سفيد له مي كنند. حاكميت نظام با مشتي سرسپرده و ذوب شده در ولايت جهل و جورش كه نه بهره اي از تعقل برده و عرقي از ايرانيت سخت مي تازد و مستانه مي غرد تا چند صباحي بيشتر بر تخت و بيت مطلق فرمانروايي خويش جلوس كند.به عنوان دانشجويي در هجرت من نيز كه زخم داغ و درفش بيدادگاهها و دژخيمان ديكتاتوري خامنه اي را هنوز التيام نيافته بر تن خويش داشته دراين برهه حساس مظلوميت ياران دبستاني را داد خواسته و از تمامي آزاديخواهان و مجامع حقوق بشري دنيا خواهان شكستن سكوت براي برچيده شدن بيدادگاههاي قرون وسطائي و آزادي دانشجويان آزاده باشيم.امروز در حالي ديكتاتوري ديني سخت پنجه بر گلوي ملت مظلوم ايران انداخته كه از منافع ملي ايران ارتزاق مي نمايد در حالي جوخه هاي اعدام انديشه را بر پا نموده كه مقبوليت خويش را در پناه مراودات با كشورهاي ديگربدست مي آورد. دنياي بي رحم سرمايه داري آنجنان سر مست بازارهاي خويش است كه فرصت آنرا ندارد كه لختي تامل نمايد كه اين نه نفت است كه حاكمان ايران در بشكه هاي توتال و بريتيش پتروليوم و شل مي نمايند بلكه خون ملت ايران است كه صادر مي شود . خيل عظيم آزاديخواهان ايران گرچه امروز در غل و زنجير استبداد دبني مطلقه هستند اما حافظه شان نيك بخاطر خواهد داشت كه جهان امروز قبل از آنكه نگران آزادي و انسانيت در ايران باشند نگران منافع خويش مي باشند . در ايران امروز خفقان دبكتاتوري خامنه اي بيداد مي كند ودر جهان امروز نيز منجلاب خودخواهي انگار نه انگار كه در اين گيتي سرميني است بنام ايران كه در دست مشتي خشك مغز است كه نه انديسه و آزادي را بلكه تمام انسانيت را به سخره گرفته اند .ضمن تقاضاي اتحاد با تمامي دانشجويان و همصدا با ايشان آزادي بي قيد وشرط تمامي دانشجويان دربند نظام ملاتاريستي را طلب نموده و در ششم مهر همگام باياران و همراهان خويش در مقابل سفارتخانه ايران به تحصن و اعتراض خواهيم نشست....

ليلاج بازنده

كاملترين روايت از قتلهاي زنجيره اي

در کشاکش بازار گرم انتخابات ریاست جمهوری سال 76 بودیم. نیروهای حزب‌الله نیز بالتبع بدنبال جریان محافظه‌کار شدیدا" مشغول تبلیغ برای ناطق نوری به عنوان "کاندیدای مورد نظر آقا"! بودند. یک روز الله‌کرم مرا خبر کرد تا به هتل انقلاب برویم برای جلسه‌ای به قول خود وی "با یکی از بچه حزب‌اللهی‌های وزارت اطلاعات".

بیست و چهار اسفند سال 1375 هتل انقلاب تهران اتاق 414 ساعت 22:30.

بعد از مدتی که در اتاق بهمراه فردی که خود را قادری معرفی نمود نشستیم، فردی متوسط‌القامت با کاپشن شلواری سرمه‌ای رنگ، عینکی نیمه وارد اتاق شد بعد از سلام و علیک و احوالپرسی (گویا آشنایی قبلی نیز با الله‌کرم داشت ولی این اولین مرتبه‌ای بود که من ایشان را می‌دیدم.) وقتی که وارد بحث شدیم اینچنین آغاز کرد:

"حضرت رسول وقتی که مکه را فتح کرد و وارد شهر شد استراتژی‌اش اینچنین بود که اگر کسی وارد جنگ با ایشان می‌شد به تعدادی سواره بر اسب و سواره نظامش اشاره می‌کرد و آنها با نیروی مهاجم درگیر می‌شدند اما بعضا" بودند مشرکینی که از پشت بامها و کوچه‌ها شعار "یا الله هبل یا الله هبل" سر می‌دادند. اینجا بود که حضرت به یکسری افراد پیاده اشاره می‌کرد و آنها هم شعار می‌دادند "الله عزواجل" بله آن سواره نظام که تکلیفش معلوم است ما هستیم ولی این پیاده نظام امروز شما هستید به عنوان نیروهای حزب‌الله که وظیفه‌ای سخت پیش رو دارید ...

بله ایشان سعید امامی بودند و این شروع آشنایی من و سعید امامی بود.

سعید اسلامی (امامی) کیست؟

سعید امامی، متولد 1336- در شیراز فرزند علی اکبر امامی در سال 1356 پس از اخذ دیپلم ریاضی به جهت تحصیل به آمریکا (واشنگتن) عزیمت می‌نماید و تا 19/1/1358 درست چند روز بعد از رفراندوم جمهوری اسلامی به ایران باز می‌گردد. دائی وی سلطان محمد اعتماد وابسته نظامی دولت شاهنشاهی ایران در آمریکا که پشتوانه و عامل وی برای اخذ بورسیه شدن ایشان در آمریکا بوده همواره ایشان را مورد حمایت مادی و معنوی خویش قرار می‌دهد.

تا سال 1361 از ایشان و سوابقشان اطلاعات چندانی در دست نیست اما به یکباره در سال 1361 ایشان سر از واحد اطلاعات نخست‌وزیری یعنی یگانه نهاد اطلاعات و امنیتی آن زمان جمهوری اسلامی در می‌آورد. در سال 1363 که تمامی نهادهای اطلاعاتی و امنیتی نونهال نظام یعنی اعم از اطلاعات نخست‌وزیری و سپاه و کمیته و بعضا"‌ ارتش ادغام و وزارت اطلاعات شکل یافت. سعید حجاریان که از اعضای عمده اطلاعات نخست‌وزیری بوده وی را در وزارت اطلاعات بطور اتفاقی می‌بیند و از آنجا که با پیشینه وی آشنا بوده مراتب را به حفاظت اطلاعات وزارت اطلاع می‌دهد چرا که سعید امامی یکی از شروط بورسیه شدنش همکاری با ساواک بوده است و دائی وی نیز از رابطین این حرکت بوده وظیفه سعید امامی جمع آوری اطلاعات در خصوص اهداف دانشجویان ایرانی در کنفدراسیون دانشجویان ایران بوده است. این جمع لائیک شکل یافته از دانشجویان کمونیست و مائویست و به اصطلاح آنزمان لیبرال بوده است.

سعید حجاریان تلاش بسیاری برای اخراج وی از وزارت اطلاعات می‌نماید اما به دلایل حمایت‌های پنهانی از وی راه به جائی نمی‌برد تا اینکه نهایتا" موفق می‌شود در پرونده وی درج نماید که مشاغل و سمتهای کلیدی و رتبه یک (یعنی در حد مدیریت) به وی داده نشود.

در گذر زمان و بعد از وزارت رسیدن ری‌شهری نامبرده به سمت مدیر کل شرق و غرب معاونت خارجی وزارت اطلاعات انتخاب می‌گردد. و تا پایان وزارت ری‌شهری در این سمت می‌ماند در زمان وزارت فلاحیان نیز وی همچنان از عناصر عمده وزارت اطلاعات بوده است تا آنکه به سمت معاون امنیت یعنی اصلی و کلیدی‌ترین رکن وزارت اطلاعات برگزیده می‌شود. اما در سالهای پایانی وزارت فلاحیان، به سمت معاونت بررسی وزارت اطلاعات انتخاب می‌شوند. بسیاری این جابجایی را نوعی توبیخ بخاطر شکست پروژه‌های سعید امامی از جمله ارسال موشک به بلژیک و به دره انداختن اتوبوس حامل نویسندگان عازم ارمنستان می‌دانند در حالیکه این نظر به شدت مردود می‌باشد وظیفه اصلی معاونت بررسی، تحقیق، جمع‌آوری و سازماندهی اطلاعات از طریق منابع، مخبرین و ... به منظور ارائه به مسئولان نظام و انجام دیگر امور اطلاعاتی و امنیتی در قالب سمینارها، بولتن و یا حتی بخشنامه می‌باشدو اگر ما سعید امامی را عضو محفل اطلاعاتی بدانیم که بی‌شک چنین است آنگاه پی خواهیم برد که این معاونت می‌توانست حیاط خلوتی برای وی باشد تا اولا" اطلاعات درست و یا غلط مطلوب خویش را به نظام تزریق نماید و یا به خیل انبوهی از افراد مرتبط با وزارت در قالب مخبر، منبع و یا جاسوس دسترسی داشته باشد. به هر تقدیر این سمت دیر زمانی به طول نمی‌انجامد و با آمدن دری‌نخف‌آبادی به پشت میز وزارت، ایشان از این معاونت خلع و به سمت مدیرکل حوزه مشاوران وزارت اطلاعات برگزیده می‌گردد. این آخرین سمت اداری ایشان در وزارت اطلاعات تا هنگام بازداشت می‌باشد و از آخرین سناریوهای ایشان در این سمت می‌شود به طرح اصلاح (بخوانید پاکسازی و کنترل) قانون مطبوعات اشاره کرد که عین نامه و طرح ایشان را روزنامه سلام با اقدامی متحورانه به چاپ رسانید و البته هزینه‌اش را هم که همان توقیف بود، پرداخت.

متن آن نامه بدین شرح است:

حوزه مشاوران وزارت اطلاعات مورخ 16/7/77موضوع: "فضاسازی فرهنگی" شماره 281/خ/41

مقام محترم وزارت

با سلام

همانطوریکه مستحضرید فعالیت گسترده عناصری نظیر "گلشیری، چهل تن، دولت‌آبادی، مختاری و ..." برای مطرح نمودن کانون و ایجاد وجهه و پشتیبانی جهانی برای آن مشکلات امنیتی را برای جمهوری اسلامی ایران و به خصوص وزارت به دنبال خواهد داشت. وجود جریانات قانونی موازی و ایجاد کیس‌هایی در راستای به وجود آوردن انشعاب و ایجاد اختلاف در بین ایشان می‌تواند از پیامدهای امنیتی موضوع بکاهد.

اصلاح قانونی مطبوعات فعلی جوابگوی نیاز کنونی و دسیسه‌های موجود نیست چرا که تنها در رابطه با صاحبان امتیاز، مدیر مسئول تعیین تکلیف می‌کند. حال آنکه ما در عرصه فرهنگی قشر وسیع نویسنده، مترجم، مؤلف، گزارشگر، شاعر و ... را داریم که تنها با برخوردی انفرادی و قانونمند ممنوع‌القلم یا ممنوع‌النشر نمودن می‌توان از هجمه ایشان جلوگیری نمود. برای پاسخگویی به این نیاز پیشنهاد می‌شود معاونت محترم 932 پیش‌نویس طرح یا لایحه‌ای نظیر "میثاق 114" را با همکاری سازمانهای ذیربط پیگیری نماید تا از این طریق در راستای قانونمند کردن حوزه‌های امنیتی اهرم لازم را داشته باشیم.

در این طرح می‌بایست مباحثی نظیر حرفه‌ای بودن کار و کسب لازم آن برای (به شرط داشتن صلاحیت نظیر پزشکان و یا وکلا) که می‌توان به فرد مذکور کد نظام فرهنگی داد و او را به عنوان مترجم یا مؤلف شناخت.

تشکیل دادگاهی صنفی (از نوع انتظامی) که به تخلفات حرفه‌ای این افراد رسیدگی نموده و محکومیت لازم را صادر نماید از این طریق می‌توان تشکل‌های خودی را تقویت و عناصر معاند را از صحنه خارج نمود.

این نظام فرهنگی می‌تواند حوزه‌های کتاب، مطبوعات، تئاتر، سینما، موسیقی و ... تحت پوشش خود بگیرد.

با احترام 104

سعید امامی بی‌شک یکی از چهره‌های سوم و یا چهارم مطرح نظام محسوب می‌شد صرف نظر از چگونگی ورود مرموزانه وی به اندام اطلاعاتی جمهوری اسلامی و رشد پیچک مآبانه وی از سرویس تا مقام معاونت وزارت اطلاعات با نگاهی گذرا به سوابق و اعمال وی وصل کردن سرنخ اصلی سعید امامی به خارج از مرزهای ایران بعید به نظر می‌رسد و این تئوری همیشگی شاه کلید انحصار و فتنه است که با به کار بردن لفظ دشمن و آدرس بین‌المللی سعی در فرار از اتهام داشته و همواره می‌کوشد با متهم کردن اورشلیم و نیویورک و آنکارا، تهران و قم و مشهد را در هاله‌ای از عصمت قرار دهد.

سعید امامی در هر حال بیش از دو دهه در اصلی‌ترین ارکان امنیتی نظام اثرگذار و فعال بوده است وی در برهه‌های حساسی چون کوران فعالیتهای گروههای مسلح معارض همچون مجاهدین خلق، هشت سال جنگ تحمیلی، فوت آیت‌الله خمینی و انتخاب حجه‌الاسلام خامنه‌ای به رهبری و ... نقش به سزایی را در جهت آرام نمودن اوضاع ایفا کرده تاریخهایی که هر نیروی نفوذی و عامل بیگانه‌ای در چنان جایگاهی می‌توانست نقشهای بسزائی را بر علیه انقلاب اسلامی ایفا نماید در حالیکه کارنامه دو دهه فعالیت امامی مملو است از غرب ستیزی و مبارزه بی امان با دگراندیشان و ضد انقلابیون داخلی و خارجی.

سعید امامی در بازجوئیهای 970 صفحه‌ای‌اش که در 18 جلد توسط گروه اول تحقیق و بازجویی منتخب محمد خاتمی (علی ربیعی مشاور امنیتی رئیس جمهور و مدیر اجرائی دبیرخانه شورایعالی امنیت ملی، علی یونسی رئیس وقت سازمان قضایی نیروهای مسلح، سرمدی معاون وقت وزیر اطلاعات) مضبوط شده است خود در نگاهی گذرا به زندگی‌اش می‌گوید:

"من از آغاز انقلاب تا به امروز سرباز گوش به فرمان نظام مقدس اسلامی و مقام ولایت بوده و هستم، هیچگاه بدون کسب اجازه و یا بدون دستورات مقامات عالی نظام کاری انجام نداده‌ام. هرچه را که به صلاح نظام و اسلام دانسته‌ام به عنوان پیشنهاد به مسئولانم ارائه کرده‌ام. من خود را گناهکار نمی‌دانم.

کسانی که حذف شده‌اند، مرتد، ناصبی و محارب بوده‌اند. حکم مجازات آنها مثل همیشه به ما تکلیف شده است و ما آنچه کرده‌ایم اجرای تکالیف شرعی بوده است نه قتل و جنایت ...

حکم اعدام داریوش فروهر و پروانه اسکندری را به روال معمول همیشگی حجت‌الاسلام علی فلاحیان به من داد. احکام اعدام سایر محاربین قبلا" در زمان وزارت فلاحیان صادر شده بود. از مدتها پیش قرار بر این بود که عوامل مؤثر فرهنگی وابسته که توطئه‌ تهاجم فرهنگی را در ایران پیاده می‌کردند و جمعا" صد نفر بودند اعدام شوند. حکم حذف 29 نفر از نویسندگان از مدتها پیش مشخص و احکام قبلا" صادر شده بود که در مورد 7 تن از آن عناصر احکام در دوره وزارت علی فلاحیان اجرا شده بود. وقتی حکم اعدام فروهر به ما ابلاغ شد پرسیدیم که تکلیف احکام معطل مانده اعضای کانون نویسندگان چه می‌شود که حاج آقا دری نیز گفتند هرچه سریعتر اقدام شود بهتر است و این بار نیز مثل ماقبل انجام شد با فرق اینکه بجای ابلاغ از سوی فلاحیان امور از طریق حاج ‌آقا دری نجف‌آبادی هماهنگ می‌شد.

و اما در جلد 16 پرونده صفحه 384 هنگامی که بازجو از وی سؤال می‌نماید آیا اعدامها رویه امنیتی داشت و با حکم "حفظ نظام از واجبات است" انجام می‌شد یا حکمهای موضوعی نیز داشت جوابی را می‌دهد که از آن به عنوان طلائی‌ترین فراز بازجوئی‌های وی شاید بشود نام برد. وی در جوب می‌گوید:

فلاحیان با وجود آنکه خود حاکم شرع بود، اما معمولا" و در موارد حساس احکام حذف محاربان را شخصا" صادر نمی‌کرد. او این احکام را از آیت‌الله خوشوقت آیت‌الله مصباح، آیت‌الله خزعلی، آیت‌الله جنتی و گاها" نیز از حجت‌الاسلام محسنی اژه‌ای دریافت می‌کرد و بدست ما می‌داد. ما فقط به آقایان اخبار و اطلاعات می‌رساندیم و بعد هم منتظر دستور می‌ماندیم. مثلا" وقتی باخبر شدیم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصی به مسئولان نظام و حتی به ولایت امر اهانت می‌کند. آنرا ارجاع دادیم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهای ایشان را زیر نظر بگیرید و از مکالمات و ملاقاتهای ایشان نوار تهیه کنید. ما هم بمدت یکسال همین کار را کردیم. متأسفانه حاج احمد آقا به راه یک طرفه بدی وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتی دستور حذف حاج احمد آقا را آقای فلاحیان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتی به تردید فرو رفتم. دو روز بعد همراه با آقای فلاحیان به دیدار آیت‌الله مصباح رفتیم، آقایان محسنی اژه‌ای و بادامچیان هم آنجا بودند البته بعدا" حاج آقا خوشبخت هم از بیت آمدند آنجا و نظر جمع بر این بود که نباید به کسانی که با ولی امر مسلمین خصومت می‌کنند، رحم کرد ...

آری کارنامه سعید امامی مملو است از ایفای وظیفه و ادای تکلیف به نظام مقدس اسلامی ایران وی در بیش از صد ترور مذهبی و سیاسی و دهها بمب گذاری و انفجار و اعمالی همچون آدم ربایی و ... در ایران، اروپا، ترکیه، عربستان و ... دست داشته است. در سیستم کاری امامی نه فقط تسلط تام بر وزارت اطلاعات وجود داشته بلکه بر وزارتخانه‌های حساس دیگر همچون دفاع، کشور و خارجه با گماشتن رایزن و نماینده نظارت داشته مثلا" در غالب سفرهای خارجی مسئولان نظام یا خود بهمراه آنان بوده است یا نمایندگان امین خویش را گسیل می‌داشته است. انجام این اعمال همواره از سوی یک مزدور غرب و اجانب بعید به نظر می‌رسد چراکه در گذر این ترورها افرادی مورد هدف قرار گرفتند که ارزش‌های والا و بالایی برای اپوزیسیون نظام داشتند که تا امروز نیز جایگاه آنها بی‌بدیل مانده است افرادی همچون؛ شاپور بختیار، اویسی، ‌عبدالرحمان قاسملو، صادق شرفکندی، سامی و...

بلا انکار سعید امامی این عنصر ذوب شده در نظام اسلامی ایران و ولایت همانطوریکه خود اظهار می‌دارد غلام حلقه به گوش بوده و نه از برای فتنه و آشوب که از سر تکلیف و ادای دینی به انقلاب و اسلام بر اساس انگاره‌های دینی خویش دست به این اعمال زده است و خود نیز قربانی این تفکر مسموم و الحادی شده است. البته لفظ جوشش غیرت دینی و یا اعمال خودسرانه نیز به قتلهای زنجیره‌ای باطل است چراکه با نگاهی به ساختار محفل ترور درمی‌یابیم که چنانچه این اعمال خودسرانه و یا از روی تعصب و غیرت دینی بوده است علی‌القاعده می‌بایست یکسری نیروهای یکدست و از یک طیف در آنها بوده باشند. ما در محفل ترور از یک سو سعید امامی ذوب شده در ولایت را داریم و از دیگر سو مصطفی کاظمی مدافع بی‌ چون و چرای خاتمی را داریم و یا خسرو براتی فردی نسبتا" غیر دینی و کاسبکار این چیدمان افراد حاکی از آن است که نقطه اتحاد این افراد وزارت اطلاعات و سازمان متبوعشان بوده است و محفل صرف نظر از عقاید و افکار و انگاره‌های شخصی صرفا" و صرفا" به وظیفه‌ای که مافوق پیش رویشان می‌گذاشتند فکر می‌کردند و بس.

محفل اطلاعاتی ترور چگونه برملا شد؟

علیرغم آنکه در افواه مطرح است و در اطلاعیه کذایی 15 دی ماه 1377 وزارت اطلاعات نیز به آن اشاره شده است هیچ کشفی در کار نبوده است. در 16/3/1377 مصطفی کاظمی (موسوی) در یک قرار ملاقاتی به منزل خاتمی مراجعه می‌نماید و می‌گوید همانند گذشته هنوز خط مسیر حذف مخالفان و دگراندیشان در حال اجرا هست اما اینبار یک هدف دیگر هم به آن اضافه شده است و آن سقوط دولت شماست و قرار است این حذفها از پائیز امسال مجددا" از سر گرفته شود. متأسفانه و بدلایل غیرقابل موجهی خاتمی این مسئله را جدی نمی‌گیرد و طبق گفته خود مصطفی کاظمی در زمانی که در زندان 66 سپاه مدتی را با وی بودم جلسه آن شب را خاتمی با مزاح و بی‌تفاوتی می‌گذراند. و حتی رضا به وی می‌گوید: حالا تو خسته شده‌ای. یک مدتی مرخصی بگیر و برو کیش استراحت کن ...

به هر حال پیشگویی کاظمی درست از آب در می‌آید و در پائیز 1377 ابتدا فروهر و همسرش و پی در پی قتلها انجام می‌شود. اینجاست که در پس فشار افکار عمومی و بین‌المللی خاتمی و غالب مسئولین نظام موضع‌گیری می‌کنند. رئیس جمهور هیأتی را تشکیل می‌دهد.

در همین گیر و دار در 26/9/1377 آقای دری نجف‌آبادی به رهبر مراجعه می‌کند و برای رفع این معضل کسب تکلیف می‌کند و اشاره می‌کند که چه باید کرد؟

در 29/9/1377 مصطفی کاظمی و مهرداد عالیخانی (سید صادق) که متوجه می‌شوند آقای دری آنها را تحت مراقبت دارد به ملاقات وی می‌روند و علت را جویا می‌شوند و اظهار می‌دارند مگر ما چه جرمی کرده‌ایم که تحت تعقیب و مراقبتیم. ما کاری نکرده‌ایم الا اجرای دستور شما پس این مراقبت یعنی چه؟

کاظمی که برخورد مشکوک دری را می‌بیند از بیم توطئه همانروز در ساختمان شیرین وزارت اطلاعات واقع در خیابان استاد نجات‌اللهی - کوچه شیرین تعدادی از معاونان از جمله مسئول حفاظت را فرا می‌خواند و پس از نماز جماعت ظهر و عصر به امامت عالیخانی اظهار می‌دارد که: "همانطوریکه همه می‌دانید ما به دستور مستقیم آقای دری این قتل‌ها را انجام دادیم و مشکلی متوجه ما نیست و نظام باید خود چاره‌ای بیندیشد نه اینکه ما چند نفر هزینه‌اش را بپردازیم.

همانروز شفیعی نیز که معاون وقت وزارت اطلاعات بوده است در خیابان دبستان در مقر اصلی وزارت اطلاعات در سالن آمفی‌تئاتر پرسنل ستادی وزارت را گرد می‌آورد و می‌گوید: "آقای موسوی می‌گوید دری دستور قتل‌ها را داده است و آقای دری هم امروز صبح به من می‌گوید من نگفته‌ام. الله اعلم!"

همان شب مجددا" و شخصا" مصطفی کاظمی به دفتر خاتمی مراجعه می‌کند و اعلام می‌کند که آقای خاتمی چه می‌کنید من تابستان به شما گفتم که قرار است این قتلها انجام شود شما به شوخی گرفته‌اید حالا هم که قتلها انجام شده باز خود وزارت اطلاعات را مسئول کشف آن کرده‌اید؟

و

بالاخره همان شب خاتمی به علی ربیعی (عباد) تلفن می‌زند و وی می‌آید که سخنان مصطفی کاظمی را در منزلش بشنود و از همان شب مصطفی کاظمی به خانه‌ امنی در فرمانیه برده می‌شود و تحقیق از وی آغاز می‌شود.

مهرداد عالیخانی 10/10/1377 ساعت 7:30 صبح هنگامی که وارد پارکینگ خودروهای ستاد وزارتخانه می‌شود. ابتدائا" به حفاظت فراخوانده شده و از آنجا به خانه امنی در قیطریه هدایت شده و پس از دو روز یعنی در 12/10/1377 به زندان توحید منتقل می شود .

چند روز بعد نیز سعید امامی نیز در خیابان‌های شهرک شهید محلاتی توسط تیمی از حفاظت اطلاعات وزارت بازداشت شده و مستقیماً به زندان توحید هدایت می‌شود.

با بازداشت عوامل اصلی تیم ترور بود که محافلی دیگر به تکاپو افتادند از مجله مثلاٌ خزائی از مشاورین دری نجف ابادی سناریویی را آماده می‌کند که یکی ازافزاد مستعد اپوزویسیون را از طریق ترکیه به ایران بیاوریم بعد در حالی که قصد ترور گلشیری یا چهل تن را داشته بدام بیاندازیم و افراد بعد هم در حین تعقیب و گریز بشدت مجروحش نمایم و نهایتاٌ براثر شدت جراحات وی فوت نماید و بررسی عقیم بماند! و ... که این طرح رد می‌شود.

و از سوی دیگر خاتمی بشدت و جداٌ پیگیر بوده تا حالیکه در روز 14/10/1377 در دفترش جلسه‌ای با حضور علی‌ربیعی ، حسن روحانی (دبیر شورایعالی امنیت ملی) دری نحف آبادی، سعید حجاریان و سرمدی تشکیل می‌دهد و همانجا حاضرین را مکلف به نوشتن اطلاعیه مذکور می‌کند و نهایتا" روز 15/10/1377 اطلاعیه تاریخی وزارت اطلاعات بدین شرح منتشر می‌شود:

"وقوع قتلهای نفرت‌انگیز اخیر در تهران نشان از فتنه‌ای دامنگیر و تهدیدی برای امنیت ملی داشته است. وزارت اطلاعات بنا به وظیفه قانونی و به دنبال دستورات صریح مقام رهبری و ریاست محترم جمهوری کشف و ریشه‌کنی این پدیده شوم را در اولویت کاری خود قرار داد و با همکاری کمیته ویژه رئیس جمهور موفق گردید شبکه مزبور را شناسایی و دستگیر و تحت تعقیب و پیگرد قانونی قرار دهد.

با کمال تأسف معدودی از همکاران مسئولیت ناشناس کج‌اندیش و خودسر این وزارت که بی‌شک آلت عوامل پنهان قرار گرفته و در جهت مطامع بیگانگان دست به این اعمال جنایتکارانه زده‌اند در میان آنها وجود دارند. این اعمال جنایتکارانه نه تنها خیانت به سربازان گمنام امام زمان (عج) محسوب می‌شود بلکه لطمه‌ بزرگی به اعتبار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران وارد آورده است.

وزارت اطلاعات ضمن محکوم کردن هر جنایتی علیه انسانها و هرگونه تهدید امنیت شهروندان و درک عمیقی از ابعاد فراملی این فاجعه عزم قاطع خود را در ریشه کنی عوامل و محرکان خشونت سیاسی و تضمین امنیت اعلام داشته و به امت شریف ایران اطمینان می‌دهد همانگونه که در فراز و نشیب‌های انقلاب اسلامی حافظ امنیت و استقلال کشور و حقوق شهروندان بوده است این بار نیز با تمام توان و امکانات خود بقایای باندهای منحرف و قانون ستیز را مورد هجوم قرار داده و سایر سرنخ‌های داخلی و خارجی این پرونده پیچیده را برای دستیابی به دیگر عوامل این فتنه دنبال خواهد کرد.

بدنبال انتشار این اعلامیه دیگر قسمت اعظم امیدی که برای خلاصی بازداشت شدگان کلیدی همچون سعید امامی، مهرداد عالیخانی، مصطفی کاظمی و خسرو براتی و نصیری پور و قبه و ... وجود داشت. کم‌کم به یاس بدل می‌شد اینجا بود که یاران و وفاداران به سعید امامی از چندین محور اصلی به میدان آمدند محور رسانه‌ای و محور درون نظامی در محور رسانه‌ای روزنامه کیهان پیش قراول بوده در 20/10/1377 یعنی درست چهار روز بعد از انتشار اطلاعیه وزارت اطلاعات با انجام مصاحبه اختصاصی با خسرو (روح‌الله) حسینیان تلاش گسترده‌ای برای تبرئه متهمان اصلی و متهم نمودن طیف ملی و مذهبی و دوم خردادی‌ها به دست داشتن در قتلها نمود.

فردای این مصاحبه صدا و سیما نیز به میدان دفاع از محفل ترور آمد و در برنامه‌ای با نام چراغ که عمدتا" به مسائل و مشکلات اجتماعی و شهری می‌پرداخت با دعوت از خسرو (روح‌الله) حسینیان مصاحبه روز گذشته وی در کیهان را پوشش گسترده‌تری داد. حسینیان آخرین لگد را بر جنازه مقتولین زد و در آن برنامه ضمن آنکه متهمان را نیروهای بشدت ارزشی و مذهبی و فکری قلمداد کرد از مقتولین به عنوان مخالفان نظام و مرتد و ناصبی که نسبت به ائمه اطهار (ع) جسارت می‌کردند نام برد.

بدنبال این اقدامات همه جانبه گروهی نیز از بین فعالان جریان محافظه‌کار و معاونت التقاط وزارت اطلاعات که آنزمان عمده افراد جریان محافظه‌کار در آن لانه داشتند البته به هدایت اسدالله بادامچیان در شهرک شهید محلاتی در خانه تیمی که متعلق به حسین شریعتمداری است گرد هم آمدند و گروهی را با نام فدائیان اسلام ناب محمدی راه‌اندازی نمودند و با هدف منحرف نمودن افکار عمومی و کمیته تحقیق شروع به صادر نمودن اطلاعیه نموده این گروه مجعول در یکشنبه 29/9/1377 یعنی درست همانروزی که دیگر سعید اسلامی بازداشتش را حتمی می‌دانست و مصطفی کاظمی بصورت خود معرف خود را تحویل خاتمی و کمیته تحقیق داده بود، اولین اطلاعیه خویش را صادر نمود و مسئولیت قتل‌ها را بر عهده گرفت.

از سوی دیگر در 24/11/1377 اسدالله بادامچیان به نزد رهبر رفته و با ارائه دلایلی آزادی بی‌قید و شرط سعید امامی را طلب می‌نماید چراکه ماندن وی را در زندان به صلاح نمی‌داند و احتمال دلسردی عوامل انقلاب (شما بخوانید خودسرها و لباس شخصی‌ها) از این بازداشت می‌رود:

اما خامنه‌ای زرنگ‌تراز آن است که اعتبار خویش را هرچند برای وفادارترین عنصر خویش به زیر سؤال ببرد در ثانی دیگر برای این اقدامات دیر شده بود و سعید امامی و دیگر متهمان لب به سخن گشوده بودند. بادامچیان وقتی که سکوت رهبر را می‌بیند بار دیگر زحمات و فداکاری‌ها و خدمات سعید امامی را برای وی بازگو می‌کند که اینجا رهبر با لحنی حاکی از ناراحتی به وی می‌گوید:

"سعید امامی دیگر تمام شد! بروید خودتان هر کاری به نظرتان می‌آید انجام بدهید"

اسدالله بادامچیان از بیت رهبری مستقیما" به شهرک شهید کلاهدوز منزل حسین الله‌کرم می آید و در آنجا که تعدادی از اعضای حزب الله و موتلفه و .... بودند تصمیم گرفته شد آخرین تلاش برای بیرون کشاندن سعید از زندان انجام شود و آن فرافکنی و جریان‌سازی بود همان شب نامه‌ای جعلی از دست‌خط رهبر جعل شد نامه خطاب به رحیم صفوی با این مضمون که این دگراندیشان را از بین ببرید و ... نوشته شد و بعد هم همان شب در حد وسیع تکثیر شد و در تهران و قم و اصفهان و نجف‌آباد پخش شد.

هدف از این کار منحرف کردن افکار کمیته تحقیق بود چراکه با اطلاعاتی که از داخل زندان توحید بدست آمده بود حاکی از آن بود که کاظمی و اسلامی و عالیخانی منکر حضور در قتلها شده‌اند و اعلام کرده‌اند که احتمال می‌دهیم کار سپاه باشد. با این نامه مشوش شدن اذهان بازجوها و در نتیجه احتمال آزادی حداقل سعید امامی انتظار می‌رفت که البته راه به جایی نبرد و متهمان همچنان در بند ماندند و لب به سخن گشودند.

اینجا بود که هوادارن تیم ترور دیگر به آزادی متهمان فکر نمی‌کردند بلکه صرفا" به خاموش شدن آنها می‌اندیشیدند. درست هنگامیکه اعترافات سعید امامی به شاه‌کلید قتلها رسید و از نقش هاشمی در قتلهای سیاسی و علی‌الخصوص به قتل رساندن سید احمد خمینی پرده بر می‌داشت. حکم قتل خود وی نیز صادر شده بود. آری به تعبیر دیگر "خیاط نیز خود در کوزه افتاد"!

سعید امامی دیگر تبدیل شده بود به بمب اتمی که با زنده ماندش دیگر هیچ رازی مکتوم باقی نمی‌ماند. از طریق یکی از زندانبانان مورد وثوق به سعید امامی پیام می‌دهند که به نحوی خود را از توحید به بیرون بکش مابقی خلاص کردنت با ما! و تنها راه خروج از توحید بیماری حادی بود چرا که درمانگاه زندان توحید خود به مداوای بیماران می‌پرداخت. سعید امامی برای اجرای این نقشه ابتدائا" تصمیم می‌گیرد که به نحوی دست و پای خود را بشکند یکبار در حین اتمام بازجویی و راه برگشت به سلول در راه‌پله‌ها خود را به زمین می‌اندازد اما دست وی نمی‌شکند و صرفا" ضرب می‌بیند (در فیلمهای بازجویی وی مشاهده می‌شود که دستش را به گردنش آویزان نموده) تنها راه می‌ماند مسمومیت و خودکشی.

صبح روز سه‌شنبه 25/3/1378 - زندان توحید

سعید امامی در سلول 407 انفرادی زندان توحید نگهداری می‌شده حمام در طبقه همکف ضلع شرقی زندان گرد توحید است. به زندانیان برای استحمام نصف قالب صابون و گاها" در صورت تقاضا داروی نظافت نیز داده می‌شده است که از یک بسته معمول کمتر و هر بسته نصفه بوده است.

امامی داروی نظافت را می‌گیرد. دوشهای حمام دورتادور سالنی است که در وسط آن بلندیی ساخته شده و نگهبانی از بالا بر استحمام زندانیان نظارت دارد. در ثانی حمام‌ها در ندارند و پرده‌ای آنرا می‌پوشاند که هراز چندگاهی نگهبانی از کنار یا زیر آن به داخل نگاهی می‌اندازد. امامی بعد از استحمام و مصرف دراو برای نظافت باقی‌مانده آنرا که علی‌القاعده فقط می‌توانست وی را مسموم نماید می‌خورد. به علت کمی داروی نظافت، وی تا غروب وضعیت عادی داشته است که بعد از آن در شب حال وی به وخامت می‌رود. پس از استعلام از دادستان نظامی و وزیر وی را به ابتدائا" بیمارستان سینا و به دلایل کاملا" معلومی سپس به بیمارستان لقمان‌الدوله منتقل می‌نماید. (در بخشی که مسئولیت آن بر عهده دکتر رضایی (برادر محسن رضایی - دبیر مجمع تشخیص مصلحت و دستیار هاشمی رفسنجانی) می‌باشد برده می‌شود. نامبرده در 27/4/1378 به کلی سلامت خویش را باز می‌یابد اما به جهت اینکه از دفتر رهبری نماینده‌ای قصد دیدار با وی را داشته به جهت آنکه اعلام نموده بوده زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها بوده‌ام برگشت وی برای یکروز به تأخیر می‌افتد تا اینکه ناگاه در شامگاه 28/4/1378 نامبرده علیرغم اینکه سابقه بیماری قلبی نداشته دچار عارضه ایست قلبی می‌شود و در صبح 29/4/1378 فوت می‌نماید.

در همان زمان پس از اعلام خبر خودکشی سعید امامی بر اثر خوردن داروی نظافت کارشناسان بسیاری از جمله انجمن علوم آزمایشگاهی و خانم شیرین عبادی از جمله وکلای مقتولین اعلام نمودند که بر اساس آزمایشات بسیار و متعددی از داروهای نظافتی که در بازار ایران مورد استفاده استحمام کنندگان قرار می‌گیرد مشاهده شده که تماما" فاقد سم آرسنیک بوده و مهلک نیست. در ثانی چنانچه بر فرض هم که کشنده باشد باید امعاء و احشاء معده و روده را پاره نماید و علت مرگ خونریزی شدید داخلی باشد نه ایست قلبی.

بلکه ایست قلبی عارضه چیز دیگری است؛ آمپول هوا!به هر تقدیر باز تا نوبت بر عالیجناب سرخ‌پوش رسید باز طبق معمول به ناگاه با اتفاقی غیر منتظره مسیر پرونده تغییر یافت.نیازی ـ رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح روز شنبه 29/3/1378 خبر فوت سعید امامی را اعلام نمود و بدین ترتیب نام وی از پرونده کنار رفت و اوراق بازجویی‌هایش نیز نیز بطور کل از پرونده حذف گردید و متهم ردیف اول از سعید امامی به مصطفی کاظمی نزول نمود و این پرونده ملی که می‌توانست دست‌های پیدا و نهان مافیای قدرت و ثروت و ترور را در طول عمر جمهوری اسلامی بر ملا نماید به فراموشی سپرده شد