مرضیه عمادی

 



محمدعلی عمادی بیست سال عضو هیت مدیره شرکت ملی نفت ایران و مدیر پژوهش و توسعه بوده فرزندانش هر دو در خارج از ایران زندگی می کنند . با پول رشوه و ملت ایران.

علیرضا عمادی حدود ۲۰ سال هست در انگلیس زندگی می کنه و سیتزین انگلیس هست.

 در بانک پاسارگارد به عنوان معاون اجرایی بالادستی گروه گسترش انرژی پاسارگاد هم کار می کرده. عمادی املاک زیادی در ترکیه و انگلیس خریده. دخترش مرضیه هم در ترکیه ساکن هست و در یک دانشگاه خصوصی با شهریه دست کم سالانه ۲۵۰ هزار دلار. علیرضا با مدرک ریاضی به خاطر روابط داشتن با سپاهی ها میفرستنش انگلیس که دکترا بگیره.

 در زمینه برنامه موشکی ایران هم فعال بوده.

محمد علی عمادی نقشش در دولت ورای وزیر است هر وزیری که در مجلس اخطار می گرفت و یا استیضاح می شد او برای ساکت کردن نماینده ها و خریدنشان به مجلس می رفت و جالب اینکه هم چندین وزیر و رئیس جمهور عوض شدند اما او همچنان در جایگاهش هست. و تنها وزیری که او را بیرون انداخت زنگنه بود که خودش هم عاقبت نیافت علیرضا در انگلیس با دختر عموش ازدواج کرده و مرضیه که نام دیگرش شیوا هست مجرد و در حال تلاش برای رفتن به آمریکاست اگر چه احتمال دارد از طریق خرید ملک تابعیت ترکیه را هم گرفته بود.

 طریقه تامین شهریه و یا پول خرید خانه در ترکیه : پروژه که میگیره پیمانکار بهش میگه پروژه رو بهت میدم به شرطی که اینقدر درصد بهم سکه طلا بدی و یا بسته ۱۰۰ تایی سکه بهار آزادی پیمانکار داده به عمادی و زیرکچیان زاده !




شکیبا لطفی

 







قبل از خواندن یک نکته را باید عرض کنم : شان مخاطبین این صفحه و هدف من از این کار افشا و معرفی بلاگرها

 شاخ های مجازی نیست ، این کار را بسیار زرد ، حاشیه‌ای و نامسئله در این مقطع می دانم.

از پرداختن به این افراد از تینا گرفته تا مونا و هانیه و حالا شکیبا و اسی و بقیه کثافت‌ها فقط و فقط معرفی بلاگرهایی است که در خدمت اهداف کثیف رژیم جمهوری اسلامی هستند، پس از معرفی این بلاگر و آن بلاگر که این رو بگو ... خواهش می کنم خودداری کنید.

اما قطعا هر بلاگر حکومتی را که به قطعیت برسم بهش خواهم پرداخت.

همه اطلاعات راستی آزمایی شده ما درباره شکیبالطفی این است و بیش از این هم ارزش پرداختن ندارد ، در خانه اگر کس است یک حرف بس است :





شکیبا لطفی نه شکیبا لطف بچه كرج بود ، در گذشته ای نه چندان دور كلا خودش بود و یه كت و شلوار نارنجي فردی به شدت بددهن و بی ادب .

شكيبا به عنوان ... با ٢ دختر دیگه ميرن تركيه با تعدادی مدیر دولتی و آزاد اونجا مواد ميزن و.... این سرآغاز آشنایی او با اسی است . الان بعد ٩ سال ازدواج نکردند و قرار هم نیست بکنند در واقع سرویس دادن و سرویس گرفتن است.

تصویری از دست شکیبا هست که پر است از جای چاقو و خودزنی که خود گویای گذشته زندگی اوست




پیج شكيبا ٢ سال بيش بسته شد به دليل حجاب…. به يك روز كامل نكشيده باز شد دوباره. كلى هم تو همه عكس هاش ليوان هاى مشروب هست …

اسماعیل اسکندری مهرانجانی یا همان اسی به حکومت ، عراقچی ،ابریشم چی و سپاه پاسداران در دوبی و لندن وصل است و کارش حمل پول به خارج از کشور و در واقع پولشویی است، حالا اگر آب بندی و قاچاق مواد مخدر هم بشود ، ابایی ندارد از انجامش و این همه کارش هست و واردات و صادرات آجیل دروغی بیش نیست.

شكيبا با اين تو مهموني دوست ميشه دو سال ميرن دبي پيجش رو ميبنده بعد برميگرده با سفرهاي اروپايي و لباس های برند و خونه تو نياوران و …..

شکیبا لطفی با ۲۴ سن و خانواده معمولی رو به پایین ، حالا هر ماه مسافرتهای لاکچری میره ساعت بالای پنجاه هزار دلاری دستش هست و چند ماه پیش هم رفت آمریکا .

هر روز با یک کیف و کفش و جواهرات میاد پست میذاره ، و show off میکنه به مردمی که پولشون رو دزدیده ، ایشون دقیقا بیان بگن منبع این پولها از کجاس ؟

اما اسی کیست ؟

 اسم پدر و مادر اسماعیل، هدایت و بتول است، کسی که به او حاج هدایت می‌گویند و در کار نخود بوده است. عموی ناتنی‌شان هم حاج خداکرم است.

اما الان اسی اسکندری به‌راحتی از بانک‌ها وام‌های کلان می‌گیرد و شکیبا هم جزو بلاگرهای بسیار کثیف است.

شکیبا در حالی پشت سر مهسا، چتریو، ساناز و بقیه، حرف‌های زیادی می‌زند و می‌گوید این‌ها تازه به پول رسیده‌اند؛ در حالی که خودش عملاً مثل یک کارگر زیر دست اسماعیل کار می‌کند، چون اسماعیل آدم بسیار خشن و وحشی‌ای است.

با این حال، به‌خاطر پول، از خودش هم مایه می‌گذارد که رابطه حفظ بماند.













کل خانواده اسکندری پاسپورت دومینیکا دارند.(این یک فکت است هرکسی را دیدید پاسپورت دومینکن داره یه جای کارش میلنگه)

 اما ساناز او کارش را با ارسال عکس های نیمه برهنه اش برای مدیران دولتی و آزاد شروع کرد و در قبالش سفرهای داخلی و خارجی با آنها می رفت ، در بعضی موارد از مدارک آنها و یا گفتگوهایشان فیلم و صدا ضبط می کرد بسیاری هنوز بر این باورند او پرستوی نهادهای امنیتی برای به دام انداختن و یا باجگیری از آنها بوده ( بسیار عجیب است در پرونده مونا کاکاوند هم عین همین تصاویر و عین همین سابقه موجود است که بعدا به آن خواهیم پرداخت)

رابطه ساناز و اسی همین گونه آغاز می شود.

دوست‌پسر شکیبا از طریق ساناز برای رؤسای بانک‌ها دختر جور می‌کرد تا بتواند از آن‌ها وام بگیرد. برایشان هتل دوبی می‌گرفت و دختر می‌فرستاد تا کارش در بانک راحت جلو برود.

تا کنون کمتر پیجی درباره آنها نوشته اند یا ترسیده‌اند یا خریده شده‌اند یا تهدید می‌کنند.

اگر نوشته شود، مثل بمب می‌ترکد.

اما روابط دوست‌دختر/دوست‌پسری‌شان واقعاً آلوده و کثیف است؛ مصرف خانوادگی کوکائین هم دارند، زن و مرد.

درباره اسی اسکندری که با عراقچی کار می‌کند:

عراقچی از ایران پهپاد و سلاح جنگی می‌فرستد روسیه و روسیه هم به‌جای پول، به ایران روغن، گندم و ذرت می‌دهد.

حالا اسی از طریق یک پسر که ۶–۷ سال است نمی‌تواند به ایران بیاید، این روغن و گندم را می‌گیرد تا داخل ایران بفروشد.

این شاید مهمترین قسمت ماجرا باشد :

عراقچی و سپاه پاسداران در بیرون تجارت کثیف مواد مخدر و سلاح دارند و بجای پول قهوه، برنج و ماشین های لوکس وارد می کنند و اسی در واقع ترانسفرماتور حکومت است و شکیبا هم فقط پوشش ،با او در سفرها می‌رود عکسی می‌اندازد و می‌آید .

همین !



تینا اسدی

 



حملات سازمان یافته به صفحه اینستاگرام من از زمانی آغاز شد که به تینا اسدی و آرام نقدی پرداختم .

این اولین پست من بود و به مرور طی روزهای آینده کاملتر خواهد سد و به آرام نقدی دلال نفتی حکومت و ترانسفر مالی احمد وحید دستجردی و از همه مهمتر مهدی کیهانفر و حتی همسرش سرکار خانم جواهری خواهم پرداخت

‏پنج شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴ در حالی که هزاران جوان ایرانی در نبردی تن به تن با قصاب تهران در حال غرقه به خون شدن بودن در دبی بزمی بود با طعم خون ملت !
‏ابی برایشان از قرمزی لبهایشان می خواند و پیک ها به سلامتی تینا و آریا بالا می رفت ! ‏تینا بلاگری وسط باز و آریا خونخوار سفره انقلاب. ‏آریا،صندوق دار سرلشکر پاسدار احمد وحید دستجردی و جزو ده نفری هست که نفت ایران را قاچاق می‌فروشد و از رانت کامل برخورداره. 
حتی نامش هم جعلی است آریا اسم مستعار اوست اگر تینا کارت شناسایی نشان داده به نام آریا نقدی که البته تغییر نام کار سختی نیست، بهر روی ما او را با نام آریا نقدی می شناسیم و معرفی خواهیم کرد.
 و به واسطه پولشویی در دوبی به زندان می افتد و به ۱۵ سال زندان محکوم می شود اما با دخالت مستقیم دفتر خامنه‌ای و وزارت امورخارجه نزدیک به یکسال بعد آزاد می‌شود. ‏فردای کشتار اما بازی عوض می شود پستها می شود: سپهر من کجایی بابا ! ‏به دوستش گفته :« اگه نذارم آنفالوم می‌کنن» ‏فردای آزادی هم در شلوغی ایران گم می‌شن و تکلیف پولهای فروش پنهانی نفت کشور هم فراموش می شود...
‏میان ما و آنها دریایی از خون است... ‏درباره احمد وحید دستجردی اگر نمی دانید در چند پست قبلی مفصل نوشته ام.


مسعود نیلی و فرزندش حامد نیلی

 



مسعود نیلی را  اغلب می شناسند . اما اگر تعدادی هم نمی دانند باید گفت او در دولت روحانی  دبیر کارگروه اقتصاد کلان ستاد هماهنگی‌های اقتصادی دولت و کارشناس ارشد این ستاد، سرپرست تیم تهیه‌کننده سیاست کلان اقتصادی و به ویژه سیاست پولی مد نظر این دولت برای کنترل تورم بوده است.

در  واقع بخش عمده ای از فلاکت امروز  زیر سر او تیم آنهاست تیمی که از دوران هاشمی و بعد خاتمی جان گرفت.

او  در دوره اول ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و همچنین محمد خاتمی معاون سازمان برنامه و بودجه بود.

او حالا بازنشست شده اما همچنان  رئیس مؤسسه آموزش عالی در برنامه‌ریزی (نیاوران) بوده است.

نیلی خود را اقتصاددان اقتصاد متعارف یا جریان اصلی معرفی می‌کند . اقتصاد دانی که کشور را به ورطه فلاکت کشاند و تنها راه چاره‌اش برای نجات از این منجلاب ، نجات فرزندانش بود!

حامد نیلی پسر  او اکنون در انگلیس زندگی می کند.

پسری که در اکانت اینستاگرامش مدام می نویسد چرا در انگلیس اذان پخش نمی شود و دلش برای اذان مسجد قدس توی شهرک غرب (حسن سیف ) تنگ شده اما به منجلابی که باباش درست کرده برنمیگرده !

شرم آور اینکه  وقتی جمهوری اسلامی بچه ها رو میکشت ایشون  عکس بچه خواهرش در دفتر باباش  را  می گذاشت و می نوشت مدیر آینده !

یعنی حتی برای به گند کشیدن آینده این مملکت هم فانتزی دارند، زهی خیال باطل !

حسین مصلح نیا و فرزندانش هدی و محمد




حاج حسین مصلح نیا از سرداران نسل اولی سپاه پاسداران و از اعضای حلقه محسن رضایی است، یکی از اولین پاسدارانی که به لبنان رفتند و حزب الله لبنان را تاسیس کردند.

و البته این همه داستان نیست ؛ ابربدهکار بانکی، فاسد اعظم، و از مالکان تیراژه و رستورانهای زنجیره‌ای بوف.


این ابر بدهکار بانکی که معادل ۱۹۰۰ میلیارد تومان از بانک صادرات به صورت درهم دریافت کرده که وثیقه مناسبی نزد بانک ندارد. ۳۲۰ میلیارد تومان به بانک ملی بدهکار است.
تازه اینها غیر از مبلغی است که به بانک شهر بدهکار بوده و بابت این بدهی در سال ۹۹ اموالش به مزایده گذاشته شده است.
حاج حسین که گاهی باید او را بدل و پوشش محسن رضایی میرقائد بخوانیم، با تشکیل باند اقتصادی فاسد شرکت روغن ناب را که از اموال خانواده شایان بوده، بعد از انقلاب ۵۷ با زد و بندهای بسیار و بدون هیچ سرمایه ای تصاحب کرده.
حاج حسین آقا که برای اولین بار عکسش رسانه ای می‌شود، با نام‌های دیگری پاسپورت گرفته و رفت و آمد می‌کند. برای همین با اینکه بین ابر بدهکاران اسم و رسمی دارد، هیچ عکسی از او منتشر نشده. بارها در مراسم های مختلف ساختگی از او تجلیل به عمل آمده است اما در هیچکدام عکسی از او پخش نشده است.
این زالوی اقتصادی سال ۱۳۹۸ قصد داشت تا زمین چند صد میلیاردی متعلق به شرکت روغن ناب را به نام رفیق دیپلم ردی خود، یعنی مسعود امیدی مقیم کند اما با لو رفتن موضوع مجبور شد زمین را به شرکت بورسی برگرداند. معامله ای که طبق اطلاعات موجود در سایت کدال، بدون پرداخت وجه صورت گرفته بود. ارتباط مصلح نیا و امیدی مقیم با اشتباه تاکتیکی مصلح نیا، یعنی انتخاب امیدی مقیم به سمت ریاست هیات مدیره شرکت ناب، لو رفت!
مصلح نیا که مالک اسمیِ مراکز خرید تیراژه یک و دو، سرزمین عجایب، رستوران زنجیره ای بوف و ده ها شرکت دیگر است، با استفاده از پوشش خیریه های خود اعم از موسسه خیریه عاطفه، موسسه قرآنی تفسیر جوان، سرپناه دادن و ساپورت مالی خانواده‌های مشکوک لبنانی و ارتباطات ناسالم، کاری کرده است که حتی بزرگترین افشاگرهای ایران هم اسمی از او نمی آورند!
این سردار مفسد سپاه با اصرار محسن رضایی میرقائد در دهه هفتاد مبنی بر واگذاری کارخانجات به سرداران سپاه، صاحب کارخانه و اموال شده است. نزدیکان حاج محسن به خوبی می‌دانند که این اموال متعلق به چه کسی است.



اینها گوشه ای از مفاسد اقتصادی سردار فاسد سپاه هست.

حسین مصلح نیا ظاهرا دو فرزند و به روایتی ۳ فرزند دارد. هدی مصلح و محمد مصلح و به روایتی هادی مصلح ( که اگر این روایت درست باشد هادی هم اکنون در استرالیا دانشجو است)

هدی در لندن است و همانطور که در پست مربوط به کاملیا رود نشین نوشتم مراودات اقتصادی با هم دارند که رستوران بوف لندن یکی از آنهاست.

محمد مصلح در ایران مدیر و مالک شرکت اف. تی. دیزاین است.

محمد مصلح یکی از برندگان ثابت و همیشگی شهرداری تهران در دوران شهرداری قالیباف و هم اکنون دوران شهرداری زاکانی است.

تجهیز و دیزاین شعبات بانک شهر از سال ۱۳۹۰ تاکنون برعهده وی بوده به نظر شما این منطقی است یک شرکتی برنده تمام مناقصه های بانک شهر و شهرداری های مناطق تهران باشد ، که احیانا پدرش هم سردار مافیایی سپاه است ؟

اگر به نتیجه غیر این رسیدید می توانید به تلفن سردار حسین مصلح نیا :‌09101114350 تماس بگیرید و به او بگوئید من چنین اتهامی به فرزندش زدم !

صفحه اینستاگرام محمد مصلح نیا که تا چند هفته پیش پابلیک بود

محمد صالح نیا

صفحه اینستاگرام هدی مصلح نیا مقیم لندن که تا چندی پیش پابلیک و با حجاب اسلامی بود و اکنون پرایوت شده و با عکس بی حجاب

صفحه شرکت محمد مصلح نیا

محمد لجن زاده حسین مصلح نیا

آیا بشار اسد در ایران است ؟


همان طور که رسانه‌ها خبر داده اند سعید جلیلی به منظور پیگیری وضعیت گروگان‌های ایرانی و حل بحران سوریه هفته پیش به سوریه سفر کرده بود. چند مقام سوری در فرودگاه به استقبال وی رفتند و بعد از آن هم چند وزیر سوری در ملاقات‌هایی با حضور خبرنگاران رسانه های جمعی به دیدار وی رفتند و در تمامی این دیدارها هیچ گزارشی مبنی بر سخنرانی و پرسش و پاسخ بین جلیلی با اسد در محیط عمومی و ... که رسم دیپلماتیک این جور دیدارهاست برگزار نشد، تنها خبری که از دیدار جلیلی و اسد منتشر شد همین عکس است و چند عکس دیگر و فیلمی که از این دیدار در این اتاق منتشر شده است.
عکس‌های منتشره از این دیدار اخیر که از سوی رسانه های داخلی ایران عمدتاً منتشر و بعد از سوی رسانه های سوری بازپخش شد! نشان می‌دهد که بشار اسد و سعید جلیلی برخلاف عرف رایج دیپلماتیک تنها با یکدیگر مذاکره می‌کنند و هیچ مقامی از سوریه در این اتاق حاضر نیست!
در حالی که بر اساس عرف رایج دیپلماتیک همیشه میزبان در سمت راست می‌نشیند و مهمان در طرف چپ و روبه رو و همین طور در ادامه دیگر مقامات دو کشور در ردیف مقام اصلی مذاکره کننده خود می‌نشینند و معمولا در هر طرف نیز پرچم همان کشور موجود است ، اما در این دیدار اسد و جلیلی، در کنار یکدیگر و دیگر اعضای هیات ایرانی در هر دو ردیف راست و چپ رو به روی یکدیگر نشسته‌اند و هیچ خبری از مسوولان سوری نیست و حتی مترجمی هم دیده نمی‌شود که خوب البته با توجه به آشنایی آقای جلیلی به زبان انگلیسی و عربی این نبود مترجم زیاد عجیب نیست اما اینکه چرا هیچ مقام سوری دیگر در این اتاق وجود ندارد بسیار عجیب است!
 و اینکه چرا هیچ عکس دیگری از اسد و جلیلی در مکان دیگری در خلال این سفر از این دو منتشر نشده است ؟
یکی از دوستان بنده که در دفتر مطالعات سیاسی و بین‌الملل وزارت امور خارجه شاغل می‌باشد دیروز در صحبتی که با وی داشتم گفت دقیقاً این اتاق را می‌شناسد و این اتاق یکی از اتاق‌های مذاکرات این دفتر در خیابان شهید باهنر تهران است!
موضوع خیلی غریب است و البته چند سایت داخلی هم از جمله عصر ایران هم به این مسئله واکنش نشان داده‌اند، با این حساب ظاهراً آقای اسد خیلی زودتر از آنچه که باید برای شرکت در نشست اجلاس سران جنبش عدم تعهد به ایران می‌آمد، آمده است.
 بهر حال  باید منتظر بمانیم ببینیم از آقای اسد خبری فیلمی مصاحبه ای منتشر می‌شود که دال بر حضور قطعی در سوریه باشد یا خیر!؟

! وطن و تن



این آقایی که در عکس می‌بینید  اسمش بابک هست و مثل هزاران ایرانی بی سرانجام در ایران سرزمین مادری‌اش را ترک گفته و به آمریکا رفته و بابک فردوسی، تا همین دیروز ۲۰۰ نفر بیشتر او را مثلاً در توییتر نمی‌شناختند اما از دیروز تا الآن در توییتر ۲۷۰۰ نفر وی را دنبال می‌کنند و هر لحظه هم آمار محبوبیت و شهرت وی بیشتر و بیشتر دارد می‌شود.
بابک  مهندس پرواز ناسا است، او مدیر برنامه کنجکاوی مریخ و مدیر پرواز کاوشگر کیوریاسیتی (کنجکاوی) است که امروز موفق شد بر سطح مریخ با موفقیت فرود بیاد و موجی از شادمانی و موفقیت را برای علاقه‌مندان این رشته و اکثر آمریکائی‌ها رقم بزند.
الآن هم اکثر شبکه های تلویزیونی آمریکایی خبرش را دارند پخش می‌کنند، او هم با همین شکل و شمایل دارد حرف میزند و کسی هم کاری ندارد بابا مامانش چه کاره بودند، دین و ایمانش چیست؟ چرا موهاشو این ریختی کرده؟ و رئیس جمهور آمریکا رو قبول داره یا التزام عملی داره و یا نداره و از این جور سؤالات که معمولاً در رسانه های ایرانی حرف اول رو میزنه وقتی یک نفر موفقیتی کسب میکنه!
وقتی این عکس رو نگاه می‌کنیم همه ما مطمئن هستیم که اگر بابک الآن ایران بود اول از هر چیزی «گشت ارشاد» می گرفتش و بعد از یک جفت سیلی و چک و لگد و فحش به پدر و مادرش که این‌گونه بزرگش کردند، موهاشو یا با فندک و کبریت آتش میزدن یا با سنگ و چوب و ...ماشین میکردن!

خیلی هم که می‌خواست داد و بیداد کنه و اعتراض کنه یه مشت آفتابه و شمشیر پلاستیکی می انداختن گردنش و دور شهر می گردوندنش تا برای بقیه درس عبرت بشه و ملت هم نگاه می‌کنند و نهایتاً هم اگر کسی خیلی خیلی ناراحت بشود از دیدن این صحنه‌ها موبایلشون را در میاره و از لای جمعیت و پس یقه دیگران از این صحنه فیلم میگیرد و میگذاره تو فیس‌بوک و یوتیوب و زیرش هم مینویسه: «ایرانی اگه غیرت داری لایک کن! »
اما رحمت براون پدر و مادر بابک که ده، بیست سال پیش این روزها را می‌دیدند و این جوانشان را فرستادند جایی که اگرچه کافر هستند، اگر چه جهان خوار هستند و استکبار جهانی اما دست کم برای شهروندانش حتی شهروندان مجرم و خطرناکش ارزش و احترام قائل هست!
نام فامیل این جوان خیلی به نظرم با معنا است! «فردوسی».
اینکه این روزها تا میایی حرفی بزنی از زشتی‌ها و پلشتی‌هایی که در مملکتمان است عده ای یقه می درانند که نه ما صاحب اولین منشور حقوق بشر هستیم!، ما دو هزار و پانصد سال تمدن داریم و این سرزمین، سرزمین کوروش و حافظ و سعدی و فردوسی است!
نه عزیزم «فردوسی» ها سال‌هاست که آن مملکت را ترک کرده‌اند!
آنچه که واضح و مبرهن است الآن در مملکت یا ملتی داریم که همه گرفتار توهم و فقر و تنگدستی هستند یا سکوت پیشه کرده‌اند یا هر کدامشان آماده رفتن از این مملکت هستند؛ مملکت این روزها فقط و فقط عرصه ترک تازی امثال سعید عسگرها و ده نمکی‌هاست! مملکتی است که در زندان‌هایش نخبه بیشتر پیدا می‌شود تا در دانشگاه‌هایش!
حالا باز خودمان را گول بزنیم و در بالاترین و فیس‌بوک و ... هی خوشحال بشویم که موفقیت یک جوان ایرانی در ناسا! اما واقعیت چیز دیگری است!
وطن بابک فردوسی و فردوسی‌ها جایی است که او را آن گونه که هست تحمل می‌کنند ...

... فردای نامحتوم دیکتاتورها


فردای آن روزی که به بهانه آ ن نوار ويدئويی افشاگريم بازداشت شده بودم از بازداشتگاه ۵۹ سپاه مرا به بند امنيتی ۲۴۰ اوين منتقل کردند ومثل همه هم بندی هايم زندگی ام خلاصه شده بود در يک سلول دو در سه متری بشماره ۳۴ و سه تخته پتو سربازی و مشتی کاغذ که پر بود از" س" يعنی سئوال " ج "  يعنی جای خالی جواب برای بازجوئی که بايد پر می کردمش .
در آن بحبوحه شلوغکاری و رونق کار دادگستری تهران (ايامی بود که سلطان علی خامنه ای مطبوعات را پايگاه دشمن خوانده بود و دسته دسته روزنامه نگار بازداشت می شدند و بغل بغل روزنامه توقيف)٬ بند ۲۴۰ شايد تا بحال اينهمه بازداشتی به خود نديده بود ، کار وبار بازجوها سکه بود!
 رفت و آمد زياد بود اولين صدای آشنايی که در گذر اين رفت و آمدها از اتاقهای بازجويی مجاور بند به سلول شنيدم٬ صدای دوست عزيزم محمد قوچانی بود که از مراسم ازدواجش برای چند دقيقه گپ دوستانه آقای سعيد مرتضوی مستقيم فرستاده بودش به اين بند! و اکنون ماهی از آن چند دقيقه می گذشت.
چند روز بعدش هم صدای مسعود بهنود را شنيدم که با بازجويش بحث می کرد وبه سلول هدايت می شد تا که فردايش در راهروی منتهی به بند همديگر را ديديم ! بهنود لبخندی زد واينکه: به فرشاد تو هم اينجايی؟٬که البته فرصتی برای جواب دادن نبود و هردويمان با اشاره بازجوها چشم بندمان را پائين تر کشيديم و به راه خويش کورمال کورمال ادامه داديم!
در همين گذرها بود که يکبار هم دزدکی از زير چشم بند احمد زيدآبادی و لطيف صفری و اکبر گنجی را هم ديدم!

شبهای بند ۲۴۰ ٬شبهای عجيب وبيادماندنی ای بود صدای آواز زندانی خانمی که از هر غروب شروع می کرد به خواندن و عجب غمگين و زيبا هم می خواند...من از اون آسمون آبی می خوام من ازاون شبهای مهتابی می خوام....از گوشه ديگر صدای گريه های دلريش يک زندانی که نمی دانم از چی بريده بود و اينهمه دل پرغصه داشت و فريادهای گاه وبی گاه سربازها که از اين برجک به آن برجک برای همديگر پيغام می فرستادندو صدای چک چک شيرهای دستشوئی سلولها و قدمهای منظم نگهبان در راهرو...و سيل افکاری که مدام به ذهنت می آمد و آينده نامحتومی که نمی دانستی چيست؟
هر چه از خاطرات آنجا بگويم کم گفته ام ٬اما نيت اين قلم از اين يادداشت بازکاوی آن خاطرات نيست ٬مسئول اين بند امنيتی جوانکی بود حدود ۳۰ تا ۴۰ سال ريز نقش و لاغر اندام باقدی نسبتا کوتاه و عينکی فتوکروميک بنام «ملاحسيني» (همانی که ناجوانمردانه به مشتی سرباز روز اعزام اکبر گنجی به دادگاه کنفرانس برلين برای پوشاندن لباس زندان بر تنش و مخالفت وی بزور بر دستش دستبند زد و به زير ضربات باتوم گرفتش و لباس را بر تنش پوشاندند) ، اولين بار که ديدمش٬آمده بود دم در سلول و گفت:بايد موهای سرت را بتراشی ٬مخالفت کردم ٬رفت با دوسرباز و باتوم آمدند! ظاهرا چاره ای نبود ٬تسليم شدم و باقی ماجرا من بودم و سر از ته تراشيده شده!
کارش حساب و کتاب نداشت و انگار که کل شبانه روز را در آن بند سر می کرد بعدها که ايام بازجويی و انفرادی ام تمام شد و به سالن های عمومی که در اوين آموزشگاه شهيد کچويی خوانده می شود منتقل شدم باز هم از شر «ملاحسيني» خلاصی نداشتيم چرا که وی بر تمام کارهای زندانيان سياسی و مطبوعاتی نظارت تام و تمام داشت از ملاقات با وکلا تا اعزام به دادگاه و حتی ملاقات با خانواده هايمان نيز بايد با اجازه و گاهی هم با حضور ايشان صورت می گرفت.
يک ملا حسينی بود و يک زندان اوين يکهو می ديدی که با مشتی سرباز و مامور می ريخت تو سالن و تمام زندگی و اسباب و اثاثيه زندانيان را زيرو بالا می کرد و می رفت وهر دفعه به دلخواهش يک چيز را ممنوع می کرد يک روز روزنامه را ممنوع می کرد و روز ديگرکاغذ و قلم را يکبار ليوان شيشه ای و بار ديگر ناخنگير و....
 کل زندانيان اوين انگار حکم برده رابرایش داشتند و ايشان هم حتما خود را صاحبان این برده  ها می دانستند !
 در اواخر ايامی که در زندان اوين بودم بی هيچ مقدمه ای خبر آوردند که «قطبي» رئيس زندان اوين عوض شده است و فردی ديگر به گمانم « خانی »  نام بجای او رئيس زندان شده است و بعدش هم خبر آمد که ملا حسينی هم عوض شده است...
موجی از شادی در بين تمام زندانيان پيچيد ٬شايد از خبر آزادی شان هم اينقدر خوشحال نمی شدند پيچيده بود که به وی مسئوليت مهمتری داده اند...

پيمانه من هم انگاری پرشده بود و چند روز بعدش آزاد شدم خبر انتصاب قطبی به عنوان رئيس سازمان زندانهای استان قم را در روزنامه ديدم خيلی دلم می خواست بدانم که ملاحسينی هم کجاست و چه می کند ؟ تا اينکه يکروز از يکی دوستانم شنيدم که وی هم محلی و هم مسجدی قطبی بوده و صرفا بر اساس رفاقت با وی اين پست به وی داده شده بوده و چون نام خوشی هم از خود بجای نمی گذارد و بخاطر شکايتهای زيادی هم که از وی شده بود و نامش بر سر زبانها افتاده بوده وقتی هم که قطبی به قم منتقل می شود ديگر وی را با خود نبرده است و روز ديگری هم خبر آوردند که وی در صندوق قرض الحسنه مسجد دارالسلام  مشغول به کار است.
چند ماهی از اين اخبار گذشت دانشگاه زاهدان مرا برای شرکت در مراسم پاسداشت اصلاح طلبان دربند دعوت کرده بود موقع برگشت در فرودگاه مهرآباد وقتی برای رفتن به خانه مقابل ترمينال ايستاده بودم در ميان مسافران و رانندگان جوانی را ديدم حدود۳۰ تا ۴۰ سال ريز نقش و لاغر اندام باقدی نسبتا کوتاه و عينکی فتوکروميک و... بله خود ملاحسينی بود که می گفت:سواری دربست !
تا مرا ديد آمد خود را عقب بکشد که ديگر دير شده بود و چشم در چشم بوديم و برای دست به سر کردن همديگر دير شده بود !!
سلام و عليکی ردوبدل شد و پرسيد چه ميکنی؟ گفتم هيچ !به شغل مشکوک روزنامه نگاری مشغولم ! شما چه می کنيد؟ نگاهی کرد و گفت ما هم هيچ می بينی که!
خدا نگهداری گفتم  واز کنارش گذشتم و او هم مسافری سوار کرد و در شلوغی ترمينال گم شد و من هم بسوی خانه روان ودر اين فکر بودم که چه کسی فکر می کرد سرنوشت ملاحسينی با آن ادعا و قدرت بی حدومرزش به اينجا ختم شود؟
امروز که اين يادداشت را در ذهنم مرور می کردم با خودم گفتم این که شاید کوچکترین دیکتاتوری بود که عاقبتش به این جا کشید ، مثلا چه کسی فکر می کرد بن علی و مبارک و قذافی کارشان به اینجاها بکشد و واقعا عاقبت اسد در سوریه و  خامنه ای و اعوان و انصار آنها که این روزها خود را حاکم بنامنازع ایران می دانند به کجا می کشد ؟ ...