! مسعود صدر السلام این نام فراموش نشود


نام سردار رادان و حسین فدایی به عنوان عوامل مؤثر دخیل در جنایت‌های کهریزک مطرح بوده است، اما آنچه در ادامه می‌خوانید، یکی از مستندترین گزارش‌های موجود درباره هویت اصلی‌ترین چهره پنهان مرتبط با جنایت‌های کهریزک است که نقشی بی‌بدیل در تبدیل بازداشتگاه کهریزک به یک شکنجه‌گاه داشته است. او کسی نیست جز: مسعود صدر الاسلام.
درباره کمپ کهریزک
صدها شهروند بازداشت شده در جریان اعتراضات اخیر مردم تهران به کودتای انتخاباتی 22 خرداد، در کمپ کهریزک به صورت روزمره تحت بدرفتاری و شکنجه قرار داشتند. لااقل سه از آنها کشته شده‌اند و دهها نفر نیز مصدوم و مجروح از این بازداشتگاه خارج شده‌اند. کمپ غیرقانونی کهریزک، واقع در شهرسنگ از توابع شهرری استان تهران، که حدود هشت سال قبل در عملیات موسوم به "جزیره" مربوط به پاکسازی منطقه خاک سفید تهران برای اولین بار مورد بهره‌برداری قرار گرفت، با توسعه و ساخت و ساز به محلی برای نگهداری بازداشت‌شدگان طرح موسوم به امنیت اجتماعی تبدیل شد. این کمپ غیرقانونی که روند ساخت و سازها در آن به خصوص از دو سال پیش شدت گرفته است، با شروع اعتراضات اجتماعی گسترده در تهران پس از اعلام نتایج تقلبی انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری، به محلی برای نگهداری و شکنجه بازداشت‌شدگان عمدتا جوان و ناشناس تبدیل شد. هزاران نفری که در درگیری‌های خیابانی تابستان 1388 در تهران بازداشت شدند، بسته به ارگان بازداشت کننده، در اماکن مختلفی اعم از بندهای مختلف زندان اوین تا بازداشتگاه‌های بسیج محلات و اماکن دیگر توزیع شدند. یکی از مهمترین اماکن که تعداد قابل توجهی از بازداشت‌شدگان را در خود جای داد، کمپ غیرقانونی کهریزک بود که به دلیل عدم شناخت رسانه‌ها و افکار عمومی، از دیده بانی جامعه پنهان مانده بود و به همین سبب بهترین فضا را برای شکنجه‌گران فراهم کرد تا از این فرصت و فضا برای یکه‌تازی و انتقام‌گیری از جوانان سبزپوش بهره‌گیری کنند. بنابر گزارشات دریافتی از تنی چند از زندانیان این کمپ که اخیراً به زندان قزل حصار منتقل شده اند. در محدوده یک سالن، 8 اتاق، 2 سالن قرنطینه، 4 سوله فلزی، جمعیتی در حدود 920 نفر که دو سوله فلزی آن به خانمهای بازداشت شده تعلق گرفته است، (گنجایش این دوسوله در حدود 200 نفر است) نگهداری می شدند. آن‌طور که شاهدان عینی عنوان می‌کنند، همچون زمان طرح موسوم به ارتقای امنیت اجتماعی، بازداشت شدگان در این مکان در بدو ورود مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفتند. آنها گفته‌اند: فضای اختصاصی به هر فرد کمتر از یک متر مربع است، تغذیه در هر روز شامل دو وعده جیره می‌شود و سیب زمینی به عنوان غذای اصلی در این مکان توزیع می‌شده است. بر اساس گزارش‌های به دست آمده از تحقیقات میدانی و اظهارات شاهدان، نیروهای پلیس امنیت به صورت منظم و هر روزه تحت عنوان "جیره کتک" با یورش به اتاق‌ها و یا به صف کردن بازداشت شدگان در محوطه محصور به سیم خاردار این مکان، اقدام به ضرب و شتم شهروندان زندانی می‌کنند. در این مکان طی دو سال اخیر دست کم 14 زندانی بر اثر خشونت بی‌حد و حصر نیروهای نظامی یا عدم رسیدگی پزشکی، جان خود را از دست داده‌اند. همچنین گزارش شده است که نیروهای امنیتی مستقر در این مکان، به صورت گروهی به بازجویی و فیلمبرداری از شهروندان محبوس در این مکان می‌پردازند. خبر کشته شدن محسن روح الامینی، فرزند دکتر روح الامینی ریاست انستیتو پاستور ایران و از اعضای شاخص ستاد محسن رضایی در انتخابات دهم، پرده از جنایات انجام گرفته در کمپ کهریزک برداشت تا اینکه به دستور رهبری، این بازداشتگاه به دلیل عدم رعایت اصول اولیه بسته شد؛ هرچند پس از اعلام خبر تعطیلی آن نیز همچنان شایعاتی مبنی بر دایر بودن این بازداشتگاه در افکار عمومی وجود داشت. در فضای محدود خبری، نام‌هایی در خصوص فرماندهان و مسئولان کمپ مذکور مطرح شد. ابتدا از محمدباقر ذوالقدر، جانشین فرمانده کل سپاه و اولین معاون امنیتی انتظامی وزارت کشور در دوران احمدی‌نژاد، به عنوان یکی از افراد مؤثر در جنایات کهریزک نام برده شد. چندی بعد و بر اساس گفته‌های بازداشت‌شدگانی که در کهریزک بودند و آزاد شدند، اسامی شماری از شکنجه‌گران از جمله احمدرضا رادان (جانشین فرمانده نیروی انتظامی)، عامریان (عامری) معاون رادان، کشمیری (از دستیاران رادان)، حقی فرمانده گارد، کمیجانی رئیس بازداشتگاه کهریزک، سروان زندی معاون اردوگاه کهریزک، سید موسوی که نام او به عنوان قاتل محسن روح الامینی مطرح شده است و سید حسینی، افسر نگهبان زندان کهریزک، مطرح شد. همچنین چندی قبل یک نماینده اصولگرای مجلس در گفت‌وگو با «موج سبز آزادی» از نقشی که بعد از انتخابات به «حسین فدایی» محول شد و او نیز در جایگاه یکی از مسئولان کهریزک نشاند، سخن گفت.اما جدیدترین بررسی‌ها، نشان می دهد که اصلی‌ترین مسئول پشت پرده این بازداشتگاه و بخشی از سرکوب‌های خیابانی، «مسعود صدر الاسلام» معاون اسبق اطلاعات نیروی انتظامی است که از طریق منصوری، مسئول دفترش در اطلاعات ناجا که معاونت بازداشتگاه را بر عهده داشته است، کهریزک را به یک شکنجه‌گاه رسمی تبدیل کرده است.
مسعود صدر الاسلام کیست؟
سردار مهندس "طه طاهری" با نام‌های مستعار "مسعود صدرالاسلام" و یا "مسعود صالح " که عده ای از نزدیکانش او را "صدر" صدا می‌زنند، یکی از چهره‌های اصلی تشکیلات اطلاعات موازی در ایران است. وی برادر شهید طالب طاهری است که پس از ورود مجاهدین خلقه به فاز "عملیات مهندسی" در ابتدای دهه 60 توسط اعضای این فرقه ربوده شد وپس از تحمل وحشیانه‌ترین انواع شکنجه‌ها در یکی از خانه‌های تیمی به شهادت رسید. میزان سبعیت و وحشیگری شکنجه‌های اعمال شده بر روی این جوان 18 ساله به حدی بود که انتشار خبر شکنجه و تصویر جنازه او، تاثیر زیادی بر روی افکار عمومی ایران و جهان داشت و باعث منفور شدن منافقین در اذهان مردم شد. برخی از افراد مطلع معتقدند مسعود صدرالاسلام در فعالیت‌های امنیتی و بازجویی‌های خود بیش از هر چیز به گرفتن انتقام برادرش فکر می‌کند. حال مهم نیست که او انتقام جنایت‌های فرقه رجوی را از شهرداران بی‌گناه بگیرد یا جوانان سبزپوشی که تنها جرمشان حمایت از میرحسین موسوی است. طه طاهری از جمله اعضای سپاه پاسداران در ابتدای انقلاب بود که بعدها به نیروی انتظامی پیوست و در آنجا در پست مسئول اطلاعات نیروی انتظامی در زمان ریاست لطفیان و در فاجعه کوی دانشگاه خبرساز شد. چندی بعد، در دولت محمود احمدی‌نژاد، او با حکم محرابیان وزیر صنایع به عنوان مدیر عامل و ریاست هیات مدیره شرکت دخانیات ایران معرفی شد. بعد از مدتی، با بالاگرفتن بحث قاچاق سیگار، صدرالاسلام از این سمت برکنار شد و جالب است که این بار با حکم اسماعیل احمدی مقدم به جانشینی ستاد مبارزه با مواد مخدر منصوب شد. وی در حال حاضر ظاهرا در این پست حضور دارد، و البته هنوز شایعاتی مبنی بر دست داشتن وی در قاچاق سیگار خارجی و روابط او با شرکت فیلیپ موریس، نماینده سیگار مارلبرو، بر سر زبان‌ها هست. صدرالاسلام در اوایل دهه 60 از بازجویان بند 209 زندان اوین - که در آن روزها در اختیار اطلاعات سپاه پاسداران بود - بوده است. شاید بسیاری از زندانیان آن روزگار، جوان لاغر اندامی را که با نامهای مستعار مسعود، صالح و یا مسعود صالح معرفی می‌شد، به یاد داشته باشند که در بازجویی‌ها خشونت بسیاری به کار می‌برد. دریا هنرمند از زندانیانی است که آن روزها را به خاطر می‌آورد و در خاطرات خود از وی نام برده است. پیوست یک . نام مسعود صدر الاسلام بار دیگر در پرونده شهرداران بر سر زبان‌ها افتاد. در روزهای پس از دوم خرداد، محمد رضا نقدی با همکاری وی،که یکی از نیروهای امنیتی مورد اعتماد مقامات عالی‌رتبه کشور محسوب می‌شد، برخورد با غلامحسین کرباسچی شهردار وقت تهران و شهرداران مناطق را به عنوان حامیان انتخاباتی خاتمی در دستور کار خود قرار دادند. کلیه معاونان شهرداری تهران و شهرداران مناطق با حکم محسنی اژه‌ای، رئیس وقت مجتمع قضایی کارکنان دولت، توسط حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی در محل کار خود بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شدند که بعدها مشخص شد بازداشتگاه غیرقانونی وصال نام دارد. چند روز بعد هم غلامحسین کرباسچی، شهردار وقت تهران، بازداشت و به زندان اوین منتقل شد. پیوست دو . پس از آن اما پرونده‌ای در قوه قضاییه طرح شد که حاکی از شکنجه و فشار بیش از حد بر شهرداران بازداشتی بود و مسعود صدرالاسلام و محمدرضا نقدی از سرشناس‌ترین متهمان این پرونده بودند. بالاخره دادگاه‌ها و بازداشت‌ها پایان گرفت و متهمان با فشار مطبوعات و فراکسیون کارگزاران در مجلس و پیگیری افکار عمومی، ضمن اقامه دعوا در دادسرای نظامی تهران، بالاخره توانستند محمدرضا نقدی را با توجه به فاحش بودن تخلفاتش در صدور احکام بی‌مورد بازداشت‌های موقت ، شکنجه و بازجویی‌های خلاف قانون، به سه ماه حبس محکوم کنند؛ که البته این حکم، به‌رغم قطعی شدنش، هرگز به اجرا در نیامد و در کمال ناباوری، چندی بعد محمدرضا نقدی با حکم آیت‌الله خامنه ای به عنوان «مشاور ارشد نظامی رهبر و فرمانده پشتیبانی ستاد فرماندهی کل قوا» منصوب شد.در این میان گویا پرونده دیگری هم برای این دو دوست و همکار همیشگی تشکیل می‌شود که موضوع آن مظنونیت به مشارکت در قتل قاضی ( بازپرس ) اولیه پرونده کرباسچی است، که به طور مشکوکی ناگهان سکته کرده بود. گفته می‌شود که محمدرضا نقدی بر سر صدور احکام سفید امضای بازداشت و بازرسی از منازل و محل کار افراد و همچنین چگونگی حسابرسی با وی اختلاف داشته است که به همین منظور و برای حل اختلافات جلسه‌ای در منزل «محسنی اژه‌ای» با حضور او و محمدرضا نقدی و مسعود صدرالاسلام برگزار می‌شود و با صرف شام خاتمه می‌یابد، فردای آن روز وی دچار مسمومیت شدید می‌شود و به علت کاملا آشکاری ( آمپول هوا ) دچار ایست قلبی می‌شود و فوت می‌کند. به دنبال فوت ایشان، کمیسیون امنیتی شورای عالی امنیت ملی با وجود اذعان به مشکوک بودن فوت قاضی، به دلیل دخیل بودن افرادی چون علی رازینی (ریاست وقت دادگستری استان تهران)، محسنی اژه‌ای (ریاست وقت مجتمع قضایی کارکنان دولت و از قضات دادگاه ویژه روحانیت)، محمد رضا نقدی و مسعود صدر الاسلام دستور بایکوت شدن پرونده را می‌دهد.
ارتباط با لباس شخصی‌ها
نام سردار مسعود صدرالاسلام بارها در گفتگوها و اعترافات اعضای بارز و شناسنامه‌دار لباس شخصی به چشم می‌خورد و حتی او را تشکیل دهنده تشکیلاتی جدید با نام نوپو می‌دانند. امیر فرشاد ابراهیمی، از اعضای سابق انصار حزب الله، در این باره می‌گوید: "با آمدن محمد خاتمی تنش‌ها و درگیری‌ها بیشتر شد. نیروهای انتظامی هم در یک وضعیت منفعل قرار گرفته‌ بود و نمی دانست با این نیروها چه‌ بکند. از همین جا بود که‌ پایه‌ و اساس تشکیل نیروهای جدیدی به‌ نام "نوپو" بنابر دستور رهبری به‌ مسئول اطلاعات نیروی انتظامی که‌ در آن زمان سرتیپ مسعود صدر الاسلام بود، شکل گرفت. در نوپو که‌ اسم اختصاری آن - نیروهای ویژه‌ پاسدار ولایت - بود، بخشی از انصار حزب الله‌ به‌ شکل کاملا سازمانی و ارگانیک در اختیار نیروهای انتظامی قرار گرفته‌ و زیر نظر اطلاعات نیروی انتظامی کار می‌کردند. همین افراد هم بودند که‌ در حادثه‌ 18 تیر کوی دانشگاه حضور داشتند." پس از واقعه کوی دانشگاه تهران و در پاییز 78 مسعود صدرالاسلام که در نقش افراد کلیدی کنترل اغتشاشات تهران حاضر شده بود، در جلسه‌ای محرمانه با عنوان همایش کوثر به عنوان میزبان حاضر شد که نوار این جلسه چندی بعد در فضای مجازی دست به دست شد. صدرالاسلام در این جلسه با لحن مغرورانه همیشگی خود، از روزنامه‌ها با عنوان دشمن یاد می‌کند، به سرکوب مردم در این دوران افتخار می‌کند و سعی در ارائه روش‌های علمی سرکوب برای همکارانش دارد. حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی در دوران ریاست مسعود صدرالاسلام به پایگاهی برای فعالیت‌های خلاف قانون و به واقع شرارت‌های عده‌ای از لباس شخصی‌ها تبدیل شده بود و مهمترین پناهگاه این گروه به شمار می‌رفت. پیوست سه . امیر فرشاد ابراهیمی درباره ماجرای حمله به آقایان عبدالله نوری و مهاجرانی می‌گوید بعد از آنکه به او خبر می‌دهند که از جانب مهاجرانی شناسایی شده و وزارت اطلاعات به دنبال اوست، به صدرالاسلام پناه برده و وی از آنها پذیرایی می‌کند. پیوست چهار . یا در مورد باند فاسدی که در پوشش حزب الله دست به دزدی می‌زده است، بعد از اینکه این گروه به صورت اتفاقی توسط مامورین نیروی انتظامی دستگیر می‌شوند، با وجود تیراندازی که بین پلیس و این افراد صورت می‌گیرد، با دستور مستقیم صدرالاسلام "دزدهای حزب‌اللهی" آزاد می‌شوند. پیوست پنج . امیر فرشاد ابراهیمی پس از آنکه نسبت به تخلفات رایج در فعالیت‌های انصار حزب الله معترض می‌شود، علیه این مجموعه به افشاگری می‌پردازد که بعد از آن از سوی عوامل صدرالاسلام دزدیده می‌شود و در منزلی تحت شکنجه و فشار قرار می‌گیرد تا به جاسوسی برای کشورهای غربی اعتراف کند. اما نهایتا در 29 اسفند 78 با پیگیری‌های سید محمد خاتمی آزاد می‌شود. او پس از آزادی هم از نقش سردار صدرالاسلام به عنوان یکی از افرادی که در بعضی بازجویی‌های وی حضور داشته و خواهان اقرار او به جاسوسی برای کشورهای خارجی و یا خط گیری از جبهه دوم خرداد بوده است، نام می‌برد. پیوست شش .
نقش پنهانی صدرالاسلام در قتل‌های زنجیره‌ای
پس از افشای جزئیات پرونده قتل‌های زنجیره‌ای سال 77 به دست ماموران خودسر وزارت اطلاعات، نام صدرالاسلام در اعترافات دو تن از عوامل قتل‌ها مشاهده می‌شود نفر اول پرونده - سعید امامی - در زمان بازداشت با خوردن داروی نظافت خودکشی می‌کند و نفر دوم پرونده، سید مصطفی موسوی معروف به مصطفی کاظمی است که ظاهرا در آن زمان قائم مقام معاونت امنیت وزارت اطلاعات بوده است. موسوی دراعترافات خود، زمانی که از نقشه ترور هوشنگ گلشیری یاد می‌کند، از مسعود صدرالاسلام نام می‌برد داستان از این قرار است که صدر رابط لطفیان فرمانده ناجا با دری نجف‌آبادی، وزیر وقت اطلاعات، بوده و بعد از اطلاع از برنامه قتل‌ها، قول هرگونه همکاری را به موسوی می‌دهد، هم در جریان ترساندن گلشیری و هم در پیگیری ادامه حذف فیزیکی مخالفان در شهرستان‌ها، از جمله شیراز و گیلان. اما در نهایت به دلیل حساسیت‌هایی که در مطبوعات و وزارت اطلاعات ایجاد شد و با نگرانی وزیر از بالا گرفتن مساله، این قضیه از سوی موسوی پیگیری نمی‌شود تا اینکه ماجرای قتل‌ها به بازداشت موسوی و سپس سعید امامی ختم می‌شود. همین گفته‌ها در پرونده قتل‌ها در اعترافات مهرداد عالیخانی، صادق مهدوی نفر سوم پرونده و رییس اداره چپ نو وزارت اطلاعات با نام بردن از مسعود صالح تکرار می‌شود. پیوست هفت .
* * *
طه طاهری که با نام‌های مستعار مسعود صدر الاسلام و مسعود صالح در سال‌های گذشته نقش ویژه‌ای در سازماندهی لباس شخصی‌ها و پیاده کردن نقشه حذف مخالفین بر عهده داشت، در فجایع صورت گرفته بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری دهم، به ویژه در رابطه با جنایات بازداشتگاه کهریزک، حضوری پر رنگ داشت. اکنون خبرگزاری‌ها در حالی از بازداشت و برخورد با برخی از مامورین خاطی کهریزک خبر می‌دهند که این برخوردها محدود عده‌ای عوامل زیردست می‌شود و ارشد آنها سرهنگ فلاح است.
بدین ترتیب برخوردها مشمول عده‌ای از زیردستان می‌شود که اگر هم در شکنجه‌ها دست داشته‌اند، در اجرای دستورات فرماندهان رده بالا بوده است. اما با آنکه رهبر نظام مدعی است نظام از جنایت‌های صورت گرفته گذشت نخواهد کرد، مسعود صدرالاسلام، حسین فدایی، احمدرضا رادان و دیگر سرداران مؤثر در شکنجه‌گاه کهریزک همچنان آزادانه به قانون‌شکنی‌های خود ادامه می‌دهند و کسی هم جلودار آنان نیست.
پیوست‌ها:
یک - گوشه‌ای از خاطرات دریا هنرمند:
"بند دویست و نه دارای ده راهرو بود. در هر یک از این راهروها هشت سلول انفرادی به طول حدود دو و نیم متر و عرض یک و نیم متر وجودداشت در هر سلول انفرادی یک روشویی( دستشویی) استیل کوچک و یک توالت فرنگی استیل وجود داشت. سیستم گرمایشی سلولها شوفاز بود که در محفظه ای مخصوص درون دیوارهای سیمانی سلولها جاسازی شده و روکشی از توری فلزی دسترسی مستقیم به آن را ناممکن میساخت. دریچه ای شیشه ای هم امکان ورود هوا ونور را از سقف سلول به داخل ممکن میساخت. در هر سلول بسته به نوع فعالیت و وضعیت پرونده افراد استقرار و اسکان آنان ترتیب داده میشد. در برخی بندها سلولها مطلقا انفرادی بود و در برخی دیگر از دو نفر تا گاهی موارد حتی هشت الا ده نفر هم اسکان داده میشدند بند ده دویست و نه اختصاص به توابین رده بالای گروه ها داشت که در سلولها باز بود و به شکل یک بند عمومی اداره میشد افرادی نظیر هادی جمالی- علی قناعت پیشه - بهروز اکبری ( احتمالا) - مینو توحید - محمد مقدم معروف به محمد پیشه) در این بند اسکان داشتند. سر بازجوی اصلی دویست و نه فردی لاغر اندام به نامهای مستعار صالح - مسعود- مسعود صالح و... بود شدت وحشیگری و خباثت وی نزد زندانیانی که کار بازجویی آنها توسط وی انجام شده بود زبانزد بود شیوه رفتار در دویست و نه برای زندانیان مقاوم چنان بود که تمام زندانیان وقتی با زندانی رسته از بند مزبور مواجه میشدند ناخودآگاه از اینکه گذارشان به دویست و نه نیفتاده است شادمانی میکردند.دیگر بازجویان بند دویست و نه که البته اسامی همه مستعار بود عبارت بود از امیر- میثم - یاسر-محمدرئوفی(رئوف- محمد) و چند تنی دیگر.شیوه رفتار در دویست و نه چنان بود که اگر فرد شناخته شده و با شناسایی بازداشت شده بود ابتدافرد معِرف با فرد بازداشت شده مواجهه داده میشد تا وی را ترغیب به ارائه وبیان اطلاعاتش کند ولی اگر فرد ناشناس بود یا تمایلی به معرفی خود و بیان اطلاعاتش نداشت شکنجه به سرعت در مورد وی اعمال میشد. شکنجه رایج و متداول نیز کابل در انواع سایزها بود. قپانی- آویزان کردن از سقف بادستها و پاهای بسته - توپ فوتبال و انفرادیهای طویل المدت از جمله شکنجه های رایج و متداول در دویست و نه بود تشنگی دادن ! ( شخصا نمونه اش را می شناسم) نیز (اگرچه معدود ) برای آزار زندانیان ویژه ،اعمال شده استِ البته شلا ق به دستان می گفتند آنچه شما کفار و منافقین شکنجه می نامید ، تعزیر شرعی ست و مااز حاکم شرع مجوز شرعی اخذ میکنیم گاهی هم با " تسویل " و توجیه و مینیاتوریزه کردن جنایات خویش ، به جلد " سلمان فارسی میرفتند و خود را هم بازی میدادند و ادا در می آوردند ! مثلا مینو توحید را خود مسعود صالح وقتی ازسقف با دستانی بسته به شکل پنکه سقفی آویزان کرده بوده و با ضربات کابل به وی میزده ناگهان لحظه ای دست از زدن میکشد و خطاب به مینو توحید فریاد میزند :تو حامله که نیستی؟ مینو توحید در همان حال درد و زجر میگوید نمیدانم ولی فکر کنم باشم . که بناگاه مسعود صالح بر سر خود میزند و میگوید من اجازه این کار را نداشتم و اگر جنین تو سقط شده باشد من قتل نفس مرتکب شده ام و مستوجب مجازات هستم و سپس با حالتی گریان مینو توحید را از سقف پایین آورده و از اتاق شکنجه خارج میشود مینو توحید که بعدا سراز بند ده درمی‌آورد ، گفته بود علت اصلی فروریختن و تواب شدنم همین حادثه در اتاق شکنجه بود که مرا تکان داد"
پیوست دو - محمدرضا نقدی که از سوی جمعی از نمایندگان مجلس پنجم به مجلس دعوت شده بود، در جلسه‌ای با نمایندگان نقش خود را این‌گونه تعریف می‌کند:
روزی آقای رازینی ریاست محترم دادگستری تهران مرا به دفترش دعوت کرد وقتی که رفتم ایشان توضیح دادند که پرونده ای هست که مربوط می شود به فساد مالی در شهرداری تهران و ابعاد مالی آن بسیار گسترده است ما هم به دلایلی صلاح نمی دانیم که پرونده را به دست دیگر ضابطین ، همچون وزارت اطلاعات و اداره آگاهی بدهیم و می خواهیم این را به شما بسپاریم چرا که هم « بازداشتگاهی مطمئن» دارید و هم پرسنلتان «امین» هستند. آن روز من به آقای رازینی گفتم: ما آماده هستیم! ولی اگر به میدان بیاییم تا آخر هستیم مبادا شما در وسط کار بر اثر فشارهای سیاسی کنار بکشید، که آقای رازینی هم گفتند : نه اراده ما هم بر این است که این قضیه جدی بگیریم و حتی مقام معظم رهبری هم فرموده‌اند که با این مفسده جدی برخورد شود. (برگرفته از متن پیاده شده نوار جلسه پرسش و پاسخ محمدرضا نقدی و نمایندگان مجلس)
بعد از این توافق بود که فرمان آتش صادر شد و محمدرضا نقدی با یاری سرتیپ پاسدار «مسعود صدرالاسلام» فرمانده وقت اطلاعات ناجا، کار بازداشت، احضار و بازجویی بیش از 164 شهردار، مدیر، کارمند ارشد و میانی شهرداری تهران را طی 95 روز به انجام رساندند. کار بازرسی از ساختمان‌های شهرداری و منازل بازداشت‌شدگان توسط معاونت اطلاعات نیروی انتظامی و کار بازجویی و بازداشت متهمان توسط حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی صورت گرفت. بازجویی‌ها عمدتا در بازداشتگاه‌های وصال و خاتم و یا مجتمع قضایی امام خمینی انجام می‌گرفت.
پیوست سه : اما در بازداشتگاه‌هایی که علی رازینی آنها را «مطمئن» خوانده بود، ماموران «امین» بر سر متهمان چه می‌آوردند؟ « میم - ت» یکی از شهرداران بازنشسته شده، پس از آزادی، در لایحه شکوائیه خویش علیه محمدرضا نقدی و مسعود صدرالاسلام، شرایط رفتار این ماموران امین را در آن بازداشتگاه مطمئن این‌چنین شرح می‌دهد:
بازداشتگاه ما وصال نام داشت و من در سلول 130 انفرادی بودم. محل سلول من چهار طبقه زیر زمین بود از بلندگوی بازداشتگاه که در تمام سلولها صدای آن پخش می شد مدام یا صدای ضجه و گریه و روضه خوانی پخش می شد یا قرآن. وضع غذای بازداشتگاه هم بسیار نامطلوب بود و در مدت 65 روزی که من در انفرادی بودم همواره غذا یا تکه نانی خشک و چند خرما بود یا سوپی که بیشتر به آب گرم و گوجه و چند لوبیا شباهت داشت. و شکنجه اصل ثابت تمامی بازجویی هایم بود، بازجوی من که خود را ایمان معرفی می کرد با کابل بر پشتم میزد و با هر ضربه یا زهرا و یا حسین میگفت. آقای نقدی در تمام جلسات شکنجه خود شخصا حضورداشت و همواره زیر ضربات کابل از من می خواست تا اعتراف کنم و کتبا بنویسم که با خانم « ز- م » منشی محل کارم روابط نامشروع داشته ام ... (قسمتی از لایح شکوائیه « م-ت » که رونوشتی از آن برای مطبوعات نیز ارسال شده بود.)
پیوست چهار: بازداشت مصلحتی، بخشی از افشاگری‌های امیر فرشاد ابراهیمی:
شب روز زدن آقای عبدالله نوری، الله كرم به من زنگ زد و گفت آقای مهاجرانی تو را شناسایی كرده و گفته اونی كه از عزت الله سحابی شكایت كرده بود هم در جمع محاصره كنندگان بود و آقای مهاجرانی وقتی دید عبدالله نوری را كتك می زنند از آن طرف خیابان فرار كرد. چون ما دو یا سه بار هم دفتر آقای مهاجرانی رفته بودیم و ایشان من را شناسایی كرده بودند كه یكی از افرادی كه عضو شوراست و از سحابی هم شكایت كرده بود. خلاصه به من گفتند كه تو شناسایی شده ای و با نیروی انتظامی هماهنگ شده و قرار است تو را بازداشت كنند. نگران نباش شنبه یا یكشنبه كه جمعه اش آن اتفاق افتاد (١٣ شهریور) بود كه من داخل دانشگاه تهران آمده بودم. انتخاب واحد یا كتاب بخرم (یادم نیست) كه یكی از بچه های اطلاعات نیروی انتظامی كه با خود ما هم كار می كرد بنام سرهنگ امیر سیف آمد و با خنده گفت: آمده ایم جلبت كنیم. سوار ماشین شدیم. به ناحیه انتظامی تهران بزرگ رفتیم. گفت: همه چیز تمام شده است. ما فهمیده ایم كه این قضیه مردمی بوده و به شما هیچ ربطی نداشته. ما را دو روز بردند در نیروی انتظامی خیابان میرعماد ( اداره اماكن) نگهداری كردند و شبش ما را به دادگاه شعبه ٦ مجتمع قضایی امام خمینی فرستادند. قاضی از ما پرسید كه شما بودید؟ گفتم: نه آقا، ما اصلا آن روز نماز جمعه نبودیم. ایشان هم بلاقید ما را آزاد كرد. وقتی آزاد شدم در همان شعبه روزنامه ای خریدم و فهمیدم كه رئیس جمهور یك كمیته ویژه برای پیگیری این قضیه تشكیل داده است. زنگ زدم به آقای الله كرم و گفتم كه دادگاه بهر جهت ما را بلاقید آزاد كرده و فهمیده اند كه ما جرمی نداریم، كه الله كرم گفت: اگر میشه برگردید همان نیروی انتظامی، چون وزارت اطلاعات هم دنبال توست. گفتم: چرا؟ گفت: چون خاتمی بهر حال به وزارت دستور داده. برگشتم دفتر آقای صدرالاسلام. گفتم: اگه میشه ما را بازداشت كنید چون امن ترین جا برای من فعلا اینجاست. ایشان گفت: شما بروید، هر چه آقای الله كرم بگوید من همان را گوش می كنم. ما را سوار یكی از همین پاترول ها كردند. من بودم، فرج و متهم دیگری به اسم سهیل كریمی. شبانه به خانه آقای الله كرم آمدیم. قضیه را برای ایشان گفتیم و پرسیدیم كه برویم یا بمانیم؟ گفت: خب، ریسك می كنیم. بیایید، ولش كنید دیگر نمی گیرندتان. برگشتیم دفتر آقای صدرالاسلام (رئیس حفاظت كل ناجا) و گفتیم كه آقای الله كرم اینجوری گفتند، اگر اجازه بدهید ما برویم. ایشان هم یك شامی به ما دادند و آمدیم و یكشنبه اش بنده توسط وزارت اطلاعات بازداشت شدم.
پیوست پنج : فساد، بخشی از افشاگری‌های ابراهیمی، عضو سابق انصار:
"یك شب محمد بابائیان و مهدی صفری تبار با یك هوندا آكورد ساعت ١٢ شب آمدند دنبال من. اینها آمدند دنبال من و گفتند می خواهیم برویم بگردیم. گفتم: باشد. به خانه گفتم كه شب دیر می آیم و رفتیم. رفتیم دربند دیدم اسلحه ها و كلت هایشان هنوز دستشان است. گفتم مگر قرار نبود اینها را تحویل دهید؟ گفتند: حالا ندادیم دیگر. گفتم: ماشین مال كیه؟ گفت: مال خودم. توی راه برگشتن حول و حوش ساعت ١ یا ٣٠/١ یك موتور هوندا ١٢٥ از كنار ما رد شد. پیچیدند جلوی موتور و به من گفتند: برو ببین كارت موتور همراهش است یا نه؟ خوب ما هم كارت بسیج داشتیم و هم حكم ایست و بازرسی. گفتم: خوب، الكی بریم بگردیمش دیگه. گفت: كارت موتور ندارم. موتور را تازه خریده ام و بازاری هستم. زیپ پیراهنش را باز كرد دیدم دسته های هزارتومانی داخل پیراهنش است. گفت: قرارداد چك دارم و رفته بودم این پول ها را از یكی بگیرم. محمد بابائیان گفت: بچسب بهش. منهم ذهنم به همه چیز می رفت غیر از چیزی كه توی ذهن محمد بود. رفتم او را گشتم و دیدم كه فقط پول همراهش است. گفتم كه دفعه بعد كارت موتور همراهت باشد و رفتم سوار ماشین شدم. محمد بهم گفت: خاك تو سرت. می زدی پس كله اش. اسلحه و ماشین كه داشتیم. چراغ گردون هم داخل ماشین بود. پول هایش را می گرفتیم می انداختیمش توی جوی و خودمون هم درمی رفتیم. من كه دیدم خیلی راحت از دزدی حرف می زنند، گفتم: خوب، شما اگر از اول به من می گفتید دوزاری ام می افتاد و اینكار را انجام می دادم. گفت: كار اینجوری باشه. پاش هستی؟ گفتم: آره هستم. گفت: فردا می خواهیم برویم سرقت توی یك خونه ای، تو هم می آیی؟ گفتم كه آره خوب. و برای فردا قرار گذاشتیم. بعد فهمیدم كه آن ماشینی هم كه آورده بودند از یك آقایی گرفته بودند. به این ترتیب كه داشتند توی خیابان راه می رفتند، این آقا هم با هوندا آكورد داشته از خیابون رد می شده است كه پیچیدند جلویش و گفتند: بزن بغل. آن آقا را گرفتند و كرده اند توی دستشویی مسجد و ماشینش را برداشته اند توی خیابان راه افتاده اند. آخر شب هم مقداری حشیش توی داشپورت ماشین یارو می گذارند و صورت جلسه می كنند و تحویل نیروی انتظامی داده اند كه ما در حین گشت به این مورد مشكوك برخوردیم و ایشان مواد مخدر همراهش بوده و بازداشت است. یارو را هم تحویل نیروی انتظامی داده بودند ولی در اصل ماشین را گرفته بودند كه بروند بگردند. ما هم به خیال خام خودمان فردایش زنگ زدیم به آقای مستوفی كه بعضی از بچه های شورا كه در تیم بنده كار می كنند ظاهرا سارق مسلح هستند كه گفت: بیا دفتر من ببینم قضیه چیه؟ منهم رفتم اطلاعات نیروی انتظامی توی ونك و گفتم كه قضیه این است و اینها ظاهرا دارند دزدی می كنند. اسلحه هایی هم كه شما برای قضیه كوی به آنها داده بودید هنوز تحویل نداده اند و با آنها می روند سرقت مسلحانه. امشب هم قرار است خانه ما بیایند و با بنده وعده كرده اند. گفت: ساعت چند می آیند؟ گفتم: ساعت ٧. گفت: ما می گیریمشان و اینها دزد هستند و پدرشان را در می آوریم. در آن موقع در یك مجتمع سازمانی زندگی می كردیم كه نگهبان هم داشت. گفت: ما هم در دژبانی خونتون می ایستیم، شما كه آمدید بیرون تو می فهمی كه ما تعقیبتان می كنیم و اینها را می گیریم. خلاصه ساعت ٧ آمدند و سوار شدیم و به خیابان بنی هاشم به خانه ای كه قرار بود سرقت انجام شود رفتیم. محمد بابائیان زنگ را زد. خانمی گفت: بله؟ كه یكدفعه بابائیان به طرف من آمد و گفت: بد آوردیم. قرار بود خانه خالی باشد ولی صاحبخانه الان در خانه است. من باز با علم به اینكه می دانستم نیروی انتظامی دنبال ماست ترسیده بودم. گفتم: باشد. سوار شدیم كه برویم دخل تاكسی ها را بزنیم، یكی از ماشین های نیروی انتظامی كه دنبال ما بود، تاكسی هوندا بود. من گفتم كه همین را بزنیم؟ گفت: باشه. پردیدند جلوی تاكسی و اسلحه را جلوی شقیقه راننده گرفتند و گفتند كه ما از نیروی انتظامی هستیم و هر چی پول داری به ما بده. یكهو یارو ترسید كه بكشندش. ما اسلحه داشتیم. یارو هم گفت كه من هم نیروی انتظامی هستم. درگیری شروع شد. چیزی در حدود ٥ دقیقه یا كمتر و بیشتر اینها در خیابان بنی هاشم با هم درگیری مسلحانه داشتند. از آنطرف تیراندازی می كردند و اینطرف هم همینطور. محمد بابائیان در آن درگیری بازداشت شد. سه نفر دیگر در رفتند. یك نفرشان هم من بودم. خلاصه همه آنها را گرفتن و افسر نیروی انتظامی هم خیلی اظهار خوشحالی كرد كه من با آنها همكاری كرده ام. با یك پاترول من را به خانه رساند و گفت كه این قضیه بین تو و ما می ماند و به كسی نگو كه تو هم به ما گفته ای. دوست هایت فكر می كنند كه تو هم قاطی سارق مسلح ها بوده ای و فكر می كنند تو هم بازداشت شده ای. فعلا دو یا سه روزی هم از خانه بیرون نیا. نیروی انتظامی هم شب آنها را كتك می زند و می بیند كه اینها جزو انصار حزب الله هستند و اسلحه ها مال خودشان است و یكی از اعضای این باند سرقت مسلحانه كسی است به نام مهدی صفری تبار كه پدرش امام جمعه موقت اسلام شهر است، نماینده ولی فقیه در ستاد مشترك سپاه است و جزو حزب الله اسلام شهر هم هست. قبلا حول و حوش عاشورای سال گذشته هم اینها یك فقره سرقت مسلحانه می خواستند داشته باشند كه با یك تویوتای لنكروز كه البته این تویوتا در فیلم كارناوال شادی روز عاشورا كه ما راه انداخته بودیم بین تویوتاها بود. بهر حال به محض اینكه خط و ربط اینها مشخص می شود آزادشان می كنند چون اگر می خواستند آنها را بعنوان یك باند سرقت مسلحانه معرفی كنند، مهدی هم بینشان بود و همه هم عضو شورای مركزی انصار حزب الله بودند. بهر حال آقای مستوفی به من زنگ زد و گفت كه به مجتمع برویم. رفتم مجتمع پیش آقای كلانتر و آقای صدرالاسلام تلفنی به من گفت كه اسلحه هایشان كه اسباب بازی بود. فكر كردم شوخی می كند. گفتم تیراندازی كردند. حتی تیر اسلحه كلت محمد بابائیان به در یكی از ماشین های نیروی انتظامی خورد و سوراخ شد كه مستوفی دست من را كشید و برد بیرون و گفت: وقتی تیمسار می گوید اسباب بازی بوده قبول كن دیگه، به تو چه مربوطه؟ كه من فهمیدم قضیه از چه قرار است و گفتم كه خوب اسباب بازی بوده و ما آمدیم بیرون و جالب اینجاست كه آنها هم آزاد شدند و به همشون هم گفته بودند بروند ولی بفهمید كه با چه كسی دارید كار می كنید، ابراهیمی شما را لو داده، منهم كه فكر می كردم كار خوبی انجام داده ام خودم را آماده كرده بودم برای جلسه شورای هفتگی كه این قضیه را آنجا بگویم.
پیوست شش : روایت جلسه‌های بازجویی در شهادت‌نامه امیر فرشاد ابراهیمی:
من را به همان اتاق بازجویی همیشگی بردند. به من دست بند زدند اما كیسه را از سرم باز كردند. از زیر نوار چش مبند توانستم چهره سردار مسعود صدرالاسلام را روی دیواره استیل پارچ ببینم كه پشت سرم نشسته بود. نجفی روبروی من بود و گفت كه مقاومت نكنم. سردار صدرالاسلام بدون اینكه هیچ حرفی بزند بعد از نیم ساعت بازجویی نجفی رفت. او كه رفت، نجفی هم به دنبالش رفت. بعد از دقایقی دوباره نجفی آمد و دستور داد تا چشمبند من را بردارند. با دیدن نجفی حالم دگرگون شد. نجفی حدیث می آورد، از امام جعفرصادق نقل قول كرد. تاب نیاوردم. آخر نجفی از آشناهای من بود، چگونه می توانست من را این چنین بیرحمانه به دست شكنجه گران بسپارد؟ سیستم عقیدتی من داغون شده بود، سر من درد می كرد، سیستم عصبی ام كار نمی كرد. گریه ام گرفت. با تضرع گفتم كه اجازه بدهند تا به همان سلول قبرگونه خودم بروم. اجازه دادند. رفتم در همان كمد تنگ و تاریك خودم با درد فیزیكی و ذهنی نالیدم. قبل از آن هر كسی میگفت در جمهوری اسلامی شكنجه هست، با سماجت رد میكردم. چون باور من بر آن بود كه بنیاد جمهوری اسلامی بر اسلام بنا شده است و اسلام شكنجه را ممنوع كرده است. چگونه گردانندگان جمهوری اسلامی زندانیان راشكنجه میدهند؟ در این زمان آنچه برایم رنج آور بود درد شكنجه جسمی نبود بلكه درهم ریختن تابوهای ذهن ی من بود كه برای آن تا كشورهای دور رفته و آماده جانفشانی شده بودم. تا 4 و 5 روز دیگر به سراغم نیامدند ... بعد از 4 و 5 روزی من را برای ادامه تحقیقات بردند. بازجوی یها كماكان در همان اتاقی كه در همان ساختمان بود و (یك طرفش شیشه آینه ای بود) انجام میشد. خواسته بازجوها این بار روشن بود. میخواستند جلوی دوربین تلویزون رفته و اعتراف كنم كه از تعدادی از سران جبهه دوم خرداد دستور میگرفتم و اقرار كنم حوادث كوی دانشگاه توطئه ای بوده ساخته دست افرادی همچون حجاریان. من در عمرم حجاریان را ندیده بودم. به بازجویم گفتم كه خود او میداند كه من با حجاریان هیچ آشنایی ندارم، اما او اصرار داشت كه به چنین اتهامی اعتراف كنم و میگفت كه حجاریان خودش به این جرم اعتراف كرده است. تهدید میكردند، میخواستند مرعوب بشوم. بحثهای ما طولانی شد و من به خواسته آنها تن ندادم. این حادثه در ماه دوم بود. صبح زود یكی از روزهای ماه دوم، در كمد دیواری باز شد و فردی من را صدا كرد كه بیرون آیم. من را در ماشین آمبولانس گذاشتند و منتقل كردند به ستاد اطلاعات كل نیروی انتظامی یعنی همان جایی كه در آن زمان صدرالاسلام رئیس آن بود. لباسهایم بو می داد و دستبند به دست داشتم. داخل ساختمان اطلاعات نیروی انتظامی شدم. دو روحانی و سردار صدرالاسلام فرمانده اطلاعات، سرتیپ نجفی و یك سری افراد دیگر كه عضو اطلاعات نیروی انتظامی و سپاه بودند آنجا حضور داشتند. شروع كردند به همان صحبتهای معمول مبنی بر اینكه من با سازمانهای اطلاعاتی بیگانه در ارتباط بودم. من گفتم كه من تماسی نداشتم. تهدید و ارعاب شروع شد. میگفتند كه باید در این مدت سر عقل آمده باشم و آنها را مجبور نكنم تا قصه دو ماه گذشته را باز هم تكرار كنند. وعده میدادند درصورت همكاری كمكم كنند. آن جلسه یك ساعت طول كشید. وقتی از جلسه خارج شدم، سرتیپی از سپاه با من داخل صحبت شد و اصرار میكرد كه به داشتن رابطه با سرویسهای خارجی اعتراف كنم. میگفتند برای چندین دانشجو حكم اعدام صادرشده است. میگفتند 4 نفر قبلاً اعدام شده اند، من نباید كاری كنم كه این شماره به پنج برسد. واقعا سر در نمی آوردم. بحث ما شاید دو ساعت طول كشید، وقتی دیدند این گفتگوها نتیجه نمی دهد من را سوار ماشین كردند.
پیوست هفت : نقش مسعود صدر الاسلام (مسعود صالح) در قتل‌های زنجیره‌ای:
پرونده مصطفی کاظمی (موسوی) در خصوص پروژه حذف گلشیری
صادق گفت: در شهرستانها بیاییم عملیات کنیم و در شیراز و گیلان دو نفر از کانونی هایی که جزء پانزده نفر هستند وجود دارند که من گفتم شیراز که عملیات بشود روی من حساسیت پیدا می شود(مصطفی کاظمی مشهور به موسوی شیرازی قبلاً در پست"مسئول اداره ی کل اطلاعات فارس"بوده که پس از درگیری های زیاد و احتمالاًشرکت در قتل های فراوان بهائیان،اهل سنت و غیره ...و به قولی درگیری با امام جمعه شیراز،به تهران منتقل می شود) و پذیرفتم و بعد هم با مسعود صدر الاسلام صحبت کردم گفتم از این عملیات ها چه خبر که گفت خبر ندارم ولی من پیگیری هایی را که اداره آگاهی می کند و به آقای لطفیان (فرمانده نیروی انتظامی) می گویند و گزارش می کنند آقای لطفیان نیز به من می گوید و من می آیم و به آقای درّی سرنخ هایی را که وجود دارد و ردهایی که به دست آورده اند را گزارش می کنم و از دور هم با سعید اسلامی به طور ایما و اشاره می گویم و گفتم اگر شما در این عملیات ها نیستید من هم هستم، گفت الحمدالله خیالم راحت شد و بیا محمد عطریان فر (از مسئولین روزنامه همشهری) را بزنیم و این یک سری مقالات را به جامعه جهت درج می داده وما وقتی وسایل روزنامه جامعه را آوردیم دست خط عطریان فر بود که نوشته این مقاله را شما در روزنامه جامعه بزنید که من به آقای صدر الاسلام (سرپرست اداره اطلاعات نیروی انتظامی) گفتم آقای درّی حکم کانون نویسندگان را داده است و ایشان گفتند از منزل فروهر یک آمپول به دست آمده حواستان باشد یک خشاب نیز به جا مانده بود که گفتم مربوط به بچه های ما نیست و مسعود گفت بده من این بچه ها را از کشور خارج کنم گفتم آنها مشکلی ندارند و گفتم حاضری کارکنی گفت هر کاری باشد انجام می دهم گفتم میخواهم چند گل (دسته گل) بفرستیم و از جمله جهت گلشیری، گفت نیروی انتظامی (اداره آگاهی)(بیرون خانه گلشیری) مستقر است، گفتم مسئله ای نیست، این خانم با چادر و عینک برود و دسته گل را صبح سفارش بدهد و بگوید عصر مثلاً ساعت 5 به این آدرس بیاورید و گلفروشی وقتی گل را به درب منزل گلشیری ببرد او را دستگیر می کنند و بازجویی هم بکنند چیزی بدست نمی آورند و چند نفر دیگر که گلفروش هستند و گل به آدرسهای دیگر می برند آنها نیز اگر دستگیر شوند نتیجه ای نمی گیرند که آقای مسعود صدرالاسلام گفت هر کاری باشد انجام می دهیم عملیات و هرکاری و نیرو و امکانات من دارم و فقط شماره، آدرس ومشخصات بدهید گفتم در شهرستانها گفت مشکلی نداریم، بر اساس صحبت صادق که گفته بود در شیراز و گیلان گفتم شیراز و گیلان که آقای مسعود صدر الاسلام گفت مسئله ای نیست و فقط آدرس و.... بدهید که بعد هم آمدو با آقای صادق صحبت کردم گفت: این مسعود نرود به کسی بگوید مطمئن از او هستی (گفتم) مسعود انگیزه این کارها را دارد و مشکلی ندارد و آدرس شیراز و گیلان با مشخصات بده که آدرس را داد ولی من آن رابه مسعود ندادم که شامل آدرس و عکس نفرات بود و بعد شب مسعود تماس گرفت و چون من دنبال خرید منزل بودم گفت این طبقه ای که همسایه ما است می خواهد خانه اش را بفروشد و نقشه اش هم مثل نقشه منزل ما است و شما می خواهی بیا ببین که به منزلشان رفتم و بعد مشخصات گذرنامه ای گلشیری را داد که کپی از گذرنامه اش گرفته بودند که آنرا هم آوردم به محل کارم پرونده صادق مهدوی در خصوص پروژه حذف گلشیری
آقای موسوی 25/9 مسعود صالح را در وزارت ملاقات می کند که می پرسد: مسعود این قتل ها کار توست ؟ او می گوید: نه. موسوی می گوید: من هستم. مسعود می گوید: من دنبال سر نخ بودم تا همکاری کنم. قول و قرار با موسوی می گذارد. و مسعود در این تاریخ نتایج اقدامات به عمل آمده توسط نهاد ریاست جمهوری و نیروی انتظامی پیرامون این قتل ها را به موسوی منعکس می کند. مسعود می پذیرد قتل نویسندگان را در استان ها را انجام دهد. نیروی لازم را خودش فراهم می کند. در ضمن می گوید اگر طی کار برای تیم ها گذرنامه لازم بود خودش می تواند به هر تعدادی لازم باشد صادر کند. (دایره صدور گذرنامه نیروی انتظامی زیر مجموعه معاونت اطلاعات است) موسوی باید بعد از این تاریخ هم دیداری با مسعود داشته زیرا آدرس گلشیری و تلفن اورا روی کاغذ نوشته و به موسوی داده بود. موسوی تا چند روز قبل از دستگیری آنرا نزد خود داشت. موسوی ساعت 21 روز 25/9 مرا در خیابان بهشتی جنب (مهناز) دید. جریان ملاقات با مسعود صالح را بیان کرد از من خواست اطلاعات درباره سوژه های شهرستان تهیه و به وی بدهم موسوی بعد از قتل مختاری باز و گسترده عمل می کرد و به تعدادی برای مشارکت پیشنهاد همکاری کرد از جمله مصطفی تهرانی (مسئول امنیت استان خراسان) احمد عبادی - مهدی ریاحی حمید جلالی - اخوان - محسنی - سید موسی ...بعد از اینکه موسوی مساله طرح موضوع با مسعود را بیان داشت گفتم، نمی شناسم محمد صداقت (مدیر کل چپ) نظرمثبتی روی او حسین مهدوی (هر دو از پرسنل اداره التقاط) نداشته. او گفت دست او در رابطه با طرح الغدیر زیر ساطور من است. موسوی گفت او ماموریت است و از روز شنبه 28/9 آماده اقدام پیرامون آدرس ها خواهد بود اظهار داشت مهدی ریاحی نیز آماده همکاری است. تخصص اش زدن کارد است. بعد از قتل پوینده در چند نوبت از من آدرس نویسندگان جمع مشورتی را می خواست . می گفت این آدرس ها را بده تا من خانم یکی از بچه ها را به چند گلفروشی بفرستم تعدادی گلدان تهیه و به آدرسها بفرستند. برای کار روانی روز پنج شنبه 26/9 قرار شد من و موسوی همدیگر را در اتوبان جهان کودک ملاقات کنیم تا عکس و آدرس سوژه های استان را به وی بدهم تا به مسعود صالح بدهد.

نگران بابک داد هستم

روز پیش به نظرم فرمان کلید خوردن پروژه بازداشت و چه بسا حذف بابک داد در کیهان رقم خورد و من اکنون مثل خیلی های دیگر برای جان بابک داد نگرانم ، و شاید بیشتر از خیلی های دیگر چون می دانم چه سرنوشتی در انتظار بابک است ، او تشت رسوایی این حکومت و دولت کودتا را از بالای بام بر زمین انداخته است و با گفته و ها و نوشته هایش انگشت در سوراخ زنبور کرده است .
وضعیت او بسیار خطر ناک است . وقتی روزنامه کیهان که همه می دانیم بیشتر از آنکه در هیات تحریریه اش روزنامه نگار باشد بازجو و مقام و کارشناس امنیتی است تیتر می زند که بابک داد خارج از کشور است! فقط دو حال می شود برایش تصور کرد اول آنکه می خواهند جسارت و صداقت او را زیر سئوال ببرند و حرفهایش را دیکته شده استکبار جهانی و سازمانهای جاسوسی غرب بنامند ! - که همین را هم البته بصراحتا در نوشته شان آوردند - و او را فراری و آلت دست نام نهادند و فرض و تصور دوم این است که پروژه جستجو و بازداشت وی کلید خورده است و از همین الان برای سر به نیست کردن وی نقشه کشیده شده است و اینکه دستگاههای قضایی و امنیتی هم پاسخی ندهند و اعلام کنند ما چنین کسی را در دست نداریم . من بی گمان مطئنم که این خبر کیهان زمینه سازی برای ربودن بابک داد است و نگران وی هستم .
پيشنهاد می کنم رهبران جنبش اعتراضی مثل مهندس موسوی و یا مهدی کروبی از همین حال اتفاقات پیرامون این روزنامه نگار شجاع را زیر نظر داشته باشند و برای حفاظت از جان وی تمهیداتی بیاندیشند .
در مورد خروج وی از کشور و اینکه ترتیبی داده شود که از دسترس نیروهای امنیتی و گروه های تندرو و خشونت طلب داده دور شود البته پیش از هرچیز بسته به انتخاب شخصی بابک داد و خانواده اش هست اما باید کمیته نجات و یا سازمانهای بین المللی و حقوق بشری گوش بزنگ باشند تا از جان وی و خانواده اش محافظت بعمل آورند .
بابک داد امروز یک سند و شاهد زنده ای است که می تواند دلیل قانع کننده ای برای بسیاری از جنایات دولت کودتا و کودتاچیان باشد و از همین رو جانش سخت در خطر است دست کم هر کسی می تواند فقط برای سلامتی او و خانواده اش که این روزها آواره کوی و برزن هستند پیش از هر کار دیگری دعا کند که خدا بسلامت نگه داردشان .

درباره شکایتم از روزنامه کیهان

طبق احضاریه ای که دو روز پیش شنبه هفتم شهریور از سوی شعبه 1803 دادگاه عمومی تهران برای من ارسال شده است باید برای شرکت در جلسه دادگاه خود یا وکیلم حضور داشته باشیم که البته وکلای من حتما در موعد مقرر شرکت خواهند کرد و گرچه امیدی به رسیدگی عادلانه وجود ندارد اما از همین کور سو امید هم استفده خواهیم کرد ، البته در خبر خبرگزاری فارس + متوجه شدم که فعلا وکیل کیهان تقاضای استمهال نموده است .
موضوع شکایت از روزنامه کیهان و یا بطور مشخصتر از حسین شریعتمداری در یک کلام دروغگویی و لج پراکنی های ایشان است ، شریعتمداری بارها و بارها در روز نامه کیهان در طول زمان دادگاه پرونده نوار اعترافات من و همچنین ایام زندان اتهامات بی اساس و دروغی را به من نسبت می داد که هیچ وقت البته دلیلی هم برای آنها نمی آورد ، شریعتمداری البته گستاخی و وقاحت را تا آنجایی پیش برد که خانواده من را نیز در زمان زندانم از اتهامات و دروغهایش بی بهره نگذاشته است ، در حالی پدر من را بخاطر مصاحبه هایش و یا حضورش در جلسات سیاسی آن زمان آلت دست دوم خردادی ها و ... لقب می داد که همانزمان پدر من از سوی مقامات عالی نظام بواسطه بیش از سی سال سال خدمتش در نیروی هوایی و داشتن بیش از چهارصد ساعت پرواز در زمان جنگ تحمیلی مورد تمجید و تشویش قرار گرفته بود . به عنوان مثال یک مورد فاحش دروغپردازی روزنامه کیهان آن بود که در بعد از بازداشت من اعلام نمود که من در بیش از 150 صفحه اعلام کرده ام که 95در صد اظهاراتم در آن نوار دروغ بوده است این در حالی است که همانزمان من در زندان توحید و طی دیداری که با هیات تحقیق و تفحص مجلس داشتم از تک تک موارد ابراز داشته ام در نوار دفاع نمودم و حتا آمادگی خود را برای اثبات آن بارها و بارها اعلام کردم و البته قوه قضائیه علاقه و تمایلی برای اثباط نقش رهبر و مافیایش در خشونتها در جامعه نداشت ، من هم اکنون نیز اعلام می کنم اگر همتی برای اثبات و رسیدگی عادلانه به آن حرفها باشد همین امروز هم آمادگی دارم به ایران برگردم و در دادگاهی علنی و بی طرف شرکت کنم .

در طول مدت زمانی هم که من در خارج از کشور بوده ام چندین و چند بار در مقالات و سر مقاله های کیهان که عمدتا یا با نام ایشان منتشر شده است و یا بدون نام بوده من را عامل سازمان موساد، سیا و جاده صاف کن سیاستهای آقای رضا پهلوی لقب داده است .

شریعتمداری سخنرانی من را در دانشگاه تاون در سال 2007 که در آنجا اتفاقا من از جنگ طلبی دولت بوش انتقاد نموده بودم و دقیقا اعلام کرده بودم یقینا بین استبداد داخلی و خارجی ایرانیان استبداد داخلی را بیشتر تحمل خواهند کرد را با وارونه جلوه دادن و دروغی آشکار سخنرانی در جهت استمداد از دولت بوش برای حمله به ایران نامبرده و در بعد از این دروغپراکنی آشکار بود که صدا و سیما نیز در برنامه بیست و سی با باز پخش آن دروغها منرا به حامی جنگ و حمله آمریکا به ایران متهم نمود.

در هر صورت گرچه کماکان اعتقادی به سیستم قضایی فعلی ایران نداشته و ندارم اما برای دست کم شنیدن دفاعیات ایشان برای چرایی انتشار این دروغها اقدام به شکایت نموده ام .

اعترافات متهمان توبه یا تقیه ؟

چهارمین جلسه متهمان انقلاب مخملین هم به پایان رسید ، و خوب طبق معمول هر سه جلسه قبلی این دادگاه نیز خبر ساز و پر حاشیه بود در بعد از برگزاری دادگاه نیز اتفاق عجیب و شاید منحصر بفردی افتاد که آن هم به روز شدن وبلاگ آقای ابطحی از درون اتاق بازجویی اش بود !
خوب از آنجا که جمهوری اسلامی و قوه قضائیه از بس اعمال ننگینی انجام داده اند و دیگر آبرویی هم ندارند اگر در وسط روز هم بیایند اعلام کنند الان روز است طبیعی است همه شک خواهند کرد ، برای همین به نظر من ماجراهای اعترافات متهمان و اقدام اخیر آقای ابطحی را نباید نه صد درصد تائید کرد و نه صد درصد رد نمود .
کاملا واضح و مسلم است که زندان بد است و شرایط زندان برای همه غیر قابل تحمل است و البته دور از ذهن و تصور هم نیست که این متهمان همگی تحت فشار و چه بسا شکنجه های روحی و روانی هم باشند اما اگر از بحث رایج بین حضرات بنام " تقیه " که بگذریم دو بحث می ماند ، فرضیه اول : قرصهای روان گردان است و فرضیه دوم توبه و ندامت آقایان ، شاید بسیاری از دوستانی که فرضیه قرصهای روان گردان را در مورد اعترافات متهمان بیان می کنند ندانند که تا کنون در علم عملیات روانی و بازجویی شیمیایی اصولا قرصهای روان گردان فقط و فقط برای تخلیه اطلاعاتی بکار می رود و برای الغاء و یا تغییر در نگرشهای سیاسی و یا اعتقادی افراد هیچ تاثیری نداشته و اینطور نیست که مثلا فرد متهم با استفاده از قرصهای روان گردان دچار تحول فکری شده و بیاید در مقابل دوربین و یک نفس و بدون توقف موارد خواسته شده را بیان نماید .
به اعتقاد من اعترافات متهمان اخیر یا محصول تحول و توبه آنهاست و یا اینکه نه آقایان در حال تقیه می باشندکه هر چه بازجویان را دلخوش می آید بیان می کنند تا آزاد شوند ( همچنانکه مثلا در سالهای پیش از انقلاب نیز حبیب الله عسگراولادی ، اسدالله بادامچیان ، غلامحسین کرباسچی و ... در دادگاههای شاهنشاهی مراتب ندامت و پشیمانی خود را ابراز می داشتند و درخواست عفو ملوکانه از ساحت آریامهری داشتند ) اگر چنین بودو قرصهای اعجاب انگیز اعترافات اینچنینی وجود داشت که مثلا دیگر چه نیازی بود که اصلا در دنیا چیزی بنام شکنجه وجود داشته باشد و یا راه دور نرویم مثلا بیش از دو ماه مرحوم اکبر محمدی را شکنجه نموده تا حاضر شود به پای تلویزیون بیاید که در آخر هم موفق نشدند ؟ چه نیازی بود که سخت ترین شکنجه ها و فشارهای روحی و روانی را بر احمد باطبی بیاورند که حاضر شود بیاید پای تلویزیون تا از مقام رهبری درخواست عفو نماید ؟ که باز هم موفق نشدند یعنی آنروزها هنوز این قرصها کشف نشده بود ؟
داستان به آن روزها که رسید بیاد پرونده خودم افتادم که اتفاقا چند تن از متهمان آن پرونده این روزها نیز بازداشت شده اند ، در پرونده نوار افشاگریهای من تعدادی از اعضای جبهه مشارکت و از جمله آقای سعید (عبدالله) شریعتی هم بازداشت شدند ، قوه قضائیه و وزارت اطلاعات سخت ترین فشارها را بر من و خانواده ام می آورد و من در طول هیجده ماه انفرادی انواع و اقسام شکنجه های روحی و روانی و جسمی را متحمل شدم ، در طول آن هیجده ماه بارها بخاطر اعمال شکنجه روانه بیمارستانهای قمر بنی هاشم ، شهید بهشتی و (ولیعصر) شهدای ژاندارمری شدم و همه حرف و خواست آقایان این بود که بیایم بگویم که همه آن حرفها دروغ بوده و اینها را من فقط تحت القائات شیرین عبادی و سعید حجاریان زده ام و بازجو که علیرضا صداقت نامی هم بود اعلام می داشت بله بیا و اینها را بگو و خودت را نجات بده و به آتیش اینها نسوز تو با این اعتراف آزاد می شوی و اینها می مانند و جرمشان ! اما درست در همان زمان آقایانی که متاسفانه همگی نیز از جبهه مشارکت بودند در دادگاه که صد افسوس غیر علنی هم بود آمدند و درست همین اعترافات مشابه امروز را بیان کردند و من را فریب خورده استکبار جهانی و دروغگو و ... متهم کردند ، یادم می آید همین آقای سعید شریعتی در دادگاه بجای دفاعیات از اتهاماتش یا منرا می کوبید و یا مجیز حسین الله کرم و قوه قضائیه و سعید مرتضوی را می گفت ومدام هم تکرار میکرد که از دوران نوجوانی ارادات خاصی به آقای الله کرم که هم محلی هم بوده اند داشته و دارم ! و یا فرد دیگری بنام مهندس زحمتکش که وی نیز از اعضای مشارکت بود و او هم خود را اصلا یک عضو افتخاری انصار حزب الله نامید !و جالب اینکه در دادگاه هم اعلام کرد بله من وقتی نوار را دیدم رفتم از تعدادی از اعضای انصار مثل حاج سعید قاسمی و حاج حسن الله کرم هم تحقیق کردم و آنها هم گفتند بله این نوار دروغ است ! ( دقت کنید یک عضو ارشد جبهه مشارکت رفته از عضو ارشد انصار حزب الله که دوستش بوده است تحقیق کرده !) ، همه اینها را که می نویسم بار دیگر هم تاکید می کنم که قبول دارم که همگی این عزیزان در زندان و زیر فشار هستند اما دوستان بیرون در زندان بر اساس کدام علم لدنی و غیب میتوانند تشخیص بدهند که نه این اعترافات دروغین هست ؟ دست کم چند درصدی را هم بگذارند که نه اینها بریده اند و اصلا دیگر از مبارزه و کار سیاسی خسته شده اند ، آنهایی که این روزها مصممانه و با ایمان و اطمینان دارند تبلیغ می نمایند که این اعترافات دروغین است و جعلی در فردای آزادی این حضرات اگر باز هم شاهد تکرار این ادعاها توسط آنان بودند نیز چه جوابی برای دلسردی و هزاران چشم و گوش مردد مردم دارند که بدهند ؟ چرا اصلا همه جنبش دموکراسی خواهی را می آیند قائل به همین چند ده فرد مورد نظر در زندان می کنند ؟ بطور مشخص جبهه مشارکت چه پاسخ قانع کننده ای برای استفاده ابزاری و حزبی از زندانیان این اعتراض دارد ؟
اگر فردای روز آزادی آقای سعید حجاریان از زندان ایشان همچنان اعتقاد به استعفاء از عضویت در این حزب داشتند چه جوابی دارند به ملت بدهند ؟ آیا همچنان می گویند که اثرات دراز مدت قرصهای روان گردان است ؟
این جنبش ملی است و قائم به هیچ فرد و حزب و گروهی هم نیست و گاها و در بعضی مواقع من احساس می کنم که این جنبش از مهندس موسوی و مهدی کروبی هم عبور کرده است و هیچ حزب و گروهی هم حق ندارد آنرا به انحصار خود درآورد و طبیعی است ، کار سیاسی و مبارزه سیاسی در نظام بسته ای چون جمهوری اسلامی تبعات خاص خودش را دارد ، ترور ، بازداشتهای خودسرانه ، دادگاه و زندان محصول کار سیاسی در ایران امروز است و زندان هم برای بعضی ها قابل تحمل است و برای بسیاری غیر قابل تحمل است ، چه بسیار افرادی که سخنرانیهای تند و انقلابی می کردند و حرفهای شلات و غلات می زدند اما تا پایشان به زندان رسیده بریدند و تسلیم شدند .متاسفانه من احساس می کنم همه گول سناریوی نمایشی جمهوری اسلامی را خورده اند و همه چیز و همه جنبش را فراموش کرده اند و افتاده اند به تماشای سریال دادگاههای متهمان انقلاب مخملین که ظاهرا در بعد از سریال جومونگ فعلا پر طرفدارترین برنامه است ! این را که گفتم یاد محاکمه کرباسچی افتادم که آن روزها نیز نمایش تلویزیونی دادگاه وی هم از پر بیننده ترین برنامه ها بود و روز محسنی اژه ای به محاکمه اش می کشید و بر او می غرید و شب هنگامیکه همه مردمان پای تلویزیون سرگرم تماشای دادگاه بودند و کرباسچی را شجاع و حسنک وزیر و امیرکبیر می خواندند، محسنی اژه ای میهمان عروسی دختر کرباسچی بود دنیای عجیبی و خدا نیاورد اینرا که اینبار نیز دوباره تاریخ تکرار شود

کفن پوشها کجایند؟

ماجرای دست دادن خاتمی با اون خبرنگار ایتالیایی را که یادتان نرفته ؟ لابد بعدش را هم بیاد دارید که تهران و قم و دیگر شهر ها همه کفش پوش شدند و انالله و انالیه راجعون گفتند که ای وای گناه کبیره! حالا سئوالم اینجاست که کفن پوشان کجایند ؟ نکند محمود احمدی نژاد به همه محرم است؟
با همه این اوصاف دیگر باید کفن پوشها ظاهرا چماقها را کنار بگذارند و بریزند بیرون که اسلام از دست رفت

آیا خامنه ای شرایط رهبری را داشته و دارد؟

این روزها با افشای جنایاتی که در بازداشتگاههای مخوف دولت کودتا و از جمله بازداشتگاه شورآباد یا همان کهریزک انجام شده بطور واضح و برحق همه انگشتها بسوی رهبر اصلی این جنایتها یعنی سید علی خامنه ای نشانه رفته است ، نامه مجمع ادوار نمایندگان مجلس به مجلس خبرگان و صحبتهای آیت الله دستغیب عضو مجلس خبرگان و یا صحبتهای آیت الله بیات همه دال بر این است که دیگر در این دوره و عصر بزرگان جمهوری اسلامی و کارگزاران ارشد آن تصمیم گرفته اند برای حفظ و یا اصلاح جمهوری اسلامی اگر توانش را بیابند از خامنه ای هم عبور نمایند و البته این امری است مغتنم و بسیار امیدوار کننده ، امری که چه بسا از یک انقلابی خونین و تغییر رادیکال که بی شک مشابه آنی خواهد بود که در سی سال پیش کشورمان تجربه نموده است جلوگیری خواهد نمود و امیدوارم که بزودی ما شاهد جدی تر شدن این بحثها باشیم ، چرا که اگر منطقی و بر اساس آنچه که اصلا خود قانون اساسی فعلی ایران هم منظور نموده است بخواهیم به شرایط رهبری و ولایت فقیه نگاه بیندازیم و آنرا با وضعیت گذشته و کنونی آقای خامنه ای بسنجیم می بینیم که ایشان لیاقت و توان پذیرش این پست را نه داشته و نه دارند .
اصل ۱۰۹ قانون اساسی جمهوری اسلامی سه شرط عمده برای رهبر قائل می باشد :
صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه - عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام - بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری .
همچنانکه می دانیم آقای خامنه ای تا پیش از فوت آیه الله خمینی جایگاه برجسته ای در عرصه فقهی و یا حوزه علمیه نداشته ، ایشان گرچه تا پایان دوره خارج در حوزه علمیه گذرانده بودند اما هیچگاه نه مجتهد بودند و نه به درجه اجتهاد جامع الاشرایط رسیده بودند و همواره از وی در همه جا به عنوان حجت السلام والمسلمین یاد می شد ، با انتخاب عجولانه مجلس خبرگان برای برگزیدن ایشان به رهبری بود که به یکباره همه با نام " آیت الله العظمی سید علی خامنه ای " مواجه شدند .
در شرط دوم رهبری که از عدالت و تقوا در آن یاد شده دست ذکر فقط یک نمونه از آنچه که ایشان با آیت الله منتظری نموده اند چه بسا کفایت کند که ببینیم ایشان از گذشته نیز عادل و با تقوا نبوده اند در خاطرات آیه الله منتظری به کرات دروغها و تلاشهای مذبوحانه ایشان برای خلع آقای منتظری از جانشینی رهبری مشاهده می شود و حال دیگر از بی عدالتی ها و خلافهای ایشان در بعد از رهبری کاری نداریم چراکه می خواهم بگویم این ولایت و رهبری از اساس ایراد داشته است .
در باب بینش صحیح سیاسی و اجتماعی و ... نیز شاید بسیاری هنوز فراموش نکرده باشند که در باب اعتقادات و نظراتشان آقای خامنه ای بارها و بارها آیت الله خمینی را هشدار دادند که دچار بدفهمی و کج اندیشی شده اند تا اینکه در سالهای آخر عمرشان نیز بطور مشخص از جماران فریاد برآوردند که : حالا آقای رئیس جمهور برای ما اسلام شناس شده اند ؟ ایشان هنوز معنی ولایت فقیه را نمی دانند ! ، در بعد از همین مطلب بود که آقای خامنه ای با حضور در نماز جمعه از رهبر و مسلمین عذر خواست و نظر خود را در باب ولایت فقیه تصحیح کرد .
پس با این حساب این انتخاب از اساس ایراد داشته است و گمان می کنم در بعد از بیست سال نیز این انتخاب ناشیانه همه جلوه های خود را نشان داده است .
امروزه برای همگان مسلم شده است که علی خامنه ای نه در فقه و اسلام تبحر دارد (چرا که هنوز ایشان بطور آشکارا جرات آنرا به خود نداده اند تا اقدام به انتشار رساله عملیه نماید ، و آنچه که از ایشان به عنوان رساله در بعضی از سایتها و جزوات و کتب منتشر شده است فقط مجموعه سئوالات و یا استفتائاتی است که پرسیده شده است و ایشان در سطح توان خود آنها را پاسخ داده است ، به عنوان مثال فقط مقایسه رساله ایشان با رساله آیت الله خمینی و یا آیت الله اردبیلی سطح بضاعت علمی ایشان را در حد بسیار پائینی نشان خواهد داد ) .
از فقه و اسلام که بگذریم ایشان کفایت سیاسی و یا بینش وشعور سیاسی لازم را نداشته و نه دارند ایشان از همان گروه سیاسی ای بود که آیت الله خمینی در باره شان گفتند : توان و لیاقت اداره یک نانوایی را هم ندارند ! ، علی خامنه ای با افکار متوهم و مالیخولیایی خود در هر سخنرانی خود طی این بیست سال فقط گفته است دشمن دشمن ! و براستی اگر نام و تعریف دشمن را از وی بگیرند بی شک دیگر هیچ نخواهد داشت .
ایشان نه سلامت جسمی دارد و نه سلامت عقلی ، به آغاز این نوشتار بازگردیم و امیدوار بمانیم مجلس خبرگان رهبری گرچه با نگاهی گذرا به شرایط انتخاب شوندگان آن همه منصوب رهبری می باشند ( رهبر شورای نگهبان را منصوب می کند و شورای نگهبان کاندیداهای مجلس خبرگان راکه باید رهبر را انتخاب نمایند برمیگزیند!) اما امیدواریم لا اقل بخشی از اعضای مجلس خبرگان لا اقل شهامت و جسارت تاریخی به خرج دهند و هفتاد میلیون نفر را با انتخاب عاقلانه خود آزاد نمایند از زندان توهمات و انحصار طلبی سید علی خامنه ای

کودتا و اینبار در وزارت اطلاعات

محسنی اژه ای در جلسه چهارشنبه سی و یک تیرماه هیات دولت به محمود احمدی نژاد و نجار وزیر دفاع انتقادهای تندی می کندو اظهار می دارد که با ندانم کاری هایشان دارند نظام را به ورطه سقوط می برند و نسبت به برخوردهای جریانات موازی وزارت اطلاعات در اتفاقات بعد از انتخابات و تخلفاتی که دیگر نهادهای نظامی و امنیتی و بخصوص در بازداشتگاه شورآباد(کهریزک) انجام دادند اعتراض می کند و همچنین از بی تفاوتی احمدی نژاد به دستورات رهبری نسبت به برکناری مشایی هم انتقاد کرده که احمدی نژاد محسنی اژه ای را تحت تاثیر دشمنان دولت می خواند ! و نهایتا کار حتی به مشاجره لفظی بین احمدی نژاد و محسنی اژه ای کشیده می شود .
پس از این برخورد چند تن از دیگر اعضای هیات دولت نیز و از جمله صفارهرندی،جهرمی ،لنکرانی به حمایت از محسنی اژه ای برخاسته و همگی جلسه هیات دولت را ترک می کنند . احمدی نژاد در همان جلسه اعلام می کند که هر کس که الان جلسه را ترک کند دیگر با ما نیست و عزل خواهد شد ! و بعد با کنایه به محسنی اژه ای که در حال خروج از جلسه بوده است میگوید : با این رفتار امروزتان شک و تردیدهایی که نسبت به شما داشتم درباره اینکه چرا آقای کروبی برای شما نامه می نویسد به حتم بدل شد بروید به سلامت ! اما فراموش نکنید که هنوز نه شما و نه هیچ کس دیگر مشایی را نشناختید و شاید در آینده بتوانید به حد مشایی برسید که محسنی اژه‌ای با ناراحتی به وی می گوید که همین حرفتان یعنی توهین به ولایت ما نمی خواهیم مثل مشایی شویم !
در بعد از آن بود که احمدی نژاد بلافاصله همانروز و در اقدامی شتابزده محسنی اژه ای را از وزارت اطلاعات خلع نموده و مهندس علوی را که پیشتر معاونت اطلاعات خارجی آن وزارتخانه بوده را به سرپرستی وزارت اطلاعات معرفی می نماید ، علوی نیز این سمت را رد می نماید و اظهار می دارد من معاون آقای اژه ای بودم و با رفتن ایشان من نیز رفتنی خواهم شد !، اینجا بود که احمدی نژاد مجبور می شود سرپرستی وزارت اطلاعات را شخصا بر عهده گیرد.
با عزل محسنی اژه ای بلادرنگ رحیم مشایی که خود از پرسنل قدیمی وزارت اطلاعات بوده است و بیش از دهسال تا سال 1375 دراین وزارتخانه بوده است مسئول کودتا و تصفیه از سوی احمدی نژاد در وزارت اطلاعات می گردد و فردای همانروز با فرستادن نامه تندی به مدیران و معاونان ارشد آن وزارتخانه از همگی می خواهد که ظرف بیست و چهار ساعت استعفای خود را به دولت بفرستند . که نامه فوق که با مجاهدت یکی از دوستان در اختیار گفتنی ها قرار گرفته است خود گویایی همه چیز است

در میان افرادی که مستعفی شده اند ! افرادی همچون حاج حبیب الله ، خزایی معین و منصور زاده و مهندس فیروز آبادی می باشند که با توجه به وظایف و گرایشات سیاسی آنها دقیقا هدف از این تصفیه و کودتا در وزارت اطلاعات مشخص می شود .

حاج حبیب الله که از نیروهای با سابقه این وزارتخانه و بجا مانده از دوران اطلاعات نخست وزیری بوده است همواره در یکی از معاونت های وزارت اطلاعات حضور داشته و در بسیاری از موارد اختلافی بین مسئولان، مانند موضوع رد صلاحیتها در انتخابات مجلس هفتم از سوی رهبری به واسطه بی طرفی سیاسی اش به عنوان مسئول رسیدگی به اعتراضات تعیین شده است وی دردولت احمدی نژاد به معاونت ویژه و امور سرویس وزارت منصوب شده این معاونت که اطلاعات داخلی نیز از آن یاد می شود وظیفه نظارت بر عملکرد مسوولین نظام نظیر وزرا و نهادهای کشور را بر عهده دارد و به تعبیری از آن به عنوان همچنان که هاشمی نام برده است "محرم خانه نظام" نام برده می شود. شنیده می شود که پس از برکناری حبیب الله ،محمد رضا ‌شکری مدیر کل اطلاعات استان تهران جایگزین وی شده است، شکری از متهمان دادگاه قتلهای زنجیره ای است(متهم ردیف نوزدهم) که در زمان دولت خاتمی از وزارت اطلاعات اخراج شده بود و با روی کار آمدن احمدی نژاد مجددا به وزارت اطلاعات دعوت به خدمت می شود ، بسیاری از آگاهان عقیده دارند تغییر معاونت ویژه وزارت اطلاعات برای گسترش نفوذ اطلاعاتی پیرامون هاشمی رفسنجانی و نزدیکان ویو سید محمد خاتمی و مهدی کروبی و ... برای یافتن نقاط ضعف و استفاده های امنیتی و یا قضایی از آن است.

خزائی نیز که معاونت ضد جاسوسی این وزارتخانه بوده ودر سابقه فعالیتهایش مدیرکل سابق اطلاعات قم و مدیر حوزه وزارتی در دوران دری نجف آبادی بوده که در دوره آقایان یونسی و محسنی اژه ای جانشین در معاونت ضد جاسوسی فعالیت می نموده ، گفته می شود خزایی از نزدیکان فکری آقای هاشمی می باشد .

دکتر مهندس فیروزآبادی معاون فن‌آوری اطلاعات وزارتخانه نیزکه از اساتید آی تی دانشگاه شریف و امیر کبیر نیز می باشد بیش از بیست و پنج سال است که در این حوزه فعالیت می نماید و وی از مدتها پیش با دخالتهای مستقیم احمدی نژاد در عزل و نصبهای آن معاونت اختلاف داشته و در برابر زیاده خواهی ایشان مقاومت میکرده است ، مهندس فیروزآبادی در انتخابات گذشته گفته می شود از مهندس موسوی حمایت نموده و حتی در یکی از جلسات وزارت اطلاعات دعا نموده که امیدوار است در دولت بعدی کار به کاردان سپرده شود .

معین نیز که در زمان قتلهای زنجیره ای مدیرکل حفاظت این وزارتخانه بود در سالهای بعد به سمت مسوول دفتر وزارتی در دوران وزارت دری نجف آبادی بود و بعد از کنار رفتن حاج کاظم و شفیعی (قائم مقام وزیر اطلاعات در دوران دولت خاتمی) از معاونت حفاظت به این پست منصوب شده بود. گفته می شود معین نیز از هواداران خط فکری هاشمی رفسنجانی می باشد و در حوادث اخیر از هر گونه همکاری با دیگر دستگاههای دخیل در سرکوب و کودتا امتناع میکرده است .

و اما منصور زاده (منصوری ) که معاون پارلمانی وزارت اطلاعات بوده است نیز از جمله مخالفین سرسخت مطرح کردن پروژه سناریوی کودتای مخملی بوده که بی شک همین اعتقاد انگیزه اصلی تیم امنیتی احمدی نژاد و مشایی در برکناری اش بوده است .

----------------- پی نوشت :

من معمولا جواب همه کامنتها و انتقاداتی را که گاها بسیاری از آنها هم سازنده است را می دهم و این را خیلی از پیگیران مثلا همین مجال و یا در بالاترین و فیس بوک و ... می دانند اما عادت ندارم به تخطئه و یا بغض های ناشی از گرایشات سازمانی و ... جواب بدهم و مدتها پيش آموختم كه نبايد با خوك كشتي گرفت، چون خيلي كثيف ميشوي و مهمتر آن كه خوك از اين كار لذت ميبرد این را مشخصا به هواداران سازمان مجاهدین چون ایرج مصداقی ها می گویم و البته بسیار خوشحالم که دو دسته مخالف دارم ، هواداران ولایت فقیه و هواداران ولایت رجوی ! و همیشه همین شاکی بودن آنها برایم شاقول کارم است و مطمئنم که اگر روزی این دو دسته بر علیه من ننویسند یه جای کار من حتما ایراد پیدا کرده است !

گزارش تصویری از آدم کشی بسیجیان

این عکسها برای روز سی ام خرداد در حوالی پل چوبی تهران است و دلیل دیگری است برای جنایت و آدم کشی نیروهای لباس شخصی و بسیجی ، در این گزارش بطور کامل دیده می شود که نیروهای بسیج پایگاه مسجد فخر الدوله بروی ملت چگونه آتش می گشایند (با کلیک بروی عکسها می توانید آنها را در اندازه بزرگتری ببینید)، از عکاس دلیر این تصاویر که آنها را در اختیارم گذاشته نیز سپاسگذاری می نمایم .
جمعیت معترض در یک خیابان فرعی منتهی به خیابان سپاه از دو سوی محاصره شده اند و راهی برای فرار ندارند ، فرد مشخص شده را در نظر داشته باشید ، او حتی همانند دیگران اقدام به سنگ پراکنی بسمت نیروهای بسیجی که در ابتدای خیابان قرار دارند نمی کند و فقط با مشتهای گره کرده اش شعار می دهد جمعیت معترض تصمیم می گیرند به ابتدای خیابان بروند و حلقه محاصره را بشکنند با حرکت جمعیت بسیجیان نیز بسوی آنها هجوم می آورند و فاصله شان با مردم کمتر می شود در میان بسیجیان مهاجم فردی را می بینید که شلوار قهوه ای تیره و پیراهن خاکی رنگ بر تن دارد که بسمت ملت در حال حرکت است ، مجددا در عکس همان فرد پیراهن سفید را هم می بینید که نظاره گر هجوم بسیجیان است در این عکس کمی بسیجی مذکور واضح تر دیده می شود مردم مجددا بسمت بسیجیان حرکت می کنند
این عکس برای ابتدای همان خیابان است که بسیجیان مسلح و با سپر ایستاده اند

بسیجیان بسمت جمعیت حاضر در خیابان در حال پیشروی هستند

مردم از داخل خیابان بسمت بسیجیان در حرکت هستند

همان بسیجی با لباس خاکی و دو بسیجی دیگر را هم مشاهده می کنید که یکی با لباس قهوه ای رنگ کلت در دست دارد و دیگری با لباس مشکی اسلحه کلاش بسیجی دیگر را از دست وی میگیرد و بسمت جمعیت حرکت می کنند آن چند بسیجی را همن فرد با لباس قهوه ای و مشکی و بسیجی لباس خاکی رنگ را می بینید که با گشودن آتش و تیر مستقیم بسمت جمعیت حمله می برند

تیر اندازی مستقیم بسمت جمعیت شدت می یابد

با گشودن آتش و حمله بسیجیان همان فرد لباس سفید که نظاره گر بود و شعار می داد از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و نقش بر زمین می شود

با توجه به شدت جراحت و متلاشی شدن پیشانی وی واضح است که گلوله از اسلحه کلت شلیک نشده و برای کلاشینکف است و با نشانه گیری دقیق به فرد فوق اصابت کرده جمعیت تلاش برای احیای وی می نمایند و راه تنفسی وی را می گشایند که متاسفانه وی در دم جان سپرده جمعیت جنازه وی را بلند کرده و بسمت ابتدای خیابان حرکت می کنند درگیری همچنان ادامه پیدا می کند و خون آن شهید نیز در کف خیابان نقش می بندد
یکبار دیگر بسیجی ضارب را که بسمت جمعیت و آن شهید نشانه گیری کرده را ببینید

اما این بسیجی قاتل کیست ؟

نام وی جواد گودرزی است
وی عضو بسیج مسجد فخرالدوله و از بسیجیان دانشگاه علم و صنعت تهران است و در خیابان شهید برادران قائدی (هدایت) تهران ساکن می باشد