در همین رابطه :
چند خطی برای این روزها
بلاگرهای زندانی
یعنی چی میشه آخرش ؟
اما هاشمی رفسنجانی !
کامنتها و نامه ها و بالاترین و ...
فردا چهلم شهدای جنبش سبز است
جان زندانیان مجاهدین انقلاب اسلامی در خطر است
چرا با این قاتل خرابکار برخورد نمی شود ؟
... مجتبی بیدار شو
روز دوم عملیات والفجر ده در کنار جاده خرمال که محورهای عملیاتی را به یکدیگر وصل میکرد ، رزمنده های تازه نفس می رفتند تا خود را به خط برسانندوجایشان را رزمنده هایی که دو شبانه روز در خط مقدم بودند پر میکردند ، آسمان را دود گرفته بود و همین مانع از آن می شد تا سوخوهای بعثی بچه های مارا به رگبار ببندند ، بسیجی ها همه یا خود را سیاه کرده بودند تا شب دیده نشوند و یا در میانه آن دود و باروت سیاه شده بودند ، اما آن سیاهی مانع از آن نبود که یکدیگر را بشناسیم ، من مثل خیلی دیگر از نوجوانان هم سن و سالم زودتر از بقیه خسته شده بودیم و بعد از دو روز بی خوابی همه در یک صف کنار جاده خوابیده بودیم و منتظر تا کامیونی بیاید و مارا به عقب ببرد ، برگشتم و از رزمنده کناری ام که جوانی همسن و سال خودم بود پرسیدم آب داری ؟ نگاهی به من کرد و قمقه اش را به من داد ! آب را که گرفتم تازه لبهای پوست پوست شده اش را دیدم و گفتم خودت ؟ که نگاه نکرد و گفت تشنه ام نیست بگیر ! پرسیدم اسمت چیه ؟بچه کجایی ؟ همانجور که خوابیده بود گفت مجتبی هستم از تهران پرسیدم مال کجایی، گفت لشکر ده ! دیگر ندیدمش تا چند سال بعداز جنگ وقتی که به تهران آمده بودیم ، مگر می شد در آن روزها و با آنهمه دوده و سیاهی کسی را دید و فراموش کرد ؟ و چه زود شناختمش و فهمیدم او مجتبی خامنه ای فرزند رئیس جمهوری بود که حالا رهبر است !
گزارش روزنامه کریرو دلاسیرا
شریف آن روزها ...
.jpg)
خیلی سخت هست برایم نوشتن درباره اش نمی دانم چرا ؟ شانزده ، هفده ساله بود شاید حالا کمی بیشتر یا کمتر ، اما دبیرستان را هنوز تمام نکرده بود پاتوق اون روزهای من مسجد فائق بود در نزدیکی خیابان ایران ، محله عباس آباد اغلب بچه های آنجا از خانواده های قدیمی تهران بودند و او نیز مثل اغلب بچه های خیابان ایران از خانواده ای قدیمی و سنتی تهران بود ، بچه پر شر و شوری بود و البته بیشتر از عقیده شاید شیفته زرق و برق و بقول تهرانی ها جنگولک بازی این حرفها بود یک موتور کوچکی هم داشت از اون کاوازاکی های اتوماتیک مثل وسپا های قدیمی یک آژیر بهش وصل کرده بود با یه بلندگو شبها که بچه میدان هفده شهریور را می بستند عشقش این بود که ماشینی به اخطار بچه ها توجه نکنه و یا اصلا متوجه نشه بعد بپره پشت موتورش و بیفته دنبال ماشین و با آژیر و بلندگو داد بزنه که ماشین فلان بزن بغل ! .
کارش همین بود پدرش از بازاری های تهران بود صنف پیچ و رواق و این حرفها چند باری رفته بودم حجره پدرش عصرها بعد مدرسه مثلا می رفت دم حجره کمک پدرش اما دلش به کار نبود سرش جای دیگری گرم بود بچه ها بهش می گفتند آچار فرانسه ، عشقش این بود که تو میدان هفده شهریور نمایشگاهی چیزی بگذاریم و اونوقت همه کارهای پروژکتور و چادر و ریسه کشی را انجام بده شاید اقتضای سنش بود شاید هم از نسلی بود که سرگرمی دیگری نداشت اسمش محمد حسین بود اما بیشتر همه بچه ها با نام خانوادگی اش صدایش می کردند «شریف» .
حاج عباس بیجارچیان که مسئول بسیج محل بود با آن اخلاق خاصش که شاید خیلی از بچه های تهران بشناسندش حساب دیگری روی شریف باز کرده بود بچه زرنگ و بی غل و غشی که همه کارهای مسجد را انجام می داد .
مسجد فائق که بعدها یکی از پاتوقها و پایگاههای عمده انصار حزب الله شد به جهت نماز خوانهایش هم معروف بود خیلی از مسئولان حکومتی خانه شان آن اطراف بود از حاج آقای حسینی اخلاق در خانواده که امام جماعت مسجد بود گرفته تا اسدالله لاجوردی و محسن رفیقدوست و حسین الله کرم و محمد علی جعفری که آن زمانها فرمانده نیروی زمینی سپاه بود و الان فرمانده کل سپاه شبها برای نماز آنجا می آمدند ، آخرین فردی که همیشه مسجد را ترک می کرد لاجوردی بود سوار دوچرخه اش می شد و می رفت دو کوچه آنورتر که خانه اش بود و مسجد آن وقت بود که می شد پاتوق و تا نزدیکای صبح بچه ها می گفتند و می زدند تو سرو کله همدیگر جمع دوستانه ای بود که عاقبتی پیدا کرد برای خودش خیلی ها از آن جمع الان دیگر نیستند و بعضی ها بریدند و بعضی ها رفته رفته رفتند چسبیدند به زندگی و بعضی ها هم اکنون خبرها می رسد که در نهادهای نظامی و امنیتی هستند .
اما شریف خبری دیگر ازش نداشتم تا اینکه چند سال پیش در دوبی یکی از همان بچه ها را دیدم که در کار خرید و فروش لوازم التحریر بود دفتر بازرگانی ای برای خودش زده بود و مشغول کار و کاسبی بود سراغ بچه ها را گرفتم که گفت جسته گریخته ازشان خبر دارد اما دیگر با آنها نیست از حاج عباس پرسیدم که گفت آنهم مثل سابق ! حاج عباس لقب دیگری هم داشت بهش می گفتند عباس مرده شور ! و اونهم بخاطر آن بود که به جرات در کار کفن و دفن همه ناموران حکومت بود و بقول خودش مسئولیت بار جنازه ها با اون بود ، از جنازه سعید امامی گرفته تا لاجوردی و سعید امانی و ابوترابی و ... از شستن میت گرفته تا گذاشتن در تابوت و قبر معمولا کار او بود و پر بیراه هم نبود لقبی که بهش میدادن ، زندگی عجیبی داشت و از مقربین و معتمدین درگاه رهبری بود و کمتر کسی جرات میکرد روی حرفش حرف بزنه او خودش داستانی است که شاید یکروزها درباره اش بنویسم .
اما شریف ، شریف بود بچه دوست داشتنی و پرشر و شور ی بود و من هیچ گمان نمی کردم که آن نوجوان عشق بی سیم و آژیر و دستبند کارش به جایی برسه که روزی روزگاری اسلحه دست بگیرد و بروی مردم ، بروی همنوعان و هموطنان خودش ، بروی همشهری های خودش آتش کند ! هنوز هم دیدن این عکس برایم سخت است و باور کردنش سخت تر !
کسی که آن روزها عاشق این بود که در ایست و بازرسی ها چراغ قوه دست بگیرد و برود بگوید شب بخیر کارت ماشین کارت شناسایی ! حالا اینچنین لجام گسیخته و در پی کشتن ملت است و از بالای پشت بام مسجد بروی ملت آتش می گشاید !...
یادم است یکبار در مرکز تحقیقات استراتژیک با سعید حجاریان و محمدرضا تاجیک که بحث میکردیم و من برایشان از فردی مشابه همین شریف می گفتم آقای تاجیک بود یا حجاریان یادم نمی آید اما خیلی زیبا آنروز همه می گفتند که این افراد بیماران اجتماعی جامعه مسموم ما هستند و واقعا باید اینها را روانکاوی کرد نه اینکه به آنها میدان و قدرت داد ، و حالا بقول آن دوستان ،آن بیماران اجتماعی اسلحه بدست گرفته اند تا از خلافت و بارگاه رهبری دفاع کنند و دامنه اختیاراتشان هم آنقدر وسیع است که تلی از جنازه هم که راه بیندازند کسی و محکمه ای هم بهشان نخواهد گفت چه میکنید و بالای چشمتان ابروست .
اینها گمشدگان سراب راه راست هستند و خدا فقط بیدارشان کند.
همین
قاتل ندا آقا سلطان شناسایی شد
آرش حجازی یکی از شاهدین لحظه قتل ندا آقا سلطان نیز بر این مسئله صحه گذاشته بود که قاتل توسط مردم شناسایی شده و کارت شناسایی اش بدست مردم افتاده است ، هم اینک آن کارت که در آن مشخصات قاتل و همچنین وابستگی اش مشخص شده (هیات رزمندگان اسلام زیر نظر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اداره می گردد) به جهت شناسایی ملت معرفی می گردد . و البته آرش حجازی که قاتل را حتما بیاد دارد می تواند در این شناسایی نقش اصلی را داشته باشد
پی نوشت

Arash Hejazi (a Doctor and eyewitness of Neda dying, the guy who was trying to help her in video and he is a translator and writer of books and a trustworthy man) a few days after that, had an interview with BBC. People in the street went to the guy who shot Neda and took his ID cards, he said. He added “it is possible to recognize the killer if someone publishes that ID cards.”A few weeks later, above pictures were spread by an unknown guy on the net. But nobody could confirm if those belonged to the killer.Now Arash Hejazi says in his blog that we have the right guy and he is the killer
.jpg)
