يك نسل سراسر فرياد

سال سوم دبستان بودم زیاد از اون سالها خاطره درستی ندارم اما یک معلم داشتیم بنام خانم خویی اسمش را هم دزدکی از دفتر حضور و غیاب معلم ها فهمیده بودم فریده بود !. اون موقع ها اوج فعالیتهای حزب ها بود . اونم مجاهد بود ! اینو وقتی فهمیدم که یک بار با عموم رفته بودیم دم دانشگاه عموم رنجبرانی بود و اونجا نشریه می فروخت و بحث می کرد من را هم با خودش برده بود . یکهو خانم خویی را دیدم داشت پیام مجاهد می فروخت . منو که دید اول اومد خودشو بکشه عقب بعد یه مکثی کرد و یه لبخند زد به من و منهم یه سلام زیر لب کردم و دوباره مثل همیشه محو تمایش شدم .ایستاده بود و نشریه می فروخت مثل همیشه مثل یک مجسمه سنگی ایستاده بود و بی کلامی بروبر به جلو نگاه میکرد محکم و استوار و خلل ناپذیر اون خیلی سفت بود. یکجوری محکم میزد تو دل آدم. منهم تو عالم بچه گی ام بد جوری عاشقش شده بودم روسری قشنگ زرشکی ای بر سر کرده بود که اونم بد جوری می زد تو چشم آدم . با دست راست نشریه را گرفته بود هوا و یکجور غریبی تو سکوت خودش محکم ایستاده بود. یه کتانی پایش بود و مانتوی زیتونی رنگش ترکیب دل آواز و موزونی را ایجاد کرده بود . همیشه همینجوری بود مدرسه هم که می آمد همین تر کیب بود ولی فقط گاها رنگ روسری اش فرق میکرد . چشمهاش یکجور خوبی آرام و بیکران بود و من هر روز به علاقه دیدن دوباره خانم معلم می رفتم مدرسه تا ببینمش کلاس ما دیوارهاش سنگی بود سنگ مرمر و همیشه هر وقت کلاس ساکت بود و ما داشتیم یه کاری میکردیم مثلا دیکته پا تخته می نوشتیم این دختر زل زده بود به دیوار مرمر سفید با رگههای نارنجی اش .یک روز دیگه با عموم رفته بودم دم چادر وحدت مقابل سر در دانشگاه تهران باز روزنامه بفروشیم حالا دیگه منم کمک عموم می کردم و می رفتم اونور خیابان و داد می زدم:" رنجبران رنجنبران فریاد ملت رنجبران" . که یکهو خانم معلمان را هم دیدم اونورتر ایستاده بود و داشت مجاهد می فروخت . اون داد نمی زد فقط نشریه را با یک دستش بالا گرفته بود همین!. تابستان بود من دیگه مدرسه نمی رفتم نشریه هام که تمام شد یکهو زد به سرم برم پیشش و باهاش صحبت کنم . اون هیچوقت تو مدرسه تا حالا از این دیدارها با من حرفی نزده بود انگار که اصلا یه آدم دیگه اس زد به سرم که برم پیشش گفتم بروم جلو و هرچه بادا باد بروم و باهاش صحبت کنم . «سلام.»گفت:«سلام.»اصلآ نگاهم نکرد. مثل سنگ ایستاده بود و خیره بود به منحنی های سردر دانشگاه .«عصرتون بخیر خانم معلم »چیزی نگفت.گفتم:«رنجبر میفروشید؟!»نگاهی به من کرد و نیمه لبخندی زد ولی باز چیزی نگفت و دوباره نگاه استوار به جلو .گفتم:«میخوای منم برات بفروشم؟»گفت:«تو برو مجله های عموت رو بفروش؟»خیلی تعجب کردم اصلا از کجا می دونست این عمومه؟!گفتم:«چی؟»گفت:«هواداری یا سمپات؟»گفتم:«نه، همین جوری دوست دارم با عموم بیام من فقط تماشا میکنم . دوست دارم.»گفت:«یادت باشه عزیزم آدم هیچوقت نباید همینجوری الکی یه کاری بکنه »گفتم:«خوب فقط نیومدم که تماشا کنم من از این کارها خوشم می آد !.»گفت:«کدوم کارها روزنامه فروشی و داد زدن؟»گفتم:«آره دوست دارم میخوام کاری کرده باشم»نگاهی کرد و گفت:«اینو بدون ما روزنامه فروش نیستیم داریم تلاش میکنیم داریم نظر می دیم و خیلی حرفهای دیگه »عموم داشت نگاهم میکرد و هواهم گرم بود یکنفر یکهو اومد و شروع کرد بحث کردن با خانم معلم و منهم از فرصت استفاده کردم و رفتم پایین چارراه سه تا بستنی خریدم یکی برای خودم یکی برای عمو و یکی هم برای اون تا برگردم همه چیز ریخته بود به هم. دختر نبود. جاش کاغذهای پاره پاره مجاهد بود و شلوغ بود و یکی دو جا رو زمین لکه های خون بود و نگهبان دانشگاه داشت با سطل آب میریخت پیادهرو را بشوید. من نشستم روی سکوی سردر دانشگاه و بستنی اونرا هم انداختم روی خونها و بستنی خودم را هم خوردم و گهگاه به درخت بالا سرم نگاه میکردم و به کلاغی که داشت ساکت خیره نگاه میکرد به من و پیاده رو. به غیبت دختر به لکه های خون و به نشریه های پاره پاره و بستنی اش که کم کم داشت آب می شد .بعد دیگر همه چیز به هم ریخت و من هیچوقت دیگر آن دختر را ندیدم. تا چند سال پیش که فیلم «نیمه پنهان» تهمینه میلانی را دیدم و باز یاد دخترخانم معلم مجاهدم افتادم. هر چند شباهتها فقط در حد خیالبافی بود و نیکی کریمی کجا و آن فریده کجا!و همینجور هی گذشت و گذشت و گذشت تا همین چند روز پیش! دوباره تهران شلوغ شده بود ومن با پیام فضلی نژاد قرار مصاحبه داشتم تو هتل هما همون روزی که فرزندان نواب تهدیدم کرده بودند و وضعیت بد و بحرانی داشتم من تولابی نشسته بودم، که دیدم یک زن با مردش آمدند تو و کنار کاناپه بغل من نشستند . چین وچروکهای دور چشم زن یه جوری با آدم حرف میزد راحت چهل را داشت. ولی این خیلی مهم نبود. انگار که تصویر گمشده ای بود که سالها دنبالش میگشتم ترکیب همان ترکیب بود ولی در گذر زمان نرم نرم شده بود صدایش و نگاهش که هنوز هم گه گه به جایی خیره میشد موهاش بود که دیگر همه زیر روسری زرشکی جمع نشده بودند و رها بود از زیر روسری. موها از زیر روسری درآمده بود و یکجور خوبی آویخته رها ریخته بود پایین تا زیر چانه و تاب برداشته بود و بالا رفته بود و همانطور لنگر انداخته بود کنار چانه. بستنی خواستند. زن بستنی میخورد با سس کارامل! و حرف میزد برای مرد و یکجور خوبی میان حرفهاش هی میخندید و هی حرف میزد و من داشتم تماشا میکردم. سردم شده بود . و زن قاشق بستنی را میبرد بالا پیش لب، و زبان میزد و میلیسید و من را یاد سفتیهای عالم می انداخت که آب شده بودند و رها شده بودند و شده بودند زنی میانساله با شکستهای پوست کنار چشم. هر کاری کردم زور زدم نتوانستم کلمه ای حرف بزنم و این شد که بلند شدم بیرون زدم و از پیام عذر خواستم و آمدم تو خیابان بیژن تا هوایی تازه کنم غروب بود و آن دورها روی نوک سرو کنار خیابان بیژن کلاغها سرو صدایی راه انداخته بودند که نگو ونپرس . ته دلم خوشحال شدم در تمام این سالها من غمگین اون خونهای کف خیابان بودم .... نمی دانم آیا منهم این شورو شوق عالم سیاست را روزی کنار خواهم گذاشت و بجایش بستنی با سس کارامل زیاد را خواهم برداشت؟نمی دانم بد جوری بهم ریخته ام اصلا کاش این اتفاق نمی افتاد و من همچنان اون خونهای کف خیابان را پایان فریده می دانستم همچنان سفت و محکم و پابرجا چون سروهای دانشگاه تهران. ما همیشه از آغاز دوباره خسته ایم و اگر هم که بخواهیم بازگردیم باز هم خسته ایم . چراکه اگر بخواهیم و سخن از خطاهایمان بگوییم باید به گذشته رجعت کنیم یعنی مرور .یعنی بازنگری و نقد خود و به نظر من هر عنصر زنده ای باید قادر باشد که این کاررا بکند . اگر لگد به گذشته بزند مطمئنا در آینده بارها و بارها آن گذشته برایش تکرار خواهد شد ولی اگر برگردد و نقطه اوج و فرودش را پیدا کند و بفهمدد که کجاها به خطا رفته و کجاها به مراد بی شک آن وقت دیگر خطا نمی کند .در تمام زندگی وضع همینطور است .نسل ما واقعا یک نسل عجیب و خطیر بوده است کودکی هایمان پراست از انقلاب و دعواهاو چادر وحدت و مناظرات به نوجوانی که می رسیم باز جنگ است و شبهای بمباران و خون و شهادت و غم و فراق دوست و فامیل به جوانی و دانشگاه هم که رسیده ایم باز زندان است و بازداشت و دادگاه و ... خون و اعتراض و دستگیری .... ما و نسل ما البته که از دنیا و زندگی تا بحال هیچ نفهمیده ایم اما عالی هستیم و چون فولاد آب دیده شده ایم ما غایت یک نسل هستیم و ناگفته ها و گفتنی های بسیار داریم که باید بگوییم تا جامعه مان به سلامت راه بسپارد چراکه اگر این ناگفته ها ی گفتنی را نگوئیم هرگز جامعه ما رنگ دموکراسی و سلامت و عافیت را نخواهد دید . آری باید واقعا باز گردیم و سخن از تمام افت و خیزهایمان بگوئیم گرچه با این گفتن مورد حملات گروههای مختلف قرار گیریماما باید گفت و خطرات را به جان خرید تا ناگفته ها گفته شود تا عقده ها گشوده شود زخم ها سرباز کند و.... نمی دانم آیا تاب خواهم آورد تهدید و زندان و ارعاب و شکنجه را نمی دانم اما اینرا میدانم که خیانت نخواهم کرد به این ملت

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

! وطن و تن

آیا بشار اسد در ایران است ؟

شبهای احیا و احیای ایمان